بو
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧  

بعضی ها بوهای شیرین را دوست دارند، بعضی بوهای تلخ، بعضی ها بوی گرم را دوست دارند بعضی بوی خنک، بعضی ها خیلی زود بوئی را که می آید استشمام می کنند بعضی ها خیلی دیر، بعضی آدمها مادرزادی بد بو هستند بعضی ها خوشبو.

بعضی شهرها بوی خاص خودشان را دارند و بعضی جاها بی بو و خاصیتند. بعضی چیزها تا ترکیب نشوند بو ندارند و بعضی چیزها تا وقتی تجزیه نشوند. خیلی از چیزها وقتی سوخته شوند بوی بد میگیرند و بعضی چیزها بوی خوب مثل عود. بعضی چیزها خشکشان بو دارد و خیلی چیزها تازه‌شان.

گرما و سرما هم بوی خودشان را دارند، فصل ها هم بوی خودشان را دارند. حتی وقتی آدمها مهربان می شوند بوی خوب می گیرند و وقتی خشمگینند بوی بد.

ولی این روزها بیشترین بوئی که می آید بوی عید است. بوی ملحفه های تمیز، بوی ماهی قرمزها، بوی سفر، بوی آدمهائی که دوستشان داریم با اسانس آجیل و شیرینی و میوه ، بوی تعطیلات. بوی سبزی پلو با ماهی، بوی لباس نو  و عیدی بزرگترها، بوی کاهو و سکنجبین ... من این بو را دوست دارم.


 
سِر شدگی
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧  

شده در جائی از زندگیت به نقطه‌ای برسی که عمق بعضی چیز‌ها را درک کنی؟

شده از شدت درد٬ سِر شده باشی؟

دیده‌ای سوختگی‌های از نوع درجه 3 که دیگر هیچ دردی ندارند؟

مثال عمومیش این است: شده از شدت خستگی٬ بی‌خواب شده باشی؟

بعضی از حس‌ها این‌جوری‌اند٬ بی‌حس‌ات می کنند... بی‌رگت می‌کنند... بی‌تفاوتت می‌کنند... چون خسته‌ات کرده‌اند... چون تسلیم‌ات کرده‌اند... آدمی که تسلیم نشده٬ آدمیست که هنوز انگیزه‌ای دارد٬ یا خشم٬ یا امید٬ یا نفرت٬ یا عشق٬ یا خواهش... خلاصه چیزی هست که بکشدش٬ که ببردش٬ که سرپا نگه‌اش دارد٬ که حتی خراب کند...

اما وقتی کناری بنشینی٬ کسانی بیایند و بروند٬ حرف‌هائی زده شود یا نزده شود٬ تحقیر شوی یا محبتت کنند٬ برایت دلقک بازی در بیاورند یا زار زار برات گریه کنند٬ زندگی شان را بکنند یا زندگی‌شان را تعطیل ِحال تو کنند... اگر اینجوری باشد و باز تو کناری نشسته باشی... ببینی٬ بشنوی اما هیچ حسی نداشته باشی... وضعیتت مثل همان سِر شدگیست٬ مثل همان سوختگی درجه 3 است.

بعضی‌ بیماران روحی و روانی را دیده‌ای که آن‌قدر وضعیت وخیمی دارند که نمی‌توانند باور کنند که بیمارند؟ اصلن نمی‌دانند در چه وضعیتی هستند که بتوانند رفتارشان را اصلاح کنند. این‌ جور وقت‌ها باید کس دیگری کمکشان کند. کسی که تخصصش را دارد. نه هر کسی...

نمی‌دانم من خودم را باید در کدام یک از این گروه‌ها بگذارم. اما به هر حال این میانه محبت٬ سوال و جواب٬ پیگیری و کنجکاوی بعضی‌ها نه تنها کمک نمی‌کند بلکه آزارم هم می‌دهد.

نمی‌دانم سرآخر چه خواهد شد اما مادامی که هنوز آدم‌هائی هستند که به شدت دوستشان داشته باشم و برای آن‌ها زندگی کنم٬ تلاش می‌کنم قوی باشم و به نظرم این تنها اهرمیست که خدواند می‌تواند بدان وسیله زنده نگه‌ام دارد.

9 مرداد 87

پ.ن: به خاطر ندارم که این پست را قبلن گذاشته ام یا نه!