آماس
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  

« آدمهای حرفه‌ای در تجربه؛ آن‌ها زندگی‌شان را به حال کرخ و خواب آلود خرخر کشیده‌اند، هول‌زنان و بی‌تاب ازدواج کرده‌اند و الله بختکی بچه پس انداخته‌اند. آن‌ها به آدم‌های دیگر توی کافه‌ها، توی عروسی‌ها، توی عزاها برخورده‌اند. گاهی که در گرداب گیر افتاده‌اند، دست و پا زده‌اند بدون آن‌که بدانند چه بر سرشان آمده است. هر چه دور و برشان رخ داده است، خارج از دیدرس‌شان آغاز شده و به پایان رسیده است؛ شکل‌های دراز تیره، رویدادهایی که از دور دست می‌آمده‌اند، تند از پهلویشان گذشته و بگویی و نگویی لمسشان کرده‌اند و وقتی خواسته‌اند نگاهشان کنند دیگر همه چیز پایان یافته بود و بعد نزدیک‌های چهل سالگی، افکار حقیر لجوجشان و چند ضرب‌المثل را تجربه نام می‌گذارند، شروع می‌کنند که ادای ماشین پخش کننده‌ی اتوماتیک را درآوردند؛ سکه‌ای در شکاف سمت چپ بیندازید و قصه‌هایی پوشیده در لای کاغذ نقره‌ای بیرون می‌آید؛ سکه‌ای در شکاف سمت راست بیندازید و اندرزهای گرانبهایی گیرتان می‌آید که مثل کارامل ِ نرم به دندان‌ها می‌چسبد...

ولی غیرحرفه‌ای‌ها هم وجود دارند . اینها منشی‌ها، کارمندان، {...} آنهایی که در کافه‌ها به دیگران گوش می‌دهند؛ آنها، نزدیکی‌های چهل سالگی حس می‌کنند از تجربه‌ای که نمی‌توانند بیرونش بریزند ورم کرده‌اند. خوشبختانه بچه‌هایی پس انداخته‌اند و آن تجربه را در جا به خوردشان می‌دهند. خوش دارند به ما بقبولانند که گذشته‌شان هدر نرفته است، که یادبودهایشان متراکم شده‌اند و به نرمی و راحتی به فرزانگی تبدیل یافته‌اند.

گذشته بدرد بخور! گذشته قطع جیبی، کتاب لبه طلایی ِ پر از امثال و حکم قشنگ. » *

سارتر – تهوع

پ.ن 1: این کتاب را دارم می‌جوم. دوستش دارم. و مدت‌های مدیدی‌ست که می‌خوانم و مرور می‌کنم هنوز تمامش نکرده‌ام انگار که دلم نمی‌خواهد که تمام شود. بیشتر صفحاتش برایم جذاب است. این‌جور کتاب‌ها را خیلی دوست دارم.

اما به آدم‌های کم حوصله توصیه‌اش نمی‌کنم، به آدم‌هائی که کمی فکر کردن را پیچیدگی می‌دانند توصیه‌اش نمی‌کنم. به آدم‌هائی که کتاب می‌خوانند که خودشان را برای چند روز یا چند ماه هم که شده جای شخصیت دیگری تصور کنند، توصیه‌اش نمی‌کنم.

به کسانی که کتاب می‌خوانند تا خودشان را خوب ببینند توصیه‌اش می‌کنم، به کسانی که کتاب می‌خوانند تا دنیا را در جائی که ایستاده‌اند اما از نگاه دیگرانی که شبیه او نبوده‌اند، ببینند توصیه‌اش می‌کنم.

پ.ن 2 : این روزها فکرم نه منجمد شده‌است نه منهدم بلکه به شکل هراس‌انگیزی حول محورهائی می‌گردد که نباید. خوبی را به شکل واضحی از بدی تشخیص می‌دهم، درست را از نادرست هم. اما دقیقن آن‌چه انتخاب می‌کنم شکل منفی‌ست. گونه‌ای مقاومت درونی با افعال بیرونیم دارم که قابل توضیح نیست.

پ.ن 3 : چند سال پیش که کتاب پرندگان خارزار را خواندم حسی را دریافت کردم که گمان نمی‌کردم یک رمان عاشقانه به من بدهد. این روزها دی‌وی‌دی‌های چند گانه‌اش را می‌بینم و خدا می‌داند که چقدر رنجورم می‌کند.

پ.ن 4 : دلم روزنگاشت می‌خواهد، گرچه کمی می‌ترسم از بروز درونیاتم اما ....

پ.ن 5 : خسته‌ام و لبخند می‌زنم. خسته‌ام و عبور می‌کنم. خسته‌ام و عین همیشه‌های گذشته می‌گذرد روزها، می‌گذرانم و همیشه می‌گویم «شکر» و واقعن شاکرم چون واقعن خسته‌ام و تسلیم شده‌ام دیگر و حالم بهم می‌خورد از توضیح دادن، از تقلا کردن، از تفسیر کردن، از پیگیر بودن برای دیگرانی که خلاصه یک‌روز بی‌ارزش می‌شوند... بی‌ارزش می‌شوی برایشان.

پ.ن 6 : «بودن همیشه به معنای نرفتن نیست! گاهی رفتن بهترین بودن است! شاید فاصله نعمتی باشد که خدا ارزانی مان داشته است! ارزانی مان داشته که قدر بشناسیم! خدا فاصله ها را تنظیم می کند! خود را به دست های خدا می‌سپاریم! » این حرفت را خیلی دوست داشتم گرچه به دشواری تحملش می‌کنم... گفتی یادت نمی‌رود مرا دعا کنی...


 
کعبه‌ی دل
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

آدم نمی‌تواند در دلش را باز بگذارد که هر کسی { گیرم خوب } بیاید و گشتکی بزند و خوشکی بگذراند و کلاهیدلم دارد قفل می‌شود...! کاش منجی‌ام ظهور می‌کرد دوباره... بردارد یا بگذارد و برود. ورود به دل آدم باید خیلی سخت باشد، می‌گویند دل جایگاه خداست و گوهر ارزشمند وجود در آن است، چون خانه‌ایست که دور آن یک ملک و یک شیطان می‌گردد و هر دو منتظرند که در گشوده شود تا آن‌که نزدیک‌تر است به مدخل، داخل برود.

این داستان مرا یاد بازی‌های کامپیوتری می‌اندازد!

گاهی بعضی‌ها دور و بر خانه‌ی دلت آن قدر پرسه می‌زنند که دچار تهوع می‌شوی و با هیچ نهیب و طعنه و دشنامی نمی‌شود دورشان کرد.

گاهی هم دلت برای کسی پر می‌زند اما بیهوده پرپر کرده‌ای خودت را، شاید تو هم او را دچار تهوع کرده باشی.

گاهی هم کسانی هستند که دور هر دلی می‌چرخند، زیستنشان متکی بر اصل عاشق عاشق شدن می‌باشد، فرقی نمی‌کند شمعشان کیست، آن‌ها به هر حال شب پره‌اند.

دل اگر که به قدر کافی آگاه باشد و پاک، قابلیت تشخیص بد از خوب را دارد بی‌هیچ معیاری و خوددار و محکم است در برابر کسانی که به بازی می‌گیرندش یا در جهت سود و بهره‌ای می‌گردند.

اما من معتقدم درِ این خانه ناگزیر بایست که باز بشود، که آن که دهنده نیست، گیرنده هم نخواهد بود. خوبی را باید از همین در به بیرون تزریق کرد پس این خانه بی‌هیچ شکی، مدام در معرض خطر است، آگاهی از آن رو مفید خواهد بود که مثل همان بازی‌های کامپیوتری بدانیم کی از روی موانع رد بشویم که موجودات طراحی شده نیشمان نزنند یا نخورندمان.

22 آبان 86


 
زمان توقف اعتماد
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

گاهی فکر می‌کنم باید همه‌ی آن‌چه دوست نمی‌دارم را دور بریزم تا کمی آسوده بشوم اما می‌بینم به تلخی و درد٬ که همه‌ی آن‌چه دوست نمی‌دارم٬ همه‌ی آن چیزهائیست که زمانی بی‌نهایت دوست داشته‌ام!

وقتی خوب نگاه می‌کنم می‌بینم هر آن‌چه دوست نمی‌داشته‌ام و نمی‌دارم را اصلن در ذهن ندارم.

این جور وقت‌هاست که به تقلائی رنج‌آور گرفتار می‌شوم... گاهی میان خوبی و بدی٬ میان نیکی و شر٬ میان عدالت و ظلم و میان حقیقت و دروغ چنان مستاصل و درمانده می‌شوم که نه می‌توانم خودم را ببخشم و نه توان بیش از این آزار دادن خود را دارم.

 

همه‌ی این سال‌ها برای همه‌ی آن کارها که مرا در چنان وضعیتی قرار می‌داده٬ خودم را تنبیه٬ سرزنش٬ سنگسار و حقیر کرده‌ام. اکنون احساس می‌کنم که هیچ میلی به هیچ سوئی ندارم٬ هیچ اعتمادی به آدم‌ها، به خوبی‌ها٬ به مذهب‌ها، به دوستی‌ها، به درستکاری‌ها٬ به دنیا٬ به زمینی که حتی روش می‌ایستم٬ به آسمانی که بالای سرم رنگ می‌گیرد و رنگ می‌بازد٬ به آفتابی که هر صبح می آید و می‌رود٬ به درختانی که آن‌همه دوستشان می‌داشته‌ام٬ به کلماتی که لبریز شادیند٬ لبریز اندوهند٬ لبریز مهربانی‌اند٬ لبریز التماسند٬ لبریز عشقند، ندارم ... هیچ اعتمادی ندارم.

 و مرگ همان جائیست که آدمی متوقف می‌شود.

گویی تکه‌های بزرگی از بودنم به شکل مهیبی از وجودم قلوه‌کن شده است و من در جائی که نمی‌دانم هست٬ نمی‌دانم نیست٬ نمی‌دانم درست است٬ نمی‌دانم نادرست است٬ نمی‌دانم روشنی‌است٬ نمی‌دانم تاریکیست ... مبهوت٬ با انبوهی از سوال٬ وحشت٬ گیجی و بغض ایستاده‌ام...

گونه‌ای خستگی عمیق درونم رشد می‌کند٬ نگاهم بی‌اعتنا٬ بی‌انگیزه و بی‌نیاز شده٬ انگار که زمان متوقف شده است... جائی که نمی‌دانم کجاست!

 

این فید بک‌ها روحم را سوراخ سوراخ کرده است.چه چیزهای ساده و کوچکی تا همین اواخر می‌توانست زنده نگه‌ام دارد٬ شادم کند و چشم اندازم را به آینده٬ هر کجا که بود٬ آرام٬ منطقی و عمیق نگه دارد.

 

نمی‌دانم فرآیند مغز دیگران با آن‌چه در من رخ می‌دهد چقدر فرق دارد٬ اما دریافت یک چیزهائی در من بسیار عمیق‌تر و بزرگ‌تر از دیگران به نظر می‌رسد. زمان برای من کشدار و طولانی‌ست. می‌دانم که لحظه‌لحظه‌ی این سال‌ها٬ دست کم تمام این سال‌هائی که نوشته‌ام چگونه و کجا صرف شده‌است٬ می‌دانم که مکتوبشان کرده‌ام٬ همه‌ی آن‌ها را با کلمات به دیوارهائی سنجاق کرده‌ام که حالا با سرعت زیادی به من هجوم می‌آورند. مثل اسنادی که هویت چیزهائی را٬ آدم‌هائی را٬ مکان‌هائی را ... ثابت می‌کنند.

پس من تمام این سال‌ها بیدار بوده‌ام.

 

همه‌ی این‌ها را اگر جدا جدا ببینیم٬ خیلی ساده می‌شود معماها را حل کرد٬ اما همه‌ی مسائل پیچیده در لفافه‌ی خود٬ معادلات ساده دارند.

منطق حکم می‌کند که برای رهائی٬ تابع قوانینی باشم که این مسائل را حل می‌کند٬ تابع مفتی‌هائی باشم که درست و نادرست را حکم می‌کنند٬ تابع خدائی باشم که می‌گوید: به درستی حقیقت این است اگر که بدانید.

پس این میانه چه چیز ذهن قاعده پذیر مرا به رنج وا می‌دارد؟ مگر من بیشتر سال‌های عمرم را با ریاضی٬ مذهب و خدا نگذرانده‌ام؟! حالا چه شده که این‌جا ٬ بین ندانم هایم گیر کرده‌ام؟!

 

همیشه٬ همیشه٬ همیشه.... کسی بوده٬ چیزی بوده٬ مصلحتی بوده که من به خاطرش رویه‌ی زندگی‌ام را٬ خواستن‌هایمنمی‌توانم آرزو کنمت حتی! را٬ تصمیم‌هایم را از کمی تا بسیاری٬ تغییر داده‌ام... برای همین است که دامنه‌ی تغییراتم تا این اندازه وسیع شده است.

می‌دانم هرگز برای «خود زیستن» راضیم نخواهد کرد و در این ناگزیری من تنها مختارم که اولویت‌بندی کنم. بین ترین‌ها و ترها!

 

و چقدر زندگی من شبیه زندگی آدمی‌ست که خدا می‌خواسته خلقش کند!!... کاش کسی این جمله را چنان که من درک کرده‌ام٬ بفهمد... هرروز بودنم پر از خیر و شر٬ پر از ملائکه و شیطان٬ پر از تماشای حقیقت و خیال٬ پر از زندگی و مرگ است و من با تمام ذره ذره‌ی وجودم این‌ها را احساس می‌کنم و می‌بینم و تنها برای همین و فقط همین یک دریافت درونی‌ام از خدا سپاسگزارم گرچه این دانائی مرا مسئول و او را نسبت به من مدام  سخت‌گیرتر کرده و می‌کند.

 

با این‌ حال هنوز من در همان جا٬ میان همان زمان متوقف شده ایستاده‌ام!!! این یعنی چه؟!!!