سونامی
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  

گاهی یک ترانه تو را به یاد کسی می‌اندازد که دوستش داشته‌ای٬ گاهی یک تابلو٬ گاهی یک اشاره٬ یک تکیه کلام٬ گاهی یک آب و هوا٬ یک گل٬ بوی یک عطر٬ رنگ٬ گاهی یک سبک خانه٬ یک نوع پارچه٬ گاهی نمای دور یا نزدیک از یک منظره٬ گاهی اسم یا طعم غذایی٬ گاهی گونه‌ای مدل خندیدن کسی٬ فرم بینی ٬ رنگ چشم٬ لب‌ها یا صدای کسی٬ گاهی نام کشوری٬ شهری٬ خیابانی٬ کوچه‌ای٬ گاهی اسم هنرپیشه‌ای٬ مارک بخصوصی٬ گاهی مدل ماشینی٬ حتی رنگی از آن٬ گاهی نام کسی٬ شیوه‌ی برخورد او با مسائل و نگرش و دیدگاهی٬ گاهی تاریخی٬ شماره‌ای٬ نام شرکتی٬ گاهی دشتی٬ کوهی٬ پارکی و حتی قبرستانی... گاهی از یک خودکار و لیوان شروع می شود و می‌رسد به کتابی٬ به مکتبی به آیینی... و همه‌ی این‌ها شاید بشود شوقی٬ شاید بشود غمی٬ شاید بشود دلتنگی٬ شاید بشود لبخندی٬ شاید بشود خشمی٬ اشکی٬ فریادی٬ ناله‌ای...

این‌جوریست که اگر عجین شده باشد یاد کسی با تو٬ با هر آن‌چه از او به خاطر خواهی آورد٬ در و دیوار و زمین و آسمان با تو حرف خواهد زد و همه‌اش می‌شود یک تصویر٬ یک نام...

برای همین است که فراموش کردن چنین آلبوم بلند بالائی از تصاویر و رنگ و بو و مکان و زمان٬ کار بسیار دشواری‌ست و گاهی غیرممکن.

برای همین است که اگر هر کدام از این‌ها یک لحظه باشند٬ یادآوری‌شان هزار لحظه از تو انرژی خواهد گرفت و این هزار لحظه‌ها فقط یک‌بار نیست و بارها تکرار می‌شوند و خودشان می‌شوند بخشی از زندگی تو.

برای همین است که وقتی کسی می‌آید و می‌گوید فلانی لایق تو نبود٬ یا فراموشش کن٬ یا خدا رحمتش کند٬ دیگر تمام شد٬ تو دلت می‌خواهد سر طرف را بکوبی به دیوار٬ چون توان درک هرآن‌چه بین تو و دیگری بوده را ندارد. چون نمی‌داند یا نمی‌فهمد که باد هوا نبوده هر آن‌چه بوده٬ تو جان خرج کرده‌ای٬ دل بخشیده‌ای...

برای همین است که نمی‌بیند چقدر این سرپا ایستادنت٬ خرد نشدنت و صدها چرا و  چگونه و اما و آیا و شاید و کاش‌هایت نفس‌ات را می‌گیرد گاه. نمی‌داند تو چطور خودت را داری در قالبی که آن‌ها دوست می‌دارند جا می‌دهی٬ با چه فشاری٬ با چه اندوهی٬ آن‌ها فقط می‌گویند که این بخشی از زندگی‌ست و گریزی جز تحملش نیست...{گرچه درست می‌گویند} اما نمی‌دانند که ظرف تحمل تو چقدر است و گاهی حتی یک محدوده‌ی کوچک از اندازه آنچه تو به دوش می‌کشی را تحمل نمی‌توانند کنند.

با آن‌همه ... تو زنده‌ای و این اتفاق ناگزیر زندگی توست که به خاطر دیگرانی که هنوز هستند٬ که هنوز چشم امیدشان به توست٬ که هنوز با بوی تو٬ نفس نفس تازه می‌کنند٬ که هنوز با کلمات تو جاری می‌شوند و سیالند٬ باید که زندگی کنی... و این گویا رویه‌ایست که آدم‌های قوی‌تر بسیار بیشتر از انواع ضعیف‌تر طی می‌کنند.

 


 
به احترام خوبی‌ها
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧  

امروز دیدمش٬ استاد تحقیق در عملیاتم بود٬ قشنگ درس می‌داد٬ هربار که یادش می‌‌افتادم هرچقدر سعی می‌کردم اسمش را به خاطر نمی‌آوردم. آن وقت‌ها یک وجه اشتراک با او داشتم که باعث احساس نزدیکی می‌شد٬ هر دو در یک زمان تقریبن درد کلیه‌مان عود می‌کرد... با این تفاوت که من پشت صندلی دانشجوئیم می‌نشستم و درد برایم قابل تحمل‌تر بود و او جلوی کلاس می‌ایستاد و باید یک مجموعه فرمول را یاد آن همه دانشجو می‌داد. خستگی و دردی که می‌کشید را درک می‌کردم٬ عرق می‌کرد و زرد می‌شد و همین هم باعث می‌شد که ژولیده به نظر برسد. لکنت نداشت اما انگار زبانش بین دندان‌های عقبیش گیر می‌کرد بنابراین جور خاصی حرف می‌زد. گاهی می‌دیدم که ته‌ته‌های نائی را که دارد در حال صرف کردن است... او البته نمی‌دانست و نمی‌دید که من هم دارم درد می‌کشم.

بعد از دوران لیسانس دیگر ندیدمش اما زیاد یادش می‌کردم شاید هم به خاطر علاقه زیادی بود که به درس تحقیق در عملیات داشتم و البته کمتر از هر چه در آن دوران خواندم به‌اش پرداختم.

امروز صبح جلوی ورودی دانشگاه صدای آشنایی توجه‌ام را جلب کرد٬ با تعجب برگشتم و دیدمش ... این‌جور وقت‌ها هجوم یک عالمه تصویر و صدا و اتفاق است که سرم هوار می‌شود. خودش بود. صورتش همان‌طور نتراشیده بود و به نظرم دقیقا همان لباس‌ها را پوشیده بود یا دست‌کم همان رنگ٬ همان‌طور می‌خندید٬ همانقدر که آن سال‌ها گوشه‌ی چشمانش جمع می‌شد... همان‌قدر مهربان به نظر می‌رسید و شاد و همان اندازه هم بیمار! فقط موهایش کم پشت‌تر شده بود شاید هم خوابیده‌تر و عجیب‌ترین قسمت این اتفاق آن بود که درست وقتی که نگاهش کردم٬ نامش را به خاطر آوردم. گلگوئی... فرزام گلگویی. برایش بسیار دعا می‌کنم. او علاوه بر درسی که به من می‌داد٬ احساس تعهد و مسئولیت و صبر و آرامش هم به‌ام آموخت.

گاهی ما با رفتارمان چیزهائی را به دیگران می‌آموزیم که در باقیات و صالحاتمان ثبت می‌شود. این همان بخش‌های پنهانیست که روزی به خاطرشان تشویق یا تنبیه خواهیم شد. آدم اگر می‌دانست که زیستنش چقدر حساس است٬ در هر نگاهی که می‌کند٬ هر گامی که برمی‌دارد٬ هر حرفی که می‌زند؛ شاید زندگی برایش خیلی دشوار می‌شد. این‌جور وقت‌هاست که معنای توکل را درک می‌کنم.

 

 

روزی که میل شدیدی به نابودی شخصیتم داشتم در مسیر زندگیم دوستی قرار گرفت و نصیحتی به من کرد که فراموشش نمی‌کنم. گفت: « هرگز سعی نکن آبروئی را که خدا به تو داده٬ فقط برای گرفتن انتقام از خودت٬ از بین ببری. گمان می‌کنی او اگر که می‌خواست نمی‌توانست چنین کند؟ و گمان می‌کنی چرا با تمام تلاشی که می‌کنی باز موجب بیزاری کسی نمی‌شوی؟ او خدای مهربان٬ ستار و بخشنده‌ی توست٬ با خود و دیگران چنان کن که او با تو می‌کند.»

پ.ن1: شگفت‌انگیز نیست؟! امروز (21 خرداد) همین استادم آمده بود دفتر کارم. معلوم نیست توی دنیا چه خبر است... گیج می‌شوم این‌جور وقت‌ها...

پ.ن 2: دلم خواست اسم آن دوستم را بنویسم شاید اگر روزی گذرش این ورها افتاد ببیند بازتاب حرفش‌ را. دکتر کامبیز کدیور یکی از نمونه‌های خوب مردان مذهبی‌ست که اصولن آدم را به جماعت انسان٬ به مجموعه‌ی خوبی ٬ به گروه جنس مرد٬  به شاخصه‌های مذهب امیدوار می‌کند هنوز. خدا حفظش کند.

 


 
شصت سانتی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧  

 

 

هر روز صبح همانجا می‌دیدمش... حوالی آن مدرسه‌ی کر و لال‌ها با آن کلاه آفتابگیر و شال سپید. به نظرم می‌رسید که هر روز پاهاش بیشتر از هم فرار می‌کنند و تاب‌اش به بیرون بیشتر می‌شود.

امروز می دانستم که دیرم نمی‌شود. پارک کردم و کنار ماشین ایستادم.

نزدیک که شد گفتم: سلام. خسته نباشید.

نمی‌دانم لبخند زدم یا نه. نمی‌خواستم عینکم را بردارم. نمی‌خواستم چشم‌هام را ببیند. از حس‌های ترحم‌آمیز بیزارم که گاه بی‌اراده پخش می‌شوند توی نی‌نی چشمان آدم.

گفت: سلام. سلامت باشید.

فکر کردم تمام شد. سوار شوم و بروم.

نشدم اما... دنبالش هم نکردم با آنکه کش می‌آمد چشم‌هام که برود پی‌اش...

گفت: بنزین تمام کردید؟

-    نه... منتظر شما بودم.

ابروهاش بالا رفت : منتظر من؟!!

-    بله.

-    چطور؟!

چی باید می‌گفتم؟ واقعن چطور؟

-    دلم برای خودم سوخته بود.

-    برای خودتون؟

-    اوم.

-    متوجه نمی‌شم.

-    خیلی روزها این‌جا دیدمتون که پیاده‌روی می‌کنید. این مسیر گرم نیست برای پیاده‌روی؟ به نظرم زیادی هم شلوغه.

-    هنوز متوجه نشدم.

-    خب... من اضافه وزن دارم. از خودم لجم می‌گیره که جای کم کردنش هر روز میل دارم با ماشین برم سر کار.

-    اضافه وزن؟!

براندازم کرد... احمقانه نیست که یک دختر شصت سانتی تو را برانداز کند و شاید توی خیالش فکر کند با این‌همه تکامل؟! دیوانه است یارو....

- اوم.

هر دو ایستاده بودیم و لابد فکر می‌کردیم. من به اینکه چی به او بگویم و او به حماقت من شاید...

-    خب وقت‌هائی برید پیاده روی که ...

دیوانه شده بودم؟ نمی‌شنیدم چی می‌گفت... لابد یک چیزهائی در مورد پیاده روی کردن و فوایدش می‌گفت. من اما داشتم فکر می‌کردم با این‌همه دارائی چقدر حقیر و ضعیفم. نگاش کن؟ شصت سانت قد دارد با خدا مقدار اعتماد به نفس...تو اینهمه دارائی داری اما ناتوانی ...

ناتوانی که به اندازه و شکل آدم ربط ندارد به مقدار شعور و ظرفیت آدم مربوط است...  نمی‌دانستم چی گفته ...

-    از همین مسیر برمی‌گردید؟

-    بله......... دلتان برای خودتون نسوخته. برای من سوخته.

-    واقعن اینطور نیست. من ... {چی باید می‌گفتم که آن تلخی نوشیده شود؟} من یه دوستی داشتم توی دوران راهنمائی که اسمش فروغ بود. دو سال پیش لیسانسشو گرفت. خیلی شبیه شما بود {شبیه!!؟ شبیه‌اش نبود. شصت سانتی‌ها هم شبیه هم نیستند حتی} به نظرم اون از من موفق‌تره حالا.

-    اگر شما شصت سانتی بودید چقدر احساس موفقیت براتون معنی داشت؟

چه سوال سختی ...

-    نمی‌دونم... نبودم که ...

-    اگر بودید ...

-    خب... راستش فکر می‌کنم دلم برای خودم می‌سوخت یه کم... شاید...

-    مشکل شما همینه... شما به هر حال دلتون برای خودتون می‌سوزه.... خب یک کاری کنید که نسوزه... نمیشه؟!

خنده‌ام گرفت؟ گریه‌ام گرفت؟ راست نمی‌گفت مگر؟

-    حق با شماست.

....

راهمان را کشیدیم و رفتیم ...

من شصت سانت هم شعور ندارم یعنی٬ که این را یک دختر شصت سانتی باید به‌ام بگوید؟! همان‌قدر که شصت سانت شعور نداشتم که خوددار باشم برای آن چیزها که نباید می‌گفتم‌شان؟

آدم به خودش حق می‌دهد که یک عمر خودش را برای اشتباهاتش سرزنش کند اما نمی‌دانم چه طوریست که تحمل یه جمله‌ی سرزنش‌آمیز دیگران را ندارد و عجیب این است که برای همین جمله‌های حقیقی که خودش هم قبولش دارد می‌جنگد و خراب می‌کند چیزهائی را...

 

خیلی وقت است که شصت سانتی را توی مسیر همیشگی نمی‌بینم... شاید آن مسیر زیادی شلوغ بوده برای پیاده روی!!!

 

29 تیرماه 85

 

پ.ن.1: این دیالوگ تخیلی‌ست اما من آن دختر شصت‌سانتی‌ را در همین مسیر هر روز می‌دیدم و درست وقتی که این را نوشتم، دیگر او را ندیدم!

پ.ن.2: چقدر گریستم با این نوشته‌ات!. خدایا! نکند من این آرزو را به گور ببرم!؟


 
برای یک IP ناآشنا با طعم یک حس قدیمی آشنا
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧  

سلام IP .من شبیه هیچ‌کس نمی‌شوم انگار !!‌

می‌دانم که تو آن‌جا نشسته‌ای و هر روز می‌آئی و این‌جا را نگاه می‌کنی، می‌خوانی و با آن علامت نشانه ی موس خط‌های مرا می‌گیری و حواست به زنجیر حروفم هست.

حالا که فهمیدی من دیدمت چه حالی داری؟ چه حالی دارد حس شدن نرم آدم‌ها؟ ندیده‌ای تا حالا کسی منتظر کسی باشد توی روزهای بی‌پناهی؟ ندیده‌ای کسی شب‌ها با یک SMS بیدار بشود و آرزوئی بکند؟ ندیده‌ای کسی روزها و شب‌ها با موجودی که هست و شاید نیست و نمی‌داند چه شکلیست اصلن، حرف زده باشد و گاهی او را درست شبیه خودش دیده‌باشد؟

می‌دانی چقدر فرق است بین من با تو؟

تو مثل حلزون رد که می‌شوی تنها چیزی که ازت می‌ماند روی صورت بلاگم همان ماده ی لزج است که خشک که می‌شود رد براقی دارد توی نور نوشته‌ها و من ... من برای تو یک IP نیستم اما. من هیچ وقت حلزون نبوده‌ام، من پررنگم. این را که فهمیده‌ای... من پر از کلمه‌ام، پر از حس‌هائی که تو هی می‌آئی و درکشان می‌کنی، پر از فریادو جیغ، پر از اشک و لبخند. من زنده‌ام نه آن‌جوری که تو هستی. این‌جوری که من هستم. آدم‌ها می‌آیند دستشان را می‌گذارند روی دستم و نگاهشان را می‌دوزند توی کلماتم. من می‌روم و شانه می‌زنم حرف‌هاشان را خوشگلیشان را قاب می‌کنم. گاهی دستی که روی شانه‌هایشان گذاشته‌ام خراش ناخنی می‌شود و گاه سنگینی محبتی... فهمیده‌ای؟ من پررنگم.

اما تو فقط یک ماده‌ی لزج براقی که اگر نور نوشته‌های من نباشد جای دیگری سرگردانی. پشت میزت می‌نشینی، رو به روی سایزی از پیکسل‌های کنار هم چیده شده و دلت چیزی را از من می‌خواهد کهسرعت تو بیش از من نخواهد بود در دریافت نیروی درونی آدمها. بخواند، گرفتار تارعنکبوتی این دنیای مجازی بدون هیچ اثری از کلماتت که بتوانی سهم کسیش بکنی...

اما من با همه‌ی این‌ها پررنگم... با همه ی آن عتاب‌ها و خطاب‌ها... با‌همه‌ی سکوت‌های تو و می‌بینی که می‌بینمت... چون منتظرم. چون همه چیز برایم مهم است. همه‌کس... همیشه این‌طور بوده. حتی وقتی به نظر بی‌تفاوت بوده‌ام. حتی توئی که معلوم نیست کجای دنیا خودت را پنهان کرده‌ای.

« یادت هست یک‌بار نوشتم بعضی آدمها پشت فکر ما را می‌خوانند؟ و یادت هست که نوشتم دل‌ام می‌خواهد که کسی پیدا می‌شد که پشت فکر مرا بخواند که رنج می‌کشم گاهی از آن بخش‌هائی که نمی‌توانم بنویسمشان، که بگویمشان؟ حالا این‌طوریست، من پشت فکر تو را می‌خوانم اما تو همه‌اش را به تکبر و خودشیفتگی و نادانی و نفهمی من حواله می‌کنی، قضاوتهای خودت را از فکرهای من، می‌بری توی محکمه و نتیجه می‌گیری و چون قلبن نمی‌توانی بپذیریشان، دوباره برمی‌گردی اینجا!

تمام نمی‌شود دنیا به این سادگی‌ها! تمام نمی‌شوند خاطره‌ها، راحت نمی‌توانی از من بگذری، چنان که می‌بینی من هم از تو! نمی‌توانی صدایم را فراموش کنی، نمی‌توانی بحث‌کردن‌هایمان را فراموش کنی، نمی‌توانی ایمیل‌هایمان را فراموش کنی، نمی‌توانی دلتنگی‌ها را فراموش کنی، نمیتوانی حس آنکه دل‌ات می‌خواسته حرفی را همان لحظه مثلن از آخرشب یاد‌ت آمده به‌ام بگوئی و نتوانسته‌ای، فراموش کنی...نمی‌توانی، مادامی که من توی قلب تو‌ام...

که این قاعده‌ی هستی‌ست که تا وقتی از رابطه‌ای « P » را برمی‌داری « Q »،  آنقدر منتظر می‌ماند که یک جائی، یک وقتی، یه جوری، این ارتباط کامل شود، که بشود حل‌اش کرد، که بشود تمامشبرگ به برگ هم اگر که بکنیم دفتر روزهای رفته را باز حس‌هایش نمی‌میرند. کرد.

امروز تصمیم‌ات را بگیر، اگر فکر می‌کنی آنقدر بد رفتار کرده‌ام که قابل بخشش نیستم، دیگر اینجا نیا و نگذار وسوسه‌ی خواندن من تو را رنج بدهد و اگر فکر می‌کنی که ممکن است اشتباه کرده باشی، ممکن است به من زمان نداده باشی، ممکن است به قدر کافی منظورت را روشن نگفته باشی، یا همه‌ی اینها بوده اما باز هم دوستم داری، مرا ببخش و خودت را خلاص کن و مرا هم از فکر خودت. » *

*این بخش از نوشته‌ام قدیمیست...