سایه
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

تقدیم به علی عزیزم برای همه‌ی عشقی که به من داشته و دارد٬ برای همه‌ی بخشش‌ها و مهربانی هایش٬ برای حضور پررنگش در  زندگی‌ام٬ خصوصن در رنج‌های مضاعف اخیرم که با قدرت در کنارم ماند.

·           تو بگو بی‌تو به عشق کی بنازم؟... تو نباشی دیگه سایه‌ای ندارم؟....آهنگ سایه – Jouan Band.

·          صدای مهدی یغمایی را خیلی دوست دارم.

 

قلبم انگار کنده شده بود٬ احساس خلاء می‌کردم. یک گونه‌ی جدید از حسی که پیشترها نداشته‌ام. تقریبن مطمئن بودم چه چیزهائی می‌شنوم اما درصد کمی امیدوار بودم. می دانستم این قصه هرگز گریبان مرا رها نخواهد کرد. می‌دانستم این جریان ممتد زندگی من است چیزی که به‌اش می گویند تقدیر محتوم.

بعد از شنیدن آن حرف‌ها که هر کدامشان رگی از رگ‌های چشمم را پاره می‌کرد بالاخره وقتی از آخرین جائی که باید می‌رفتیم؛ بازگشتیم٬ به سختی گریستم.

اصلن دوست نداشتم جلوی تو گریه کنم. دوست ندارم. همیشه به همین پارگی رگ‌ها و فشار دندان‌ها و قورت دادن  مکرر بزاقی که تند تند خشک می‌شد بسنده می‌کردم حتی وقت‌هائی که بیماریت عود می‌کرد٬ فقط آخرین بار٬ توی آن شب سخت زمستانی که بعدش یخبندان شد و چند روز تعطیل٬ آن شب این طور سخت گریستم چون می‌دانستم به یاد نخواهی آورد بعدها.

دلم می‌خواست سر خدا داد بزنم دیگر. دلم می‌خواست به‌اش بگویم که این عادلانه نیست. اما مگر او این را نمی‌دانست؟ نمی‌داند یعنی؟ و مگر راه دیگری وجود دارد؟ و اگر این تقدیر محتوم من باشد چه کسی می‌تواند تغییرش بدهد جز او؟ حتی اگر فرض کنم که وجود ندارد تقریبن هر چهار یا پنج سال یک‌بار من درگیر چنین شوکی دردناکی خواهم شد. اما همیشه سعی کردم باهاش کنار بیایم. همیشه گفته‌ام اگر این‌جور نمی‌شد ممکن بود یک جور ناجورتری بشود... و البته همیشه جورهای ناجورتری قابل فرض است٬ پس این‌جوری فکر کردن مسکن می‌شود و البته فقط مسکن. چون هرگز نمی‌شود که این سوال را تکرار نکرد که چرا این‌ها برای من پیش می‌آید مدام؟

نتوانستی آن‌جور فرو ریختنم را ببینی و البته هیچ وقت هیچ کس بهتر از تو نمی‌توانست آرامم کند. اما یک جائی باید تمام کرد. یک جائی باید فکر کرد. یک جائی باید تصمیم گرفت و بالاخره یک جائی باید توکل کرد ( تو که می‌خوانی می‌توانی این را را بگوئی: یک جا بی‌خیال شد).

گاهی آدم نمی‌داند بدتر از آن‌چه می‌شود سرش بیاید چیست٬ ولی من درک نمی‌کنم که چرا بعضی‌ها هرگز در این شرایط قرار نمی‌گیرند! اگر میخواهی بگوئی که آن‌چه به‌اش فکر می‌کنیم رخ می‌دهد باید به‌ات بگویم که به این اصلن فکر نکرده بودم ولی به نظرم دارم خسته می‌شوم. دارم خسته می‌شوم دیگر و شاید دور نباشد روزی که قادر به تحمل قوانین خدائی تو نباشم. چون من به اندازه‌ای که تو صبوری٬ صبور نیستم. دلیلی هم ندارد که باشم چون اساسن تو وظیفه‌ی خداییت است که صبور باشی ولی این وظیفه‌ی بشری من نیست. من ناگزیرم. تو هرگز ناگزیر بوده‌ای؟ نبوده‌ای. ولی من ناگزیرم.

وقتی مرا در آغوشت می‌گیری٬ دردهایم تسکین پیدا می‌کنند٬ وقت‌هائی که خودت بیماری٬ هیچ چیز تسکینی نخواهد بود. نگرانم که شب‌ها گاهی با ناله‌ام بیدار می‌شوی ولی باور کن که درد بدی‌ست٬ این چهار سال به اندازه‌ی ده سال احساس پیری می‌کنم و این دو روز به اندازه‌ی بیست سال انرژی از دست داده‌ام. این روزها موقع تایپ کردن عرق می‌ریزم و عضلات بدنم خسته می‌شود. کاش زودتر تمام بشود این رنج به خوبی و خوشی یا من تمام بشوم.

خدایا! خسته شده‌ام.

خرداد 87 – نوشته شده در یکی از روزهای خیلی سخت.


 
مجال
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  

دستهایت را می‌بوسم...

 

نگه‌داشتن احترام بین دو نفری که ارتباط تنگاتنگی دارند، { در دوستی، فرزندی ، بزرگتری، همسری ، رئیس و مرئوسی و ... }  یک حُسن بزرگ دارد، آن‌‌که این هر دو، هیچ وقت جذابیت ارتباطی‌شان از بین نمی‌رود و قوت ارتباط نیز بیشتر است.

بین آن‌ها که صمیمت را بی‌پرده و لخت تعبیر می‌کنند، همواره وقایع ساده و مبتذلی پیش می‌آید که ارتباط را مخدوش و شکسته می‌کند و گاه منجر به دل‌شکستگی‌هائی می‌‌گردد که به هیچ شکل قابل جبران نیست.

اردیبهشت 86

 

حالا دیگر توانی هم برای گوش دادن ندارم... دیر شده است... خیلی دیر...

 

 

به نظرم چشمانم گم شده بود جائی توی گلهای قالی یا روی سفیدی عمیقی که انعکاس آیینه بود. شاید هم لابه لای سلولهای ساده‌ی پوست انگشتان پایم.

گوش می‌کردم و فرکانس صدایت همین‌جور دور می شد، خوابم گرفت و من درست همین لحظه فهمیدم که رنج آن حرف‌ها که می‌زنی آن‌قدر زیاد شده که سلول‌های خاکستریم فرمان رخوت داده به چشم‌هام، حالا که دارم یادآوری می‌کنم { چه باور کنی چه نه } یادم نیست چی گفتی و چگونه ادا کردیشان، لحن‌ات تلخ بود یا بی‌تفاوت، تبر کوبیدی یا زمزمه وار نیش زدی هرچه بود این رنج اوج گرفته بود در اولین جمله‌ای که شنیده بودم و شاید اگر می‌شد که خوب گوش کنم باقی حرفهات آرامم می‌کرد.

تیرماه 86


 
 
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧  

درست همین‌جائی که این‌ها نماز می‌گزارند نماز خواندم... به همین خلوتی...

 

 

 

این روز‌ها زیاد به‌اش فکر می‌کنم... احساس می‌کنم یه جور خاصی این مرد را دوست دارم! ابراهیم خلیل‌الله! میل شدیدی دارم که ببینمش!

دستم به نوشتن می‌رود٬ دلم نه! فکرم مدام جای دیگریست... خدا کند هراس‌هایم به خوبی تمام بشود.

 

 

آدم‌هائی که زیاد باهمند، زیاد هم را دوست دارند، زیاد به هم وابسته می‌شوند، زیاد هم را می‌خوانند؛ شبیه هم می‌شوند. اما به هر حال چیزهائی بینشان وجود دارد که قابل تمایز است.

من از این‌که کسی شبیه‌ام شود یا شبیه کسی شوم، می ترسم. که آدم برای خودش چقدر مگر جذابیت دارد؟!

 

مثل خودت باش وقتی مرا می‌نویسی، به روش خودت مرا دوست بدار، با اصول خودت برای من زندگی کن، با عینک خودت مرا بخوان. اصلن همین چیزهای ساده مگر نیستند که تو را منحصر به فرد می‌کنند؟

 

فروردین 85

 

 

هستی برای من معنادار است، من او را مثل یک موجود ذی‌شعور حس می‌کنم و راستش اغلب تنها حس می‌کنم و منطقم باید که منطبق بر احساسم باشد، نباشد اگر، با هیچ کدام به راحتی کنار نمی‌آیم.

گاهی که میان تنش‌های ممتد گیر می‌افتم، کم می‌آورم و به نقطه‌ای می‌رسم که نیاز به یاری دارم، بدبختی آن است که نیازمند یاری کسانی هستم که خود تنش‌زده اند...

 

مرداد 86

 

 

گمانم این نبود که سیاهی چشمانت اینقدر غلیظ است. خیلی وقت بود ندیده بودم کسانی را که چشمانشان از چشمان من تیره‌تر باشد.

حالا که کنار دلهره‌های گذشته نشسته‌ام با تو ، حقیقت سهمگین و نامهربان روی دالبرهای لرزیده‌ی واژه‌های رفته‌ام فرود می‌آید. تعبیر دوست‌داشتن را از دست داده‌ام. گوئی پیچکی که پیچیده بود به درخت امیدواریم و نوید شادمانی حضور پررنگ تو را می‌داد خیلی وقت است نبوده... دور بوده سال‌ها از من...

تیرماه 85

 

 


 
سر نخ
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  

باید از جای دیگری شروع کرد... جائی که سر نخ‌اش دست دیگری نیست که هر وقت خواست٬ بکشد و تو شکافته شوی از هم.

پیدا کردن آن جای دیگر کار سختی نیست. دم دستت است. در واقع دستت است.

ندیده‌ای آدم‌هائی که ناگهان تصمیمی می‌گیرند و می‌گویند: از امروز ... و از آن امروزی که گفته‌اند سفت می‌ایستند؟ بین این‌ها هم البته کسانی‌شان هستند که 6 ماه و یکسالی که می‌گذرد شل می‌شوند و نرم. ته ته دلشان نخواسته که آن طوری باشند که آن روز گفته بودند پس زمان می‌خردشان. خریدنی‌اند آدم‌ها این را که می‌دانستی... نرخ بالا و پائین دارند اما عرضه می‌کنند یک جاهائی خودشان را و زرت شان قمصور می‌شود خلاصه.

به هر حال از جائی باید شروع کنی که سرنخ دست خودت باشد. یادت باشد چیزی را که راز است به کسی نگوئی. راز را که به کسی نمی‌گویند. بپرد از دلت بیرون و بیاید توی وادی کلمات دیگر راز نیست. خلاص. بگوئیش به اولین نفر می‌شود همان نخ. خرابت می‌کند یک روز. نه فکر کنی راز همه‌اش یک واقعه یا حادثه یا فعل حلال یا حرامیست ها! نه! گاهی رازت یک فکر است فقط. یک ایده است. یک باور است.

بچه که بودم وقتی چیزی را می‌خواستم عین راز می‌شد٬ اگر در موردش حرف می‌زدم دیگر نمی‌شد. بزرگ‌تر که شدم وقتی یاد گرفتم چطوری خرید کنم٬ خرید زمان٬ خرید نیازمندی‌هام٬ خرید خواسته‌هام و حتی خرید آدم‌هام را٬ گفتم بچه بودم حالا که آن طوری نیست...

اما هنوز یک چیزهائیست که خریدنی نیست لامصب. خرجش فقط ذکر و دعاست و گیرت فقط به خداست. خدا که خریدنی‌ نیست... خدای من یعنی. شاید خدای تو باشد. خدای من را بایست که به‌اش التماس کنی اگر چیزی را به دلیلی نخواهد که بدهد به‌ات. ملتفتی؟ نه که از التماس خوشش بیایدها! خوشش از این می‌آید که درست همین وقت‌ها حسش می‌کنی که همین وقت‌هاست که پوزه‌ات مالیده شده به خاک که هیچ کارچاق‌کنی از انواع مادی افاقه نمی‌کند دیگر برایت. باید بچسبی به دست‌و پاش. دست و پای خدای من البته که زیاد است. ضریح امام‌زاده‌ای٬ دستان کوچک یتیمی٬ اشک‌های نیمه‌شبی٬ دل شکسته‌ی مادری٬ حتی سنگ قبر پدری... زرنگ اگر باشی دست بلندتر را می‌گیری. تازه این وقت‌هاست که می‌فهمی که عین هوا توش غرقی- توی موجودیت خدا- خجالت می کشی ... من خجالت می‌کشم٬ تو چی؟ ولی به کرامتش- خودش شاهد- من بیشتر وقت‌ها یادش هستم. چه بد کنم چه خوب. ناخوش و خوش – خودش شاهد – جلوی روم بوده همیشه. راستش آن است که بگویم وقت‌هائی که ندیدمش٬ نخواستم که ببینمش.

دروغ چرا؟ سعی کرده‌ام که ناشکر نباشم اما شده خیلی که به‌اش گفته‌ام٬ چرا این‌جوری که اتفاق می‌افتد فقط برای من افتاده توی این همه آدمی که دور و برم هستند؟ شده اما زود شرمنده شده باشم. به قول مامان: آدم باید حیا داشته باشد٬ چیزی نمی‌ماند توی این دنیا سر آخر برای ما٬ هر روز می‌بینیم که آدم‌ها عریان می‌میرند و می‌کنندشان توی دو متر گودی – که این روزها٬ از آن‌جا که آدم‌ها بخیل و تنبل شده‌اند همان مقداری را که می‌خری برای قبرت٬ هم تنگ‌تر کرده‌اند هم کوتاه‌تر و هم کم عمق‌تر- اما کو عبرت؟

یقین دارم که جز خوبی هیچی نمی‌ماند این ور آن گودال٬ پس حرص چرا؟ اما من فقط سلامتی‌ خواسته‌ام٬ گو این‌که انگار که گفته باشم نقطه‌ضعفم را٬ همین یک فقره را کلید کرده روش٬ هول و ولاش را هی می‌اندازد توی جانم. درد هم درد است دیگر٬ صبر هم قد و قواره دارد به اندازه‌ی ظرف آدمیزاد. رو راست طاقم تاق شده. تعارف که ندارم.

بدیش این‌است که آدمیزاد همیشه یک جای کارش گیر کسی‌ست٬ خوب‌تر که گیر آدم به خدا باشد٬ اما این یعنی گیرت سه پیچ تر است. افتادی به خنسی و پیسی٬ بدترین چیز آن است که ناامیدت کند٬ آن‌وقت یا باید سرت را بکوبی به جائی و بترکانی یا باید تحمل کنی و تسلیم بشوی.

خدایا هیچ بنده‌ای را ناامید نکن – گیرم به تو اعتقاد نداشته‌باشد- از بزرگواری و کرامتت٬ از جلال و جبروتت٬ از خزانه‌ی مهربانی و سخاوتت٬ هیچی کم نمی‌شود که. تو که قادری به همه چیز٬ خودت جوری راست و ریس کن کارمان را که سمت و سوی حکمتت را هم به خیر بگرداند برای ما.