ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  

بی‌‌رقیب بمان و بزرگ، چه که هر دشمن و خائنی را همین ها حقیر خواهد کرد.

مگذار سایبان تدبیرت دستخوش غارت حسد و خشم گردد، چه که با این ها خلع سلاح خواهی شد.


 
چشمهایت
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧  

چشمهایت سپیدارهای عاشقی هستند که زیر نور آفتاب و با رقص باد برق می‌زنند.چشمهایت همیشه مهربان بوده اند

چشمهایت روشنی بیشه‌ای هستند که در نمایش حقیقت آیینه‌اند و در خستگی راه، خنکای صورت و پاها.

چشمهایت غوغای کودکانه‌ی خواهشی هستند که به کلام نمی‌گنجد و شادمانه از پستی‌ها و بلندی‌های وجودم می‌گذرد.

چشمهایت دامی هستند که روزی مرا به کمینگاه محبتشان برد و اسیر کرد و ماندگار.

به احترام باز شدن چشمهایت هر روز به آن پلک‌های خاموش و خفته نگاه می‌کنم تا بیدار شوی و من تمام لبخندم را هدیه‌شان کنم.


 
موضع
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧  

من شوالیه های زیادی را ساخته و شکست داده ام، غول های زیادی را علم کرده و شیشه ی عمرشان را شکسته ام. از درون آدم های زیادی، قدرت های ویژه را بیرون کشیده ام اما... فهمیده ام که انتخاب هایم همه اشتباه بوده اند. چون همیشه آدم های کوچک به حقارتشان باز می گردند. فقط باید آدم های قوی را انتخاب کرد. آدم هائی که تو چیزی به دارائی شان نیافزائی. فهمیده ام باید بگذاری آدم های بیمار، بمیرند و همراه آن ها که قوی ترند بمانی. من انرژی زیادی صرف کسانی کرده ام که دائم غصه خورده اند یا در حسرت بوده اند یا عقده داشته اند اما دیده ام که وقتی برخاسته اند چقدر فراموشکار شده اند.

بگذار آدم های ضعیف خودشان برای نیازهایشان بپاخیزند چون اکنون آن ها به غذا نیازمندند، غذای مهر، تقویت اعتماد به نفس، نمایش توانائی ها و ... حمایت و صداقت تو اما مادامی که نیازشان برآورده بشود یا تو جائی برای اثبات شایستگی و اعتمادشان تنهایشان بگذاری، رهایت خواهند کرد، مورد اتهامشان قرار خواهی گرفت و تمام خوبی هایت، بی ارزش خواهد شد.

وقتی از نیازشان می گویند، باید یک «آخی» حواله شان کنی و بروی... وقتی می خواهند تو را شریک درد و غمشان کنند، باید یک «درست می شود» بگوئی و بروی... نقش ات نقش یک ناظر باشد نه یک فاعل. بگذار آن ها خیال کنند که تو دوستشانی. بگذار خیال کنند.

همراه آدم های قوی بمان، با آن ها دوستی کن، چه اگر دشمن هم بشوند به حقارت نخواهی افتاد. اما هرگز به خرج قدرتشان برای خودت اعتماد نکن چون آن ها هم به روزی رسیده اند که نتیجه ی تجربه ی امروز توست از آدم های ضعیف!

پس قوی بمان. اشک هایت را روی دامن کسی بریز که به محبتش ایمان داری، دردهایت را با کسی واگویه کن که پیشتر امتحانش را پس داده است. امیدت را به دستان کسی بدوز که هرگز به تو نیازی نداشته و ندارد.

 

  • روزنگاشت هایم را شروع کرده ام. پراکنده و در حد امکانات پرشین بلاگ.
  • از کسی خشمگین نبودم یا آزرده وقتی این پست را می نوشتم. فقط دلم می خواست خودم را توی این مقطع زمانی دوباره تعریف کنم.
  • این یکی دو ماه اخیر، زانتین الهی را خیلی اذیت کرده ام و انصافن او جزء معدود کسانیست که با ایرادات و غرهای من در مورد پرشین بلاگ کنار آمده و سعی کرده به تحلیل و بررسی تک تک آنها بپردازد از او بسیار سپاسگزارم و به نظرم پرشین بلاگ بایست قدرش را بداند.
  • از این که بی اعتنائیم ماتحت کسانی را می سوزاند که می خواهند هرجور شده سرارتباط با من را باز کنند، احساس خوشایندی دارم. کاش می دانستند که چقدر از نمایش بال بال زدنشان خوشم می آید توی این هاگیر و واگیر روزهایم.