کودکم
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧  

آدمیزاد مسئول همه چیز خودش است اما من همیشه از پذیرش چنین مسئولیتی به شدت می ترسیدم و خودم را لایق آن نمی دانستم.

من تجربه بی هوشی نداشتم بنابراین ترسی هم نداشتم در واقع اصلن نمی دانستم چه اتفاقی برایم خواهد افتاد آنچه مرا مضطرب می کرد چیزهای دیگری بود. علی گفته بود لحظه ی بیهوشی لحظه ی خوشایندیست سعی کن به خاطر بسپریش اما احتمالن لحظه ی به هوش آمدن لحظه ی سختیست نگران نباش این برای همه طبیعیست. برای من دقیقن برعکس آن پیش آمد. دکتر به ام نگفت چیزی را بشمرم، اسم کسی را نپرسید من فقط صدای تزریق آمپول توی سرم را شنیدم و توانستم به زحمت بسم الله الرحمان الرحیمی بگویم و ناگهان احساس خفه گی کردم و به نظرم رسید آدم همینجوری می میرد. این صحنه به شکل غریبی تمام لحظه های شروع خواب مرا که بهترین و آرامش بخش ترین لحظه های زندگیم بوده بعد از این جراحی خراب کرده است. با صدای خانمی که در ریکاوری کنار من روی تخت بود به هوش آمدم که دائم یک جمله ی کوتاه را تکرار می کرد. هنوز همه چیز تار بود که تکنسین اتاق عمل  از من پرسید: خانم ... حالت خوبه؟ و من با صدای خفه و آرامی گفتم بله. بچه چطوره؟ و او گفت خوبه و این برای من کفایت می کرد. بقیه اتفاقات خیلی سریع رخ داد.

دیوانه ی خوابیدن هاش هستم.

من هنوز نمی دانم بعضی حرف ها را زده ام یا شنیده ام واقعن یا به نظرم می رسد که آن طور بوده اما  زود فهمیدم خانواده هامان خیلی خوشحالند و من توانائی حرف زدن با صدای بلند را ندارم. احساس زخم شدگی و خلط در نزدیکی مجاری تنفسی را داشتم. اولین چیزی که بعد از دیدن دختر کوچولویم گفتم این بود که چقدر زشت است اما واقعن زیبائیش برایم اهمیتی نداشت سلامتی و صالح بودنش تنها چیزی بودند که از این رویه طولانی 9 ماهه می خواستم. در مدتی که گذشت وقایع عجیبی رخ داد یکی از آن ها این بود که 3 نفر از نزدیکان ما دار فانی را وداع گفتند. گرچه مرگشان قلب ما را خالی کرد اما از آنجائی که آرامش یافتند ما هم به حکمت خداوندی آرامش خود را حفظ کردیم. بستری شدن طولانی عزیزان دیگری در بیمارستان هم از این جمله وقایع بودند اما شاید بشود گفت برای من پر استرس ترین زمان که متاسفانه آثارش اکنون روی دختر کوچولوی من پیداست فشار عصبی ای بود که در ماه هفتم بعد از یک سونوگرافی سه بعدی وارد شد. این سونوگرافی صرفا جهت ضبط و نگهداری فیلم و عکس انجام شد اما ناگهان دکتر سونوگراف متوجه تجمع مایع در یکی از بطن های سر جنین شد و از آن روز تمام ساعات ما پر از نگرانی و اندوه گردید. تصمیم برای نگه داشتن یا از بین بردن جنین آنقدر سخت و عذاب آور بود که شبها و روزهای ما را پر از اندوه و گریه کرد اما شاید اگر این شوک به من وارد نمی شد احساس مادری هم درونم زنده نمی شد. پیش از آن مدام نگران این بودم که چرا هیچ احساسی نسبت به او ندارم؟ و چطور می توانم نوازشش کنم یا با او حرف بزنم در حالی که باورش ندارم؟ وقتی که به دنیا آمد چگونه با او ارتباط برقرار کنم؟ همه می گفتند بگذار تکان هاش شروع بشود، بگذار به دنیا بیاید، بگذار یک هفته ای بگذرد... اما من خودم را خوبتر از این حرفها می شناختم و مطمئن بودم که چنان نخواهد شد. آن سونوگرافی تکانه ی شدیدی بود که گسل بزرگ بین من و کودکم را چنان در هم نوردید که اکنون حتی یک لحظه جدا بودن من از او قلبم را به درد می آورد.

وقتی مست خواب است من هم آرام می گیرم.

 وقتی گریه می کند من هم گریه می کنم وقتی می خندد من هم می خندم تمام حرکاتش در خواب یا بیداری برایم مهم است ساعتها وقتم را فقط به تماشا کردنش می گذرانم و با این که می دانم روزی خواهد رفت مثل همه کسانی که نهایت محبتم را به اشان کردم اما باز روزی رفتند، با این حال قادر نیستم که جز این باشم چنان که پیشتر هم جز این نبودم. تقریبن هیچ کس نمی تواند باور کند که من تا این اندازه حساس بوده باشم. همسرم می گوید خدا رحم کرده که هیچ احساسی نداشتی، به اش گفتم شاید دقیقن به همین خاطر است که حالا همه ی آن حسها با هم در حال بروز است. من همیشه همین قدر حساس بوده ام اما پیش از این توان خودداری و کنترل احساسم را داشته ام اکنون به شکل غیر قابل باوری در مورد دخترم ناتوانم!

چندین بار سونوگرافی ها تکرار شد پیش معتبرترین جنین شناس ها و متخصص های ناهنجاریهای جنین همه چیز درصدی احتمال را رد نمی کرد اما احتمال بالاتر آن بود که دخترم سلامت است و ما ناگزیر باید صبر می کردیم تا متولد بشود خدا می داند که چقدر این ماه های آخر به ام سخت گذشت فکر متولد کردن موجودی که تا آخر عمر با یک بیماری همراه باشد و هیچ کس جز ما مسئول بوجود آمدن او نبودیم آنقدر خرد کننده بود که ...

وقتی دخترم بدنیا آمد هنوز وصعیت مشکوکی داشت سونوگرافی مجدد انجام شد و انتظار تا جواب متخصص اطفال واقعن دشوار بود که خوشبختانه مشکلی گزارش نشد. سه روز پس از تولد کودکم از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند که آزمایشاتی که از نوزاد شما گرفته شده نشان از کم کاری تیروئید دارد بایست مجددن برای تست به بیمارستان مراجعه کنید. نمی توانستم باور کنم که بعد از آن همه، دوبار داستان جدیدی شروع شود دیگر واقعن طاقتش را نداشتم. آن دو روزی هم که برای جواب منفی آزمایش منتظر ماندیم باز بسیار سخت گذشت... دختر کوچولوی من دائم توی خواب می ترسد و می پرد. بغض می کند و ناله می کند. خیلی کم می خندد و بیشتر اخم می کند و من می دانم که همه ی اینها عوارض فشارهای روحی من بوده است.

بعد از همه ی آنچه گذشت به این یقین رسیدم که کم آگاهی از ناآگاهی بسیار بسیار بدتر است. همه ی آنچه متخصص ها می گفتند و ما تحقیق می کردیم آنقدری نبود که مجابمان کند. انسان در خیلی مواقع هیچ گریزی جز صبر و توکل ندارد.

با این همه خانواده و دوستانمان مثل کوه پشتمان ایستادند و دخترم مشمول دعای بسیاری از آدمها شد وگرنه شاید من امروز با وجود همه ی آنچه گذشت تا این اندازه خوشحال نبودم.

محبتی که همسرم آن مدت و بعد از تولد دخترمان به من کرد و می کند آنقدر عاشقانه و صادقانه است که برای گوشه ای از آن هم خداوند را شاکرم واز او سپاسگزارم. با اینکه خود او هم چیزی نه شاید کمتر از من از همه ی آنچه رخ داد رنج کشید اما با قدرت در کنار من ایستاد و با توکل بر خدا دلش را قوی نگه داشت و نگذاشت که من مستاصل بشوم برای من حضور او نعمت گرانقدری بود و هست.

آدمهای زیادی از خانواده و دوستانم به شکل های مختلف – خوب یا بد – کمک کردند تا بالاخره ما بپذیریم که زندگمان به یک جوانه ی شاداب نیازمند است از خواهرانم خصوصن خیلی ممنونم که همیشه نگرانم بودند و مثل همیشه شادمانی شان را با من تقسیم کردند.

این مدت خیلی سعی کردم توی محل کارم و در دنیای مجازی خودم را نبازم و دشواریهایم را با دیگران تقسیم نکنم بنابراین بسیار شده که با این دسته از آدمها خوش رفتاری نکردم و بی اعتنا و بی توجه بودم. فکر نمی کنم امکان جبران داشته باشم اما امیدوارم اکنون مرا به خاطر آنچه گذشته درک کنند.

همیشه اتفاق ها ما را دنبال می کنند، آنچه اهمیت دارد این است که بتوانیم درست تصمیم بگیریم، پیش داوری نکنیم و زمانی که دیگران به ما نیاز دارند تنها رهایشان نکنیم و بدانیم که در بسیاری مواقع آدمها به تنهائی قادر به تحمل رنج ها و مصیبتها نیستند و باور کنیم که هر اتفاقی که برای کسانی رخ داده است روزی ممکن است که برای ما نیز رخ بدهد.

دعا می کنم که خداوند دیگر مرا مبتلا به آزمایشهای سخت نکند.

 

پ.ن1: زمان بسیار اندکی برای نوشتن دارم. باید یاد بگیریم با سرعت زیاد از زمان های خواب کودکم استفاده کنم. گرچه همین حالا هم روی پاهای من است و به صفحه نوت بوک زل زده است!

پ.ن2 : از همسرم بی نهایت ممنونم و امیدوارم با تربیت خوب فرزندش زحماتش را جبران کنم. از خواهرم فرشته برای پیگیری ها و همراهی هایش سپاسگزارم. از رخشان دوست عزیزم برای همه ی لحظه های سختی که کنارم بود ممنونم و از پریا کشفی عزیز برای کارت پستالی که یک روز قبل از تولد دخترم از گوتنبرگ فرستاده بود تشکر می کنم.

پ.ن3: هنوز فرصت نکرده ایم از دخترمان توی اتاق خودش عکس بگیریم چون بیشتر منزل مادربزرگها بودیم.   


 
تاریکی
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧  

گاهی نمی دانم چه حسی باید داشته باشم اما مطمئنم حس غالبم گیجی مفرط است. از اینکه فکر میکنم فقط چند روز دیگر دنیایم میتواند بیفتد روی آن طرف الاکنگی که معلوم نیست بالا ببردم یا پائین احساس عجیبی به ام دست داده.

تعلیق است. دلم میخواهد به بخش خوبش فکر کنم. به آن وری که اکسیژن هواش بیشتر است. زندگی درش جاری تر است. اما من حالا فقط می دانم توی یک تاریکی هستم و چند روز دیگر از تونلی رد می شوم و به شکافی می رسم که مطمئن نیستم آن قدر قدرت داشته باشم که از روش بپرم و بدتر آن که اگر توی شکاف نیفتم تازه بعد با کلی موانع روبرو خواهم شد که ممکن است بعضیهاش سخت باشد و بعضی هاش نه!

تا حالا همیشه به خودم فکر کرده بودم. به خودم که چه اتفاقاتی برایم خواهد افتاد و اگر فلان جور شد چه کار کنم ... اما خودم یک موجود تصمیم گیرنده و بالغ بودم همیشه، که اینطوری فکر کرده، هیچ وقت نشده برای کسی تصمیمات جدی، نه لااقل تا این اندازه جدی بگیرم. یعنی از صفر بسازمش، بخواهمش، شکلش بدهم و آینده را تصور کنم برایش...

بزرگترین سازه های من تا حالا چیزهائی خارج از نوشتن نبوده! نوشتن برنامه کامپیوتری، نوشتن مقاله های علمی و غیر علمی، نوشتن داستان های خیالی و واقعی، نوشتن شعرهای با قافیه و بی قافیه، نوشتن عمومی و خصوصی، طراحی چند وب سایت و... شاید اگر خیلی به خودم ارفاق کنم یک وقتهائی خلق دکوراسیون داخلی و دادن چند تا ایده و از این دست... واقعن هیچی جز این ها نبوده که از صفر ساخته باشمش. از هیچی...

تو هیچ وقت به این مساله فکر کردی؟ به این که چی ساختی تا حالا؟ چی ساختی که به درد دیگری بخورد؟ یا حتی به درد خودت؟ من دارم از خلق چیزی از صفر حرف می زنم...

به نظرم این تعلیقم خیلی با تعلیق هائی که تا حالا داشتم تفاوت دارد و فکر می کنم برای اولین بار دارم به یک جنگ جدی تن می دهم جنگی که برای داشتن چیزی نیست. برای حفظ کسی نیست. برای رسیدن به یک خواسته یا آرزوئی نیست. برای فقط بخشیدن و دادن و گذشتن و تکه پاره کردن خودم، باورهام، اعتقاداتم، اطلاعاتم، آموزش هام، توانائی هام و حتی جسمم است...

باید اعتراف کنم که برای نوشتن این پست خیلی انرژی صرف کردم با این که شاید اصلن به قواره اش نخورد...

دوشنبه ۴ شهریور ٨٧