پرمدعا
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧  

شده با آدمهائی برخورد کنید که در اصطلاح مودبانه به اشان می گویند " پر مدعا " ؟

آدمهائی که کار خودشان را بزرگ جلوه می دهند و کار دیگران را کوچک؟ آدمهائی که خودشان را زیباتر از دیگران می دانند، کامل تر و بی نقص تر؟ آدمهائی که سر هر صحبتی که باز بشود به داشته ها و خوبی های آنها ختم می شود؟ آدمهائی که اگر ویژگی غیر قابل انکار هم در دیگران ببینند باز ایرادی در آنها خواهند یافت که یک اگر و امائی داشته باشد آن خصوصیت؟

من هیچ وقت نتوانسته ام برخورد لحظه ای با این جور آدمها داشته باشم. اصلن روم بر نمی آمده وسط تعریف و تمجید از خودشان بزنم توی ذوقشان. اما همیشه از اینکه کسی فکر کند که نفهمیده ام بدم می آمده است. جالب این است که آدم هر چه متواضع تر باشند اینها سازشان را کوک تر می کنند. خیلی ها معتقدند که با آدمها همانطور که هستند بایست برخورد کرد، بعضی ها هم معتقدند که باید به اینجور آدمها ضد حال زد. برخی هم بر این باورند که بهتر است گوش بدهند و باور نکنند. متاسفانه آدمهای پرمدعا آدمهائیند که اگر پاش بیفتد زیر آب زنهای قهاری هم هستند چون اینها حسودند و تحمل رشد دیگران را ندارند بنابراین در صورتی که روی دنده دشمنی بیفتند می شود که دشمنان خطرناکی بشوند. من معتقدم که واقعن یک دشمن هم برای آدم زیاد است بنابراین در برخورد با این آدمها از روش سکوت و باور نکردن استفاده می کنم و فراموش نمی کنم که هرگز از مسائل خصوصی و پر اهمیتم با آنها صحبت نکنم. گرچه با این حال از احساس نفهمی که در مواجهه با ایشان به اش دچار می شوم رنجم می کشم.


 
 
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧  

میل کمی به نوشتن دارم. نوشته‌هایم را که مرور می‌کنم هیچ کدام دلچسب به نظرم نمی‌آیند. خیلی کم با خودم حرف می‌زنم و خیلی زیاد تلاش می‌کنم ذهنم به صورت پراکنده فعالیت بکند. این روزها حرفهائی که می‌شنوم تاثیری رویم ندارد. چیزی را فراموش نمی‌کنم برعکس حافظه‌ام به شکل غریبی فعال است. اما حوصله‌ی توضیح دادن و کش دادن مسائل را ندارم. در عین حال که از تنهائی می‌گریزم. خیلی وقت است ... خیلی وقت که می‌گویم به نظرم ده دوازده سالی می‌شود که ترانه‌ای را زمزمه نمی کنم. به نظرم خوشحال نیستم. غمگین هم نیستم. اما رها هم نیستم. یه جور گیر افتادگیست. آدم‌ها را نگاه می‌کنم و به مشکلاتشان گوش می‌دهم و فکر می‌کنم چقدر تفاوت است بین دردهای آن‌ها با هم و با من.

به خودم قول‌هائی داده‌ام. دارم تلاش می‌کنم بدترین و شخصی‌ترین عاداتم را ترک کنم. فعلن با دوتایشان شروع کرده‌ام که خیلی هم سختند. یکی از آن‌ها بازگشت به گذشته است. اصلن نمی‌دانم چقدر در این مورد موفق خواهم شد. چون این یکی از بدترین عادات من است. در عوض باید سعی کنم تصاویر آینده‌ام را طراحی کنم. باید دقیقن بدانم چی دوست دارم اتفاق بیفتند و برایش چقدر زمان لازم دارم. حالا که زنده‌ام باید نقشه‌ای داشته‌ باشم. دنیایم باید شکلی داشته باشد. باید آرزوئی داشته باشم. باید بتوانم امیدوار باشم. باید بتوانم کمتر خسته بشوم. باید بتوانم کارهای تازه‌ای شروع کنم. باید دوباره رنگ‌آمیزی کنم. باید به اتفاق‌ها فکر نکنم. باید بگذارم وقتی رخ داد در موردشان تصمیم بگیرم. باید بتوانم بهتر باشم. خوش خلق٬ آرام و با تدبیر و مهربان. باید بتوانم از چیزهائی بگذرم. از کس‌هائی بگذرم. باید باور کنم که آدم‌ها همیشه یک‌ور نامعلوم و غیر قابل اعتماد دارند و اگر روزی به آن سمت شان چرخیدم و خوشایندم نبود. دورشان نیندازم٬ عصبانی نشوم٬ رنج نکشم. امیدوارم بتوانم منظم و درست پیش بروم. امیدوارم اشتباهاتم درمانده‌ام نکنند.

دلم واقعن می‌خواهد سربلند بیرون بیایم. فرقی نمی‌کند دنیایم کی تمام می‌شود. فرقی نبایست که بکند. دلم می‌خواهد یک موجود تکراری بی‌مصرف نباشم. کاش بتوانم یک جوری یک جهشی یک تغییری یک حرکتی یک باوری را به شکل درست ایجاد کنم.

10 مرداد 87