مرضی به نام ...
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧  

شاید یک بیماری مزمن باشد زیاد خواب دیدن کسانی که دوستشان داریم یا از آنها بیزاریم، شاید یک رنج روانی باشد، شاید گونه ای ویروسی شدن ضمیر ناخودآگاه... چه میدانم! هر چه هست، این اتفاق زیاد برایم می افتد. گاهی توی بیداری یکهو به خودم می آیم و می بینم انگار دارم همانطور خواب می بینم!

حالا که نیمه شبها بیدار می شوم و طول می کشد تا بخوابم به موضوع های زیادی فکر می کنم... دیشب به عشق فکر می کردم. به آدمهای عاشق به کتاب نان و شراب به آن همه و اینهمه نویسنده ای که در مورد عشق نوشته اند و خواهند نوشت، به این حس غریب که روی لبه ی تیغ می برد آدم را و اغلب دست و دل بریده بیرون می اندازدشان. به دفعات مختلفی که آدمها عاشق می شوند... و بعد به سرنوشت عشاقی که دیده ام و شنیده ام و خوانده ام، به آه و افسوس ها ، به وسوسه و هوس ها، به وصالها و جدائی ها! چقدر توی زندگی آدمها تاثیر دارد این عشق!

یادم آمد که من یک عشق خیالی داشتم! یادم آمد که همیشه دنبال آن بودم که یک نفر را بیابم که به اندازه ی عشق خیالی من زیبا، باهوش، توانا، قوی، دلچسب و خواستنی باشد J و شاید برای همین فقط توانسته ام آدمهای زیادی را دوست بدارم و خیلی کم کسی بشود عشقم. چقدر کوچک بودم و چه فرصتها از دست رفت تا بزرگ شدم و فهمیدم که دنیا به دوست داشتن ها و دوست داشته شدن هاش می ارزد تنها و باقی سیری بلند برای زنده ماندن و ادامه ی بقاست...

با این همه هرگز هیچ کدام از آن اندکهائی را که به اشان عشق ورزیدم چه وقتی خیلی کوچک بودم و چه حالا، از دلم بیرون نرفتند، حسی که به اشان داشتم تغییر کرد اما هنوز هم فکر می کنم همه شان در زمان خودشان بهترین انتخاب برای عشق ورزیدن بودند.

توی کتاب نان و شراب نوشته بود: آدمها همیشه به عشق اولشان باز می گردند. نوشته بود : زنها با اینکه می دانند می توانند از مردانشان جلو بزنند اما باز می گذارند آنها جلو باشند... خدایا این کتاب را کی خواندم؟ شاید حداقل 16 سال پیش!

واقعن دوست ندارم دوباره عاشق بشوم. دیگر نه بیشتر از اینی که اتفاق افتاد چه که عشق هم مثل هر خواستنی برایم بار بزرگی از درد بهمراه داشت. اما ناگزیرم از دوست داشتن آدمها، راستش حالا نه آدمهائی که تازه می آیند به آنها که آمده بودند هنوز... قلبم انگار تسخیرشان شده، نمی خواهد دل بکند، جان می کند. گرچه بعضی شان دیگر نیستند، مثل پدرم که من مرگ خاکستری را توی چشمان پر اشک و نگرانش می دیدم و آن وقتها خدا می داند که چقدر دلم داشت می ترکید از اندوه آن که من باعث از بین رفتنش باشم و چقدر بارها گریستم از اینکه قادر نبودم دل بکنم...

و چه هزینه ها که برای دوست داشتن هایم پرداخته ام ! و زن بودن وزنه ی سنگینی از دوست داشتن هایم بوده وزنه ای که مرا بالا نبرده است پائینم کشیده و دردمندم کرده و ضعیفم کرده و گاهی طرد شده و بازنده و زن بودن تنها ثمره اش برایم کودکی ست که اکنون دارم و آینده ای که همیشه نامعلوم است.

چه می دانم شاید یک بیماری مزمن باشد اینجوری اندیشیدن، گونه ای هراس همیشگی از گذشته ای که خوبترینهاش هم تنهایم گذاشتند و کریم ترینهاش هم بخل ورزیدند و نیازمند رهایم کردند و عاشق ترینهاش هم روزی سکوت کردند و قوی ترینهاش هم به ضعف کشیده شدند و این همان بازتاب ضمیر ناخودآگاه مسمومیست که ناگزیر به اندوه هایش بالیده چرا که اندک گرانمایه هائی بوده اند که برایش مانده پس به اشان چسبیده و قادر نیست که بازبینی نکند در خواب و بیداری...

چند سال طول می کشد که خوب بشوم؟! چند سال صبح و شام باید به خودم بگویم که به اشان فکر نخواهم کرد، بگویم زندگی ادامه دارد، بگویم حالا به خاطر این به خاطر آن؟ معمولن چند سال طول می کشد آدم بتواند کسی را ببخشد که خودش را ببخشد که دیگر اشک نریزد برای چیزهائی که قربانی کرده؟

به مامان نگاه می کنم که خیلی سال طول کشید و همه مان را و خودش را قربانی مهری کرد که به عزیزترین آدم زندگیش داشت و چقدر کودکی مرا تلخ کرد و جوانی خواهرم را و نیروهای پدرم را و با اینکه امروز بعد از سی سال می گوید اشتباه کرده اما هنوز بارها و بارها یادآوری می کند و بارها و بارها توی تنهائیهاش مرثیه می خواند و بارها و بارها بغض می کند... کاش من مثل مادرم نشوم که تنها چاره اش شد شوک الکتریکی، کاش نیاید روزی که دخترم هم به من بگوید تو زندگی ما را قربانی کردی ...

شاید بتوانم سکوت کنم اما نمی توانم فراموش کنم که چه لیلائی بودم و چه لی لائی شدم...


 
احترام
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  

من با القاب پر طمطراق مخالفم خصوصن وقتی که به هر کسی یک «لقب افتخاری» هم میدهند. اما با این شیوه ی غیر مودبانه ی رسانه ها خصوصن صدا و سیما هم به شدت مخالفم که آدمها را مثل «کشمش بی دم» میبینند.

رسانه ها باید بدانند که صرفن وظیفه ی خبر گزاری را ندارند. آنها موظفند به آنچه چاپ یا گفته میشود دقت داشته باشند.

لحن تمسخر یا تحقیر و ابرو بالا انداختن بعضی از خبرنگارها واقعن مرا متاسف میکند. این اجازه را کی به اینها داده که دست کم جنسیت فرد مورد بحثشان را از او بردارند؟ نمیگویم بگویند «دکتر ، آیت الله، مهندس فلانی یا بهمانی فرمودند...» گرچه این آدمها برای رسیدن به چنین عنوانی تلاش کرده اند اما شما وقتی میخواهید یک نامه ی رسمی هم بنویسید و طرفتان را نمی شناسید می نویسید: آقا/ خانم ... یعنی خبر سراسری مملکت ما آنقدر ما را خودمانی فرض کرده ؟

اینطوریست که بچه ی کوچکی توی خیابان وقتی میخواهد امثال ما را صدا بزند یاد نمیگیرد بگوید «ببخشید خانم؟» میگوید: «هی خانم کجا کجا؟!!» یا نقل و نباتش شده : «میزنم تو سرتا!!! چه پررو!!! چه جسارتا!!! چست و چابک و نرم و نازک شدی!!!» ...برایم عجیب است که وقایع آنلاین را این مسئولین وزارت ارشاد نمی توانند کنترل کنند اما بعد از امثال این برنامه ها و خبرها یک میز گرد به چه گندگی تشکیل میدهند و میگویند «این حرفا بده ... بد آموزی دارد ... تو بدی ! او بد بود ! »... ای بابا! تناقض در باور و رفتار هم حدی دارد ! مردم گوسفند که نیستند خلاصه یک جائی با یک اتفاق ساده مثل کاریکاتور نیستانی سوپاپ اطمینانشان می پرد هوا!

واقعن اینقدر درست رفتار کردن دشوار است؟ راستش در جستجوئی که کردم از این عکس همین طوری خوشم آمد.

باید یاد بگیریم که آدمها سطح دارند. یاد نگرفته ایم اگر چنین بود حالا معیار شیک پوشیمان زنان و مردان روسپی نمیشدند. همینها که کمتر از یک دهه ی پیش جلف به حساب می امدند امروز با سر ِبالا توی خیابان راه میروند و کسی هم حق ندارد به اشان بگوید بالا چشمت ابروست...

شان آدمها به کردار و جایگاه اجتماعی آنهاست. اصالت ، نجابت، آبرو، تحصیلات و حتی ثروت از جمله عواملی هستند که به آدمها جایگاه اجتماعی میدهند. وقتی جایگاه اجتماعی معنی خود را از دست بدهد بچه ای که پشت چراغ قرمز ایستاده ،که حاضر نیست همان تف مالی ای که قبلن روی شیشه ات میکرد را انجام بدهد و یا دو تا دانه اسپند دود بدهد، اگر به اش صد تومن ندهی میگوید «ولش کن این گداست!!!» درست که او بی فرهنگ است اما این لق لقه ی زبانش نباید بشود! او تو را موظف میداند که به او پول بدهی ...

از قدیم میگفتند:« خانم خانم و آقا آقا از خانه می رود بیرون» چطور وقتی ما به خودمان احترام نمیگذاریم توقع داریم دیگران با ما چنین بکنند؟

احترام به شخصیت آدمها ، احترام به خود ماست. وقتی ما محترم نباشیم دیگران را هم محترم نمیبینیم و برایمان معنا ندارد که یک واژه ی ساده چقدر میتواند وزن داشته باشد.