آدم بهتر!
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

تا یکی دو دهه پیش که بعضیها فریاد می زدند زن در دنیای غرب کالائی شده که خرید و فروشش می کنند همین ماها می گفتیم این حرفها را می زنند که جلوی رشد زنها را بگیرند.

اخیرن که کانال GEM سریالهائی را به زبان فارسی دوبله کرده به وضوح می شود نهایت وقاحت و حقارت آشکار در مورد جنس زن را دید! تحقیر کردن که شاخ و دم ندارد! یک مردی ممکن است همسرش را کتک بزند، مردی هم ممکن است همسرش را وسیله ی قمارش کند، مردی هم ممکن است زنش چوب رختی جواهراتش باشد، مردی هم ممکن است وسیله ی جلب توجه و افزایش اعتماد به نفسش بشود... اینها همه شان زن را تحقیر می کنند. حقیر کردن زن یک مساله ی تاریخیست منتها با گذشت زمان زیرکانه تر و مدرن تر شده است.

همیشه جاهائی که زنها محقند که انتخاب کنند در حد انتخابهای کوچک شایستگی پیدا می کنند. وقتی قرار باشد زن شایسته ای انتخاب شود معیارهای امتیاز بندی را باید خوب دید همانطور یک زن شایسته انتخاب می شود که یک اسب با نژاد خوب { لطفن اگر مزایده و انتخاب اسب سال را ندیده اید ببینید} ...

در حال حاضر کانال فوق در حال پخش دو سریال مختلف است که در هر کدام یک مرد – که ظاهرن کاملن بی نقص و جذاب است – با انتخاب نزدیک 20 زن زیبا و جذاب و شاداب روبروست که همه ی آنها باید تلاش کنند به هر شکلی با تمام قوای زنانه اشان تا دل این مرد را بدست بیاورند! و در نهایت بعد از کلی عیاشی تک تک دل ها شکسته می شود تا فقط یکی باقی بماند!

در مقابل قرار است سریال دیگری پخش بشود که خانمی زیبا که مانکن فلان و زن شایسته بهمان بوده از بین 16 مرد کج و کوله !!! یکی را باید انتخاب کند! جالب نیست؟!

حالم از آدمهائی که نه انسانیت برایشان مهم است نه منطق نه احساس بهم می خورد. آدمهائی که حال می کنند اشک زنهای عاشق احمق و مردهای کودن را در بیاورند جلوی چشمهای چندین میلیون آدم دیگر! حالم از کسانی که دیگران را مورد سوء استفاده مالی و جنسی قرار می دهند بهم می خورد!

من هرگز آدمی نبوده ام که اجازه بدهم کسی مرا انتخاب بکند یا برایم حد و مرز بگذارد. همیشه دلم می خواسته تلاشم را بکنم تا آدم قابل اعتماد و قابل احترامی بشوم آنچنان که شایسته ی انتخاب کردن باشم.

هیچ مساواتی میان زن و مرد وجود ندارد، شعار مساوات شعار کسانیست که قصد سوء استفاده دارند. کمتر مردی قادر است جوری زندگی کند که یک زن زندگی می کند، جوری درد بکشد یا شادمانی بکند که یک زن آن جور  بوده ... و البته هنر زیادی در مردها نمی بینم جز آنکه اندکی از آنها در منطق از زن پیشتر بوده اند و تقریبن همه ی آنها در قدرت جابجائی و خرد کردن و شکستن چیزهای بسیاری از جامدات تا احساسات تواناتر بوده اند و صد البته برای هر کدامش هم قادرند مصلحتی بتراشند.

قبلها باور داشتم که می شود فاصله ی جنسییتمان را با اعتقاد به «آدم بهتری شدن» کم کنیم. من تلاشم را برای این اعتقاد کردم اما دیدم که هرگز نمی شود فاصله را آنقدر کم کرد که بشود آدم بهتری ماند.


 
ما بهشت را نمی‌خواهیم!
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  

خیلی وقت است شاعرها را دوست ندارم. این را وقتی توی تاکسی نشسته بودیم و راننده از علی پرسید اهل شعر هستید و علی به او گفت من نه اما خانمم چرا توی دلم گفتم نمی شد اما که بلند بگویم.

چقدر کمند شاعرهائی که خودشان شبیه شعرشان باشند چقدر کمند شاعرهائی که حس شان نقش و فیگور و بازی نباشد. چقدر کم شده اند اصلن اینجور آدمها توی همه ی اقشار.

به قول کسی: آدم دیگر اگر یک انسان سلیم ببیند باورش نمی شود؛ به خودش می گوید یعنی این آدمه عوضی نیست؟ یا فیلمش نیست؟... جقدر بد شده ایم ماها. چقدر تهوع آور است دنیائی که آدمهاش اینقدر کم برای تعالی خودشان وقت می گذارند اینقدر خودخواه شده اند اینقدر حسودند اینقدر نقابدارند...

حتی اگر کسی بخواهد از جائی درست بشود اطرافیانش نمی گذارند و گاهن اطرافیانی که بیشتر دوستش هم دارند. آدمها تحمل راست شنیدن ندارند، تحمل ساده زندگی کردن، جانشان بسته شده به اسکناس و توان بخشیدن ندارند برای همین نیست که روز به روز گداها بیشتر می شوند؟ دزدها بیشتر می شوند؟ کلاهبردارها بیشتر می شوند؟ متملقان بیشتر می شوند؟ رشوه گیران بیشتر می شوند؟ حق تقدم بی معنی می شود؟ اسراف، دست و دلبازی نام می گیرد؟ و چقدر سرطانی رشد کرده این فسادها و کشیده به آن بالاها. آنقدر که قادر نیستیم تشخیص بدهیم بدی را از خوبی. درستکار را از بدکار و اصلن چشم دیدن تغییر دیگران را به سمت بهبود نداریم. زیر پای هم را خالی می کنیم، کنایه می زنیم ، طعنه می بافیم و اجازه نمی دهیم که آدمها خودشان باشند و آنجوری که دوست دارند زندگی کنند و اگر کسی شبیه همه نباشد چقدر دچار تهمت و غیبت می شود!

بهم اعتماد نمی کنیم دیگر، با هم صادق نیستیم دیگر، کثیف شده ایم، روحمان کثیف شده، مثل هوای شهرمان، مثل غذای آغشته به حراممان، مثل شعارهای انتخاباتیمان... کاش می شد آدم خودش را با کسانی که دوست دارد بکند و ببرد و بکارد توی یک جغرافیای دیگر که آدمهاش هنوز به حقیقت ایمان دارند هنوز وقتی لبخند می زنند ته چشمهاشان برق بزند و شادیهایشان مثل غمهایشان واقعی باشد و دلشان برای هم بتپد و سرشان برای کمک به هم درد بکند ... توی همین ایران خودمان هست خیلی جاها که آدمهاش هنوز اینطوری اند. آدمهائی که ما به اشان می گوئیم دهاتی و کوچکشان می کنیم با این واژه.

بهشت مگر چه جور جائیست؟ وقتی ما خودمان بهشت را نمی خواهیم چطور توقع داریم خداوند آن را برای ما بخواهد؟!

 


 
بخیل
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧  

 

با آن دستان بخیل، با آن نگاه بخیل، با آن کلمات بخیل، چگونه خواهی زیست؟

و بخیل تنها کسیست که قادر است باز پس بگیرد آنچه را پیشتر بخشیده است.

دوست داشتن جز بخشیدن چیزهای کوچک اما قدیمی و ارزشمند است؟ بخشیدن حس های ساده و صادق؟ بخشیدن واژه های کوتاه و تکراری؟ بخشیدن نگاه های نرم و دائمی؟ و همه ی این چیزهای کوچک ساده ی تکراری و عادی مگر سازه ای به عظمت عشق نمی آفریند؟

اگر روزی گذرت اینجا افتاد خوب تماشا کن، پشت نوشته هایم حرفهائی قربانی می شوند که خونشان به گردن توست و من گنجینه ای از تمام حرفهائی هستم که تو وقتی در اوج ایستاده بودی فریاد می زدیشان.

دلم شکست... شکسته تر شد. یک لحظه – خنده ات نگیردها اما یک لحظه – تصویر آیکون قلبی که ترک می خورد و از دو طرف باز می شود توی ذهنم آمد. دلم خالی شد... دلت خالی شده تا حالا؟ من یادم هست که یک بار دلت خالی شد اما من نگذاشتم که خالی بماند. یادت هست اصلن؟

دلم شکست و خالی شد!

هرگز وقتی چیزی را به کسی بخشیدم ، باز پسش نگرفته ام. دیگر مال من نبوده که بگیرمش! حتی کلماتم را، با اینکه کلمات برای من بسیار مقدسند و از آن چیزهائیست که اگر کسی به من ببخشدش بیش از هر چیز دیگری خوشحالم می کند، اما تو! تو با اینکه می دانستی ... تو تنها چیزی را که می توانست هنوز متعلق به من باشد از من گرفتی... چقدر بخیلی!

خوش به حال آدمهائی که پاک کن دستشان می گیرند و هر چه را که دیگر دوست نمی دارند پاک می کنند! اما من از این دست آدمها نیستم برایم آن چیزهائی که روزی عزیز بوده اند همیشه جائی دست نیافتنی – این کلمه برایت آشنا نیست؟! – داشته اند حتی اگر سالها به خاطرشان تحقیر و توبیخ شده باشم و بشوم.

دلم می خواهد دعا کنم که روزی برسد که تکه تکه چیزهای عزیزت از تو جدا بشوند و آن روزها طولانی باشد و در آن روزها یادت بیاید که به چه قیمت دردناکی مرا شکستی... دلم می خواهد دعا کنم!