من یک بلاگر اصیلم
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸  

من و وبلاگم دوستان خوبی هستیم... اوج و فرودهای بسیاری را با هم بوده ایم با آدمهای زیادی آشنا شده ایم، من پشت دیوارش بارها گریسته ام و کمتر خندیده ام و بسیار آموخته‌ام. وبلاگم گاهی عصای دستم شده، گاهی مرهم دلم، گاهی شده سرم را رها کرده باشم روی شانه‌هاش. گاهی شده او را برای اندوهی که داشته‌ام زده‌ام. وبلاگم راه های زیادی را برایم باز کرده. گاهی راه‌های خطرناک، گاهی مسیرهای خوب. وقتهایی هم شده که رها کردمش.

آنچه مسلم است این است که من یک بلاگر اصیلم. هرکس که در این 7 سال با من آشنا شده و رفته، باز می توانسته مرا همان جائی که بودم بیابد. این خانه را هرگز با کسی شریک نبوده ام و نخواهم بود. اما می دانی وقتی کسی اصیل می شود چه اتفاقی می‌افتد؟ همه ی رفت و آمدهاش دیده می شود. راست و دروغش روشن می‌شود، ایرادهای زیادی می‌شود ازش گرفت. چشمهای حسود زیادی منتظر اشتباش هستند. زیاد سرزنش می‌شود، زیاد متهم می‌شود و برایش زیاد قصه بافته می‌شود و می‌شود از همان حرفهائی که زده دلایل روشنی یافت که منفورش کرد.

اما به هر حال من یک بلاگر اصیل مانده‌ام. امکان این را داشته‌ام که Domain خودم را بگیرم سوادش را هم داشته‌ام. حتی می‌توانسته‌ام بروم یک خانه ی دیگری بسازم در یک سرویس دهنده‌ی دیگر یا می‌توانسته‌ام Template های دیگری را بسازم.چی می‌بینی؟

برای جائی که دوستش دارم حتی یکبار تولد نگرفته‌ام. تولد من بودن پررنگ من است. زایش کلمات و تفکراتم است. حرکتم در مسیرها و شکلهای خوب است. اینجا چیزهائی برای من حرمت داشته‌اند. همیشه قاعدهائی وجود داشته. همیشه نظمی بایست حکمفرما می بوده. شاید تنها قاعده های کوچکی ایجاد کرده باشم ولی چیزی که مسلم است این است که من همواره خودم بودم.

ننوشته‌ام که جائی چاپ بشود. ننوشته‌ام که تبلیغی از خودم کنم. ننوشته‌ام که متفاوت باشم. نوشته‌ام چون من یک بلاگرم. اگر دنیای بلاگ نبود باز هم من یک بلاگر بودم. شاید حالا دفترچه‌های زیادی از خاطراتم نوشته شده بود. خیلی شده که کسانی که دوستشان داشته‌ام و حرفشان برایم مهم بوده این ویژگی‌ام را منفی دانسته‌اند. فکر کرده‌اند زیاده روی می‌کنم. فکر کرده‌اند وقتم را تلف می‌کنم. فکر کرده‌اند می‌توانسته ام مفیدتر باشم. اما گاهی به این نتیجه رسیده‌اند که من نیازمند این خانه‌ام. این خانه و نه جای دیگر. گاهی باور کرده اند که مرا فقط برای خودشان خواسته اند که آنطوری گفتند. گاهی ندانسته‌اند که تعریف مفید بودن و وقت تلف نکردن برای من فرق می کند.

نمی دانم چه کارهای خوبی توانسته ام اینجا بکنم اما مطمئنم تمام کارهای بدی که کرده‌ام ربطی به نوشتنم نداشته.

من تغییر کرده‌ام... گاهی خیلی ساده نوشتم. گاهی خیلی سخت... گاهی خیلی آرام بودم گاهی خیلی آشفته... گاهی مهربان بوده ام گاهی خشن... گاهی خودخواه بوده‌ام گاهی بی دریغ... تمام اینها در من وجود دارد و شاهکار من آن بوده که اینها را نمایش داده ام و هنر من آن بوده که پایدار مانده ام. شاید همین امروز بمیرم اما تردید ندارم برخی از حرفهایم باقی خواهد ماند تردید ندارم در ذهن آدمهائی باقی خواهم ماند آدمهائی که حتی یکبار هم ندیدمشان نشنیدمشان و شاید هرگز برایم کامنتی نگذاشته باشند. کدام بودنی می توانسته مفیدتر از این باشد؟

من دلم نمی‌خواسته بزرگ باشم. من دلم می خواسته خودم باشم و دلم می خواسته خودم را در معرض زاویای متفاوت آدمهای مختلف قرار بدهم. قصدم این نبوده دیده بشوم قصدم این بوده که براق بشوم. آنجوری که شاید یکی ستاره ای بی فروغ را توی لحظه های آرام پیش از خواب تماشا می کند. یک بلندای نرم و روشن. هرگز هیچ کس مرا گم نخواهد کرد ... این تمام تلاش من است از نوشتن چرا که من یک بلاگر اصیلم...


 
تکراری دوست داشتنی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸  

 

دوست داشتن آدم‌ها با هم فرق می‌کند، یکی وقتی خیلی دوست می‌دارد، سکوت می‌کند، یکی وقتی خیلی دوست می‌دارد، ترک می‌کند، یکی وقتی خیلی دوست می‌دارد حرف می زند، یکی دیگر، می‌نویسد، دیگری می‌خواند، آن یکی حسود می‌شود، این یکی آزاد می‌گذارد، یکی مهربان می‌شود، یکی شکاک می‌گردد، یکی آرام می‌شود، دیگری عصبی ...

و بعضی‌ها هم موجوداتی کاملن ترکیبی‌اند...

فرقی نمی‌کند تو چه مدلی باشی، آنچه اهمیت دارد این است که مدل تو را باید آن‌که دوستش می‌داری بپسندد، اگر نه! سقوط می‌کنید توی این پی‌ای که دارید می‌کَنید برای با هم بودن.


 
متن و حاشیه
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸  

سلام

حال شما خوب است؟ اگر از احوالات اینجانبان خواستارید همگی به حمدالله سرماخوردیم. دماغ هایمان قرمز است، صداهایمان گرفته، کیفمان ناکوک می زند ولی راستش دلشادیم چون یکدیگر را داریم . مهمتر آن که یکدیگر را دوست داریم.

فرصت نشد که دلتنگی هایمان را بهاری کنیم و زبان به شکوفه مبارک بادی بگشائیم و وجود شما را به بهار تبریک بگوئیم. نشد که همه اش در حال بارکشی و جمع و جور کردن بی برنامه گی ها بودیم. شمال و جنوب را پیمودیم دلمان به صفای جنگلهای عباس آباد و دشت های کلاردشت خوش شد و گیر باران های سیل آسای کیش افتادیم اما نمی شود که دریای مهربان خلیج فارس روی خوش به آدم نشان ندهد همانطور که مردمانش مملو از این حس اند و ... بسیار اندیشیدیم بچه به بغل، در حالی که کودکمان آبله مرغان گرفته بود و غر و غر می کرد...

برای کسانی که دوستشان دارم دعا می کنم چه آن‌ها دوستم بدارند چه نه و چه روزهای خجسته باشد و چه روزمره و تقلائی نمی‌کنم که کسانی را که آزارم داده اند فراموش کنم و حقیقت این است که هر چه می گردم کسی را پیدا نمی کنم که احساس بیزاری به اش داشته باشم.