دلم می خواهد...
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دلم می‌خواهد کسی مرا آنقدر محکم در آغوش بفشارد که تمام تکانه ها و تن لرزه ها و اضطراب‌هایم جدا شود، کنده شود و خلاص و آسوده شوم...

دلم می خواهد کسی باشد که سنگینی خستگی هایم را کمی به دوش بگیرد و تا جائی نه چندان دور کنارم بیاید و رهایم کند از غرها و آشفتگی ها و اسپاسم های شبانه...

دلم اتفاقات ساده و مهربان و صمیمی می خواهد شبیه شنیدن صدای کسانی که دوستشان دارم فقط برای آن که بگذارند که بشنومشان بی هول و هراس و دغدغه، شبیه یک بوسه ی آرام روی گونه های صورتی که خوابیده، شبیه دستی که به مهربانی نوازش می کند موهای نرمی را...


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

نگاهم را می دوزم به تسبیح واژه‌هایت که هیچ شباهتی با آنچه شاید خیال می کنم که بوده، ندارد... سر می خورم و لبریز نمی‌شوم... گاه به رعد خشم مبتلا می‌شوم و گاه به تب غم... هر چه باشد و نباشد حرف‌هائی بوده بینمان که رها بوده از کلیشه‌های بسته‌ی روزمرگی... نه شبیه قربان صدقه‌های شاعرانه بوده نه در لفافه ی فیلسوف مابانه‌ها... رویه ای عمیق بوده از راهی که رفتنیست در کنار رفیقی که همدم است نه هم کلامی که بایستگی بودنش به اجبار تکلم وامی‌داردش...

اکنون... نگاهم سر می‌خورد و تسبیح واژه‌هات راهبندان گلویم می‌شود که آنچه فروببلعم غبطه باشد و افسوس که چه حیف که تغییراتمان به سمت و سوی منشی بهتر نیست به راه باریکه‌هائی منتهی می‌شود گویا که نهایتش دلمرگی و تنهائیست...


 
سوال‌های سر راهی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 

چرا بعضی ها راه که می روند بلند بلند یا زمزمه وار آوزار میخوانند؟! آواز خواندن را در وضعیت عمومی یعنی وقتی که کسی بیکار جائی ننشسته باشد و مشغول کار دیگری باشد درک نمی کنم... این روزها با چند نفر برخورد کرده ام که بلند یا آرام آواز می خوانند...

دلم نمی خواهد مورد سوء استفاده قرار بگیرم، بعضی وقتها این حس را پیدا می کنم و ممکن است چند باری کوتاه بیایم و به خودم بگویم اینجور که من فکر می کنم نیست اما گاهی واقعن طاقتم طاق می شود!  چرا من همیشه باید صبورتر باشم؟

چرا جنس مذکر وقتی جنس مونثی را خیلی دوست می دارد بیشتر به هم خوابی با او فکر میکند؟ عشق مردانه انگار رابطه ی مستقیمی با س.ک.س دارد! این مساله همیشه ناراحتم می کرده با این که خیلی سعی کرده ام باهاش کنار بیایم ...

چرا همه ی آدمها در مقابل آدمهای مودب و آرام تغییر موضع می دهند؟ امروز که رفته بودم بیمه به امورم رسیدگی کنم کنش‌های مختلف را روی آدمها تست کردم... این از همه بهتر جواب داد...

من تو را دوست دارم و دلایلش را هم می دانم و اگر یک روزی دیگر نباشی باز به همان دلایل دوستت خواهم داشت، پس چرا تو می‌گوئی دوستم داری اما نمی دانی چرا؟ خب اگر من نباشم دوستم نخواهی داشت؟!

 

 

 

امروز روز معلم است دلم برای بعضی ها تنگ شده... معلمها هم دلشان برای ما تنگ می شود؟

 

 

 

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن                   ای سر شوریده باز آیی به سامان غم مخور

دیشب میان سریال یوسف پیامبر یاد این شعر حافظ می افتادم و تا یک بیت می خواندم نیکا که در آغوشم بود شروع به گریه می کرد! این را حداقل سه بار آزمودم!!

 


 
گمشده
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸  

اولها خیلی پی ات می‌گشتم.

ماه اول که تمام شد دلتنگی هجوم آورد و من ماندم و یک مشت نوشته ی تو که دور نمی آمد چندان. بعدش هی پی ات گشتم. با هر غریبه ای که روبرو میشدم خیالم که تو بودی که صدام میکردی، خیالم تو بودی که نگاهت را مخفیانه روی صورتم میدوختی... اما هیچ یک از آنها تو نبودی و انگار دنیای مجاز برای تو تمام شده بود. تو تمام شده بودی برای دنیای مجازی من و رسوخ کرده بودی توی دنیای ذهنم ...

و کم کم دریچه های مهر فرسوده و کهنه شدند و ... من انگار دیگر دوستت نداشتم. دوست داشتن آدمها اگر که بی جواب بماند، تحلیل می‌رود، خشک می‌شود و هیچ روزی نخواهد آمد که طراوتش را باز یابد و تو چنین شدی... آنوقت نوشته هات خیلی دور شدند. عیدها پشت هم امد و تو نیامدی. دیگر پی‌ات هم نمی گشتم. حتی گاهی فراموش می‌کردم نامت را. حتی یادم نمی آمد چرا دوستت داشتم چرا توی یادم هستی.

بودنت، اما بود. بودنت عادت دنیای من بود و اگر نبودی دنیای قدیمی مجازی من ، یک چیز مهم کم داشت. یک گمشده...