سیاست علاقمندی من نیست...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸  

سیاست علاقمندی من نیست، نبوده و همیشه به هر شکلی با  احتیاط با آن برخورد کرده‌ام  ولی هیچ آدم عاقلی نیست که به فردا نیندیشد. من امروز نگران فردای دخترم شده‌‌ام.

انتخابات و جریانات آن زندگی همه مان را متاثر کرده است... روند نوشتنمان در بلاگ ها که جای خود دارد... روزهایم به چه خبر و چه شد و چه کردند می‌گذرد... نگران جوان‌هائی هستم که شعورشان زیر سوال رفته و احساسشان سر خورده... شاید لازم باشد کمی به تاریخ برگردیم... تاریخی در که آن بازی‌های مشابه ای بوده... دوست ندارم کسی آسیب ببیند اما دلم می‌خواهد تف کنم توی صورت کسانی که اسلام را به هر شکلی وسیله کردند و اعتقاداتم را زشت و منفور جلوه دادند... باورم را به خیلی چیزها از دست دادم ... تصویرم از خیلی آدم‌ها مخدوش شد و بعد از همه ی این‌ها باید بگویم این اولین باریست در زندگی ام که دلم می خواهد از ایران بروم.


 
باغ بلوغ
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

نامه ‌ی شماره ی 1 : دیدار – بخش اول

تقدیر شبیه صفحه ی شطرنجیست که گاهی تو را مهره ی شاه می کند و گاهی سرباز، گاهی سوار بر اسبی و گاه بر تختی. گاهی می‌شوی بلاگردان کسی و گاهی می شوی بلا برای کسی.

چه کس و چه چیز یا چه نیروی‌ای جابجا کنندگان و سیاستگذاران مهره ها هستند توفیر چندانی ندارد؛ مهم این است که همواره اندیشه‌ای پشت مهره و حرکتشان است که قادر است سربازی را وزیر کند و برج باروئی را زیر سم اسبی کوخ.

به این نگاه فیلسوفانه نمی‌اندیشیدم وقتی داشتم تماشات می کردم ... اصلن تحلیلش برایم آنقدر دشوار بود که خنده‌ام می گرفت! شاید نبودی جای من که بتوانی بدانی چی می گذرد در چنان لحظه های عجیب نوسان از گذشته تا امروز!

من آنجا نشسته بودم روی پله‌ی تماشاچی و تو توی زمین داشتی دل مرا می بردی باز! چطوری بعد از نزدیک 20 سال تو را شناخته بودم!؟ چطوری بود که بعد از آن همه سال هنوز نگاهم از لای توری های تور هم فقط روی تو می چرخید؟! محال بود تو همانی که احساس می‌کردم نباشی... اما عین همان سالهای نوجوانی می ترسیدم بیایم و از خودت بپرسم! مثل همان سالها که بار اول که دیدمت پشت تور ایستاده بودی و داد می زدی : من!

و نمی دانم چی شد که نتوانستم چشم ازت بردارم! مثل همان سال ها که ساکت و آرام می آمدم و می رفتم و حتی سلام هم نمی‌دادم! مثل همان سال ها که تو می دانستی و من هم، اما هیچکداممان به روی آن یکی نمی آورد! خدایا! عین رویا بود! حالا تو خیلی مهربان تر از آن وقت ها بودی، آن وقت ها والیبال یک امر خیلی جدی برایت بود. ولی هنوز هم ندیدم کسی به اندازه ی تو از جنس خودم که تا این اندازه، بامرام، لات، مهربان، شاد و پر انرژی و معتمد به نفس باشد. بعد از آن همه سال حالا تو دیگر آن منش لاتی ات را نداشتی عین ماه شده بودی! وقتی داشتم نگاهت می کردم اشک توی چشمهام نشسته بود دلم ... دلم پر می کشید... دلم می خواست بغلت کنم بگویم کجا بودی این همه سال؟ کجا بودی که بدانی از من چی ساختی؟ به من چی دادی؟!

حالا تو همین جا جلوی چشم من داشتی همان رفتارهای دلچسبی را می کردی که 20 سال پیش جلوی چشمهای نوجوانم شده بودی اسطوره! همان آدمی که همیشه کتانی ساق دار سفید می پوشید و شلوارش را کمی کوتاه می کرد و موهاش را اوشینی می داد بیرون! اوووه چقدر دور می آید آن سال ها! حالا تو همین جا بودی و من اگر نمی آمدم جلو و باهات حرف نمی زدم هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم...


 
هیچ چیز و همه چیز
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸  

خدا همه چیز به‌ات می‌دهد! ... همه چیز... تا نشانت بدهد که دوستت دارد؟ تا نشانش بدهی که دوستش داری؟ هدیه می‌دهد به‌ تو؟

خدا همه چیز به‌ات می‌دهد! ... همه چیز... تا نشانت بدهد که او چقدر قدرتمند است؟ تا نشانش بدهی که می‌دانی قدرتمند است؟ نعمت می‌دهد به‌ تو؟

خدا همه چیز را از تو می‌گیرد! ... همه‌چیز را ... تا نشانت بدهد که دوستت دارد؟ تا نشانش بدهی که دوستش داری؟ هزینه می‌گیرد از تو؟

خدا همه چیز را از تو می‌گیرد! ... همه چیز را ... تا نشانت بدهد که هیچ از خود نداشته ای؟ تا نشانش بدهی که بی‌او هیچی؟ قربانی می‌گیرد از تو؟

خدا همه چیز را از تو می‌گیرد! ... همه چیز را ... تا نشانت بدهد که اگر کسی را بیش از او دوست بداری او آن‌قدر قدرت دارد که هیچ‌ات کند دوباره ...

این خدای سخاوتمند من نیست! اما حقیقت این است که خارج از این‌ها هم نیست!! و همه‌ی این‌ها فقط یک حقیقت را در بردارد که او هر آن‌چه بخواهد انجام خواهد داد!

پس سعی کن دوستش بداری٬ برایش قربانی بدهی٬ نعمت‌هایش را شاکر باشی تا شادمان بمانی و آرام. گرچه توهمی بیش نباشد. چه اگر غیر این باشد جز عذاب دنیا { دست‌کم } چیزی گیرت نمی آید.

پی نوشت : او واقعن خدای خوبی‌ست که به تو مجال نوشتن و گفتن همین حرف‌ها را هم داده‌است... چقدر تناقض و تضاد! ... من  همیشه گیج این عظمت بوده‌ام!!

7 خرداد ٨٧