ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

همیشه سعی میکردم این وبلاگ را مرتب و تمیز نگه دارم، نظم از آن چیزهائیست که به ام تمرکز می دهد اما گاهی خودم هم از این وضع خسته می شوم.

وجب به وجب بلوار شهرداری و ارم مهرشهر پازل های بزرگی از این وبلاگ را ساخته اند خیابان ها، آدمها، درخت ها همیشه در سکوت بیشتر با من حرف زده اند تا در کلام.

همه به ام میگویند عوض شده ام! قدیمیها مرا به جا نمی آورند و جدیدی ها اشتباهم میگیرند. اما آنها که دوستم دارند مرا فقط دوست دارند و همیشه هر تغییری را خوب می بینند.

خدایا از تو سپاسگزارم که مرا عزیز داشتی گرچه می دانم سزاوار چنین بزرگواری ای نیستم اما تو به غایت بزرگی خود به بندگانت لطف میکنی نه به اندازه ی کوچکی آنها.


 
اهرم مهربانی
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠  

مهربانی چه اهرم قوی و موثریست گاهی میله ی بلندی میشود زیر بار بسیار بزرگ و سنگینی و آن را جابجا میکند فقط خدا کند که حواسمان باشد این میله را کجا و چطوری حمل میکنیم و با آن دست و سر و پای دیگری را خرد نکنیم.


 
عشق ِ سخت
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠  

پیشانی ها و دماغ مان را به هم می چسبانیم و همدیگر را محکم در آغوش می گیریم و می خندیم مامان اینجور وقتها خیلی خوب است اما وای به حال وقتهائی که عصبانی می شود آنوقت من هر چقدر التماس میکنم و گریه میکنم جوابم را نمی دهد بیشتر وقتها هم می گوید از جلوی چشمهام دور شو و برو تو اتاقت. من می دانم که او آخرش دلش می سوزد اما من بچه ام مامان ... چرا توقع داری مثل آدم بزرگها باشم؟ یعنی چقدر باید بزرگ بشوم تا تو راضی بشوی؟ مامان جای من توی دنیات کجاست؟ نمی شود مثل آنوقتها که مهربانی و برایم لاک میزنی یا آنوقتها که روی صورتم نقاشی می کشی یا وقتهایی که باهام نقاشی میکنی و کتاب می خوانی همیشه آنجور باشی؟ من آنجوری خیلی دوستت دارم. ما می توانیم با هم حرف بزنیم و می شود تو آنوقتها که باهام بازی میکنی به ام بگویی که کار خوب چیست و نگذاری که وقتی که کار بد کردم سرم داد بزنی و هلم بدهی و بدترش آن وقت است که من باید هی آرامت کنم و بگویم مامان گریه نکن توروخدا گریه نکن... مامان من بیشتر از هر کس به تو نیاز دارم حالا. فقط یک کمی دیگر صبر کن آنوقت شاید احساس نکنی که من مزاحم زندگی تو و پدرم هستم. می دانی آنوقت شاید تو و پدر مزاحم زندگی من باشید.