دلخوشی
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  

ته هر چیزی که می رسد آنگار رمق هامان از دست می رود، به لنگیدن می افتیم... ته سال ها هم این جوریست... همه مان می دانیم که در بازگشت چیزی عوض نمی شود و این یک قرار تاریخی ست که فقط برای آدمهای محدودی در دنیا مهم است ... در واقع این جائی که به اش می گوئیم انتها، آخر و آغاز یک قرارداد است...

سال نو مبارک

اما به نقطه ی امیدی برای شروع دل خوشیم... به دعائی که شاید مستجاب بشود به دعائی که خیلی هامان حتی به اش گوش نمی دهیم و حواسمان نیست که اگر بشود چه خوب می شود... به شوقی که همین ته های سال داریم و همان دم های سال بعد، دیگر نداریمش...


 
پاکن های دوستی
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠  

توی زندگی هر کسی زمان های عطفی وجود دارد که از تلاقی زمان دیگری با شخص دیگری رخ داده است در این رخداد در صورتی که اهمیت آن زمان عطف شده برای هر دو طرف یکسان باشد وقوع حس یکسان اجتناب ناپذیر است که نیروی دو برابری دارد، گاهی می شود عشق گاهی می شود نفرت و ... اما اگر اهمیت آن زمان عطف فقط برای یکی از دو طرف بیشتر باشد می شود احساس دین یا شرمندگی و ...

چند وقت پیش پیامکی داشتم که نوشته بود : زمانهائی در زندگی می رسد که تاوان دعاهای مستجاب شده ی خود را می دهیم.

من این جمله را باور دارم که در داستان واقعی زیر که در دو تکه ی زمانی به فاصله ی 12سال اتفاق افتاد به آن رسیدم و چه دیر رسیدنی...

سالها قبل در یک مورد به خصوص الزامن می بایست که از شبکه ای خاص دیتایی را رد و بدل می کردیم. سیستم، نیمه شب به دستم رسید و اطلاعات من تقریبن در مورد چگونگی انتقال صفر بود امکان دسترسی به کسی نداشتم ضمن آن که آن وقتها موبایل هم تا این اندازه همگانی نبود، وقتی من سرگردان به هر راهنمایی سرک می کشیدم مدیر آن شبکه پیدایش شد و طبق وظیفه اش راهنمائی ام کرد. دوستی ما این طوری شروع شد ... کاری که او کرده بود به لحاظ کمی کار مهمی نبود اما ارزش معنوییش برای من زیاد بود خلاصه روزی رسید که تصمیم به ازدواج گرفت و در این مورد از من کمک گرفت! آن وقت ها من مردها را خوب نمی شناختم، نمی گرفتم که بعضی رفتارهایشان تاکتیکی ست و بعضی حرف هایشان سیاسی. آدمها برایم خیلی یک دست و صادق بودند اگر کسی خوب بود، خوب بود خوبی اش را تقسیم بندی و ارزش‌گذاری نمی کردم.

خانم شین و دوستش و همینطور آقای میم دانشجویان هم دوره ای رشته کامپیوتر بودند که در بخش ما مشغول کارورزی شدند، با آمدن خانم شین و دوستش پای حراست و گزینش باز شد خلاصه همه ی همکاران خانم یک جورائی زیر سوال رفتند که لباسشان ال است و آرایششان بل... خدا می داند – ما که آخر نفهمیدیم جریان چی بود – اما حقیقت این بود که فقط همین دو نفر تازه وارد در بین کارکنان – تازه آن زمان دور – اندکی آرایش داشتند و فوکل می‌گذاشتند و لباسشان کوتاه بود – ما که از این جرات ها نداشتیم!!! – القصه دوست محبوب من عاشق خانم شین شده بود. خب امکان پرس و جو برایم مهیا بود، اما به همان دلایل بالا من آدمی بودم با یک ذهن کاملن باور پذیر و اعتماد کننده، پس به نزدیک ترین آدمی که می شد و به نظر می رسید خوب است؛ متصل شدم و سوال پرسیدم، شخص مورد خطاب من آقای میم بود که به بعد از مدتی که کارآموز بخش ما بود همه روی اسمش قسم می خوردند، همچین یک قیافه ی دلچسبِ مظلوم و مهربان و عاقلی هم داشت و البته کارهاش هم بسیار دقیق و از روی نظم و در تمام موارد درست بود... نتیجه آن شد که در جواب سوال من در مورد خانم شین، آقای میم گفتند که این خانمسوال شخصیت سبک و مشکل داری دارد وقتی نتیجه ی پرس و جو را بی هیچ موضع گیری، به دوستم نقل قول کردم. خیلی زود دوستی عمیق ما محو شد و من 8 سالِ نفسگیر نفهمیدم چرا و چی شد! گیج و مات بودم و اندوه تلخی داشتم چرا که تمام راه ها بسته بود، جواب تلفن و ایمیلم را هم نمی داد و همیشه دعا می کردم که کاش دست کم می دانستم به چه دلیل؟!

بالاخره دنیای فیس بوک دوباره ما را متصل کرد بماند که چه اتفاقات بدی به این سبب برایم افتاد. چقدر دلتنگی، چقدر اشک ( دیوانه بودم ها!!!) که باورهای مرا در مورد دوستی ها و اعتمادها و حرف ها تغییر داد.

او قصه ی خودش را گفت و با این که همسرش آن ایرادهایی که آقای میم گفته بود را نداشت اصلن خوشبخت نبود از من عذرخواهی کرد و فهمیدم که واقعن هیچ دلیلی وجود نداشته جز آن که حسود نبوده ام و با روی گشاده از تصمیم ازدواجش استقبال کرده بودم!!! مدت ها به این اندیشیدم که چطور می توانسته ام آن همه انرژی برای کسی صرف کنم که این همه بی منطق بوده؟! کاش هرگز دلیلش را نمی دانستم!

جالب تر آن که من در همین فضا با آقای میم هم لینک شدم و دیدم او وضعیت بدتری دارد، همسری دارد که چهار چشمی مواظبش است و بیچاره بعد از 2 روز ادد کردن من مجبور شد به ام توضیح بدهد که لطفن به ایمیلش پیغام بگذارم چون خانمش پسورد صفحه فیس بوکش را دارد و ... لابد قابل حدس است!

بعد از آن زیاد دنبال چراها نگشتم بیشتر به نشانه ها توجه داشتم و اگر کسی درهای دوستی را به رویم بست پاپیچش نشدم. آدمها دلایل خودشان را دارند باید باور کنیم که شاید آن دلایل برای ما مبتذل باشد و برای آنها در آن زمان خیلی هم قابل توجیه بوده است.


 
آخر دنیا
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠  

داشتم ظرف می شستم صدای شیر آب مرا برد توی طبیعت سبز و انگار خودم را تنها یافتم و دلم خواست که همینجوری که دارم تماشا می‌کنم آوازی بخوانم دلم آهنگ های قدیمی می خواست ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی ناااااااااااااااااز.... خیلی زود فهمیدم که ترانه‌هایی را که طبیعت وجودی ام به اشان کشش دارد بسیار ناقص به خاطر می‌آورم و در اندک زمانی دوباره از طبیعت سبز بازگشتم به ظرف‌شویی و دوباره اندیشیدن که چرا؟ چرا هرگز تلاش نکرده ام این شعرها و ترانه ها را به خاطر بسپارم؟ اگر یک روزی دنیا یک جوری تمام بشود که من توش تنها بمانم بدون همه ی این امکاناتِ به نظر بی نهایت و متعدد،  چه باید بکنم؟ چطور شادی کنم؟ چطوری غمگین بشوم؟ چی دارم که با آن زندگی کنم؟ چه هنری؟ چه توانی؟ چه انگیزه ای؟ چه امیدی؟ اگر همه ی اشیاء و ابزار و کسانم را حذف کنیم به منی که می ماند چقدر می شود امید بست؟ آیا تنها یک انتخاب باقی می ماند؟ و اگر بمیرم و ببینم دنیا هنوز خیلی طولانی تر از آن است که خیال می کردم چی دارم که باهاش به آن گونه بودنی ادامه بدهم؟