بیگ بنگ
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  

چیزی که به اش مبتلا شدم، یاس بود... ناگهان متوجه شدم که به هیچ چیز امیدی ندارم.

توی تمام آنچه می خواستم و می دیدم یاس پررنگ شد از آدمهایی که دوستشان می داشتم از کاری که عاشقش بودم از ارتباطاتی که تعریف های درست برایشان داشتم از مردمی که باورشان داشتم از وطنی که تنها بود از حکامی که فرزندانشان را خفه می کردند و خلاصه از کلماتی که می نوشتم و نازشان را می کشیدم همه شان مرا مایوس کردند فرو ریختند و گوئی خوابهای خوشی دیده بودم که توی بیداری شبیه هیچ چیز نبودند جز خاطره ... حالا که اینها را میگویم دارم ریشه یابی میکنم چیز زیادی تغییر نکرده بعضن تایید هم شده است اما دورو برم را آنقدر خالی کرده ام که نور اگر نباشد یک قدم هم نمی توانم بردارم. نور اما کجاست؟ اصول آدم اگر سایه بوده باشد کی امید به نور می بندد؟ یعنی همه اش غلط خوانده ای غلط نوشته ای غلط کرده ای...

آدمهای مایوس تفاوت چندانی با آدمهای عادی ندارند، می خندند، می خوانند، می خوابند و روال کاملن عادی زندگی را طی میکنند اما چیزی در آنها خاموش شده است.

این شروع برای من از هر بار نوشتن دشوارتر است. در بازگشت های پیشین هرگز تا این اندازه تغییر نکرده بودم... نوشتن حرکت سیال من بود و واژه ها فراری نبودند حالا اما  این علاقه ی من نیست یک حرکت تاکتیکی ست... همیشه همه ی این سالها من انگیزه ای برای نوشتن داشته ام حتی وقتی وبلاگم را ترک کرده بودم اما دو سالی که گذشت و اکنون که می نویسم هیچ کدام از آن انگیزه ها را ندارم... من با حس های جدیدی روبرو شده ام که پیشتر نداشته ام ... آن اوایل وبلاگنویسی توی یکی از متن هایم از دلتنگی نوشتم و اینکه کی کشفش کردم... آن وقت هم برخورد عجیبی با احساسم شروع شده بود... تفاوتش این است که وقتی حس جدیدی پیدا میکنی تقریبن محال است که بتوانی ازش جدا بشوی... طوری می شود که اگر بعدها آن شکل حس ها کم رنگ شود باز تو مزه‌اش را می دانی، رنگ و بوش را می شناسی ... این شناخت و اگاهی شبیه به حرف زدن می ماند... وقتی یاد میگیری که حرف بزنی حتی اگر به دلیلی لال بشوی باز حرفهای دیگران را می فهمی ... من با حس های جدیدی برگشته ام نه به این معنا که قبلن نمی دانسته ام بدان معنا که درکشان نکرده بودم و دلایل شکل گیریشان را واقعن – با تمام وجود – نشناخته بودم... اما بدیش آن است که می دانم این شروعیست نامیمون. این حس ها همان هایی هستند که تقبیح‌اشان می کردم و شاید اصولن وجه تمایز من با دیگران به شکل نامحسوس بود...

مودبانه است که از بعضی دوستانم – مشخصن رخشان عزیزم ، مجتبی شاسوسای دوست داشتنی و آیلار مهربان -  تشکر کنم که هرجور که شده ارتباطشان را با من حفظ کردند و اخلاق زهرماری مرا در آن هاگیر واگیر تحمل کردند. محبتشان فراموشم نمی‌شود گرچه به آن در زمانهایی که ابراز شد نیاز نداشتم اما این از ارزش لطفشان کم نمی‌کند. شده بودم یک ببر زخمی که تاب حضور هیچ کس را نداشت فقط خودش باید زخمهاش را می لیسید تا آرام بشود. طبعن در این میانه پنجولهای عمیقی به بعضی‌ها که سعی کردند نزدیک بشوند زدم که گمانم جایش برای همیشه بماند... امیدوار نیستم مرا ببخشند اما ته قلبم متاسفم که از دست دادمشان.