خزنده
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠  

همیشه دلم می‌خواست خانه ای رو به آفتاب داشته باشم با نمایی از دریا که پشت سینک آشپزخانه اش پنجره ای بزرگ داشته باشد و از اتاق خوابهاش بتوانم فضای سبز را ببینم و تراسی که بشود توش نشست و آبی آرام دریا را نگاه کرد... همیشه می گفتم اگر چنین خانه ای داشته باشم از خانه داری خسته نمی شوم.

حالا تو همچین خانه ای زندگی می کنم ... حیرت انگیز است که حتی پرده ها را کنار نمی زنم و کرکره ی آشپزخانه را باز نمیکنم! و احساس می کنم دارم افسرده می شوم و خانه داری چیزی جز کلفتی برایم نیست!

آدم وقتی بلد نباشد دلش را خوش نگه دارد توی بهشت هم از غصه میمیرد.

یک وقتی می گفتم من را اگر بگذارند وسط ناکجا آبادی که آدمها نباشند و فقط دسترسی به اینترنت داشته باشم دنیا برایم بازهم بزرگ است... حالا وسط یک جای آباد با یک اینترنت پرسرعت هستم ولی حتی حوصله ی باز کردن یک صفحه ی وب را هم ندارم!

آدمی که بزرگترین موهبتش این است که به آرزوهاش می رسد چرا باز خوشحال نیست؟

شاد بودن یک هنر اکتسابی ست و به نظرم بزرگترین فاکتورش داشتن حرکت است و من پرام از اینرسی...

خیلی بد است که آدم نصف عمرش را کرده باشد ولی هنوز تمام قد به زمین وصل باشد و سینه خیز حرکت کند... من سعی کردم بلند بشوم سعی کردم کنده بشوم اما ... احتیاج به یک فیزیوتراپیست روان دارم که نمی دانم کجا و چطوری باید پیدایش کنم...