وابستگی
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠  

سالهای زیادی فکر می کردم که وابستگی چه چیز بدیست و همه جا می دیدم که وابستگی رنج  از دست دادن دارد رنج حفظ کردن دارد و می دیدم که وابستگی چه ریشه ها که نمی زند توی زندگی آدم. 

تا کی می شود به خاطر درس و پول و کار و ازدواج و بچه زندگی کرد؟ تا کی به خاطر خودت و تا چه وقت برای دیگران باید زیست و اصولن چرا؟

وقتی اینجوری می پرسیم یعنی روی یک خط صاف زندگی می کنیم، مادامی که نتوان زیستن را در ابعاد و اضلاع دیگرش دید، نتوان اساسن پیچیده اش کرد، زندگی جز خستگی نیست و وابستگی جز رنج.

حقیقت این است که وابستگی طول عمر آدم را زیاد می کند، آدمهای وارسته زودتر میمیرند، وابستگی امید به زندگی را بالا می برد و تلاش و تقلا و هدفمندی را افزایش می دهد و چشم آدم همواره به جائی و چیزی و یا کسی دوخته است.


کلمات کلیدی: وابستگی ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: طول عمر
 
برف بازی
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠  

من و نیکا می دویم سمت پنجره ها و جیغ می زنیم ... چقدر بد بود که سال گذشته برف را فقط توی عکس ها دیدیم ... لباس می پوشیم و می رویم توی حیاط و به نیکا می گویم که برف بازی کند دستکش دستش نمی کنم که سرما را درک کند و بتواند دانه های برف را حس کند و بعدش هم با هم می رویم و برفهای روی ماشین را جارو می کنیم

برای نیکا تجربه ی جذابیست اصلن از سرما شکایت نمی کند با این که دستهاش سرخ شده اما هی پا می کوبد و خوشحالی میکند و می گوید برف چقدر سفید است ... من خوشحالم که تفاوت سفیدی را هم درک کرده است می گویم بعد از ظهر که از مهد بیایی با هم یک آدم برفی کوچولو می سازیم ... و از الان دارد فکر میکند که چی روی سرش بگذاریم و چی جای چشم و دماغش و ...

یاد کودکی هایم می افتم که برف همیشه از پاییز شروع می شد و زمستانها آنقدر از پشت بام برف می ریختیم که می شد به راحتی یک آدم برفی بزرگ ساخت و گل های داودی بزرگ که توی سفیدی برف زیباتر می شدند ... خیلی دلم می خواهد که نیکا هم توی یک خانه ای زندگی کند که توی حیاطش بتواند گل بازی و برف بازی کند که هیچ خاطره ای قشنگ تر از خاطراتی که آدمها در کنار طبیعت می سازند نیست.


کلمات کلیدی: آدم برفی ،کلمات کلیدی: خانه ای با حیاط ،کلمات کلیدی: برف