گورستان
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱  

گاهی فکر میکنم وبلاگم چیزی شبیه گورستان شده است ... من این جوری ایم آخر، حس های گم شده ام را شده بارها حوالی قبرهای کسانی گفته یا یافته ام که هرگز نمی شناختمشان فقط آن طرف ها روزگاری خاطره ای داشته ام و عجیب این که عزیزترین آدمهای زندگی ام قرارهایی توی قبرستان با من داشته اند!!

گورستان 

شاید این جا هم قرارگاهی حوالی عشق کسانی بوده است که در واقع هرگز مرا نمی شناخته اند...!!! من این کامنت ها و پیام های خصوصی بی نام و نشان را چیزی جز این تعبیر نمی کنم...


 
دوست داشتنی های کودک من!
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  

رفته روی توالت فرنگی نشسته و شیر دستشوئی را جلویش گرفته و آواز می خواند:

"آی مهربونم... دوستت دارم... نبودی... دلم تنگ شد... بهار اومد دوباره ... بهار شادی میاره ... بزار قصه بگم برقصیم..."

و ...

دوست دارد روی توالت فرنگی بنشیند و کتاب بخواند...

دوست دارد توی تخت بخوابد و مالک تب لت من یا پدرش بشود...

دوست دارد وقتی آهنگی می زنند برقصد خصوصن عربی با قرهای تند و ریز و گاهی باله!!

دوست ندارد آهنگ های غمگین بشنود.

وقتی رابطه ی حسی را می بیند فورا به من نگاه می کند و می گوید: "بازم اشکت اومد؟ و ادامه می دهد اما من اشکم نمیاد!"

دوست دارد روزی 100 بار لباس و کفش بپوشد و هر لباسی را با بهترین شکل ست کند.

دوست دارد کلمات سخت را تلفظ کند همانطوری که در 10 ماهگی می گفت قسطنطنیه حالا می گوید: "در حد لالیگا خوابم می آد! " و به واژه های دو تائی علاقمند است مثلن پیشتر: ددر دوور  و حالا : قرچ قروچ و شلوغ پلوغ ...

دوست دارد بی کی نی بپوشد! دوست دارد خیلی زود بزرگ بشود و لباس های زیر خصوصن و لوازم آرایش مرا داشته باشد!!

دوست دارد برهنه بشود و خودش را توی آیینه ببیند!

دوست دارد هر چیزی را تبدیل به موبایل کند و با دوستان غیر واقعی اش هی صبحت کند! آنها زنگ بزنند و یا او زنگ بزند! خیلی جدی و البته پر از عشوه و ادا!

بیشتر مسن تر های خانواده را دوست دارد. دلش برای بزرگ ترها زیاد تنگ می شود و همیشه جز انگشتان بلند دستش هستند.

دوست دارد دائم تولد بگیرد ...

دوست دارد نقاشی بکشد و دائم مدادهایش را بتراشد.

دوست دارد اتاقش مرتب باشد تا من به اش نگویم: "آدم نباید شلخته باشد". اما برایش مهم نیست کل خانه زندگی ما از آشپزخانه تا پذیرائی پر از اسباب بازی و وسایل او باشد!!

دوست دارد مامان های دیگر به او غذا بدهند!

دوست دارد موهایش مثل گیسو کمند باشد...

دوست دارد هی حرف بزند و هی حرف بزند و هی حرف بزند و همیشه این طوریست حتی توی خواب که باز هم دارد حرف میزند!

دوست دارد دیگران را مسخره کند و ادای شان را دربیاورد!

پسرهای واقعی را دوست دارد، پسرهای زشتی  ( از نظر من ) را  که از او خیلی خیلی بزرگ ترند و البته همه ی آنها مهربانند و دخترهای کارتونی که واقعن زیبا هستند اما کمی بدجنس و شیطانند.

دوست دارد کسی روی حرفش حرف نیاورد اکثر اوقات حرف مرا گوش نمی دهد مگر در راستای حرف خودش باشد.

دوست ندارد من از او زیباتر بشوم. او رقیب سرسخت من است توی لباس پوشیدن در میزامپلی کردن و حتی در داشتن پدرش!

من را بیش از هر کسی دوست دارد اما اگر به حرفش نباشم پدرش و بعد بزرگ ترهای خانواده را برای دعوا کردن من علم می کند!

 

هیچ وقت یادم نمی آید که اینجوری بوده باشم هیچ وقت! خیلی تعجب می کنم. با اینکه بعضی از رفتارها را برای شناخت جسم و روح اش هضم می کنم اما واقعن گاهی حیرت می کنم که او واقعن بچه ی من است؟!! او بچه ی سختی است و من خیلی وقتها از مادر بودنم ناامید می شوم.

پیشتر شکل های متفاوتی از آینده  را برایش متصور بودم اما حالا فقط خیلی امیدوارم که رقاص، خواننده یا مانکن نشود!