من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  


مادرم خورشید بود، گرم و امید بخش، آرام و روشنای بخش.

مادرم باران بود، مهر می ورزید بی منت، می بخشید بی چشمداشت.

مادرم زمین بود، شعورمان را بالنده می کرد و روی دستانمان حقیقت می کاشت.

مادرم باد بود، روی قالیچه ی خاطراتش می نشستیم و می آموختیم که زندگی چه پستیها و بلندیها دارد.

مادرم جواهر نایابی بود که دست روزگار از ما ربودش و  نوری که خاموش شد...

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

...

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
 

شعر از : آقای فاضل نظری

 

 

 


کلمات کلیدی: مادر