زندگی بی تو کسوف دائمیست !
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱  

من غروب چشمانت را دیده بودم که شبها و روزهایم تاریک شده بود...  زندگی بی تو کسوف دائمیست! خورشید بانو!

چیزی راه نفس کشیدنم را گرفته است، هر شب از پشت بام خانه ی پدری پرت می شوم توی حیاط خاطره ها!

آن روزها که شما توی تراس خانه می نشستی و عبور تنهائیت با تکان دستهای ما پر میشد.

آن وقتها که شما با دستان خسته ات گردوهای تازه را پوست می گرفتی و من از همه ی درختان گردو بیزار می شدم...

آن وقتها که سایه ی درختان توت مرگ لحظه های من بودند توی آن بهشت که بوی زحمت  میداد و من همیشه از بهشت تصویر زنی را داشتم که دلش برای سنگ ها هم می سوخت...

آن شبها که دامنت را سفت می چسبیدم و دندانهایم را روی هم می ساییدم از ترس نداشتنت....

غصه مرا خواهد جوید، تردید نکن...

چشمهایم دیگر یکی یکی نمی گریند با هم جویبار پر آبی می سازند مثل روزهای تلخی که پدر رفت... آن روز پشتم شکست؛ اکنون قلبم ...

حالا این ترس در من قوی تر شده است که دریابم  زندگی فقط یک راه طولانی ست ... راهی که مرگ شروع جاده ای دوباره است و تو باز سالها از من دور خواهی بود ...

دستهایم دیگر در دست های دنیا نیست، حالا که دنیایم بدون بوی دستان تو می گذرد...


کلمات کلیدی: مادر ،کلمات کلیدی: وابستگی ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: دلتنگی