دست و دلم را گم می کنم ...
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  

من دست و دلم را گم می کنم وقتی تکلیفم روشن نیست...

بگذار بگویمت که کلماتِ زیر و قافیه های بَر را نمی فهمم. شعر بگوئی به تعبیر رویاهایم تفسیر می کنم و نثر بخوانی واژه ها را تکرار ...

دلشوره ی من از روزهای مبادای نبودن و باداباد بودن است... از تعفنی که واژه های دوست داشتنی ِتوی گلو مانده می گیرند ... از توئی که آن عقب می خوانی و منی که این جلو می نویسم و هیچ کدام مطمئن نیستیم که کی به چی ربط دارد ... یادمان می رود که خط بگیریم و حظ ببریم ... یادمان می رود که از کی بودیم و چرا بودیم...

زندگی مان را شبیه فرم های آماده کرده ایم و هر روز برای هر کاری که باید و هر گفتی که نباید تیک می زنیم و جمله های قشنگ را روی در و دیوار میز و کمد و شیشه و آیینه توالت و گوشه های واگیر اما چشم گیر چشمانمان می آویزیم غافل از این که اینها هم اپیدمی این روزهای آدمهاست. شده ایم تکرار نسخه های هم. شده ایم دست نویس تقلب های زیستن هم. در آمده ایم از آن ویژه و مخصوص بودنمان.

ما دیگر حکایت نمی شویم برای دیگران. شبیه زن هائی شده ایم که در یک قالب دماغ هایشان عمل شده، پوست هاشان برنزه، موهاشان بلوند، شلوارهاشان لوله تفنگی، مانتوهاشان کیس دار، کفش هاشان بی پاشنه... مهرهای آغشته به یک موم...

لیلی هایمان لیلا شدند و نفهمیدیم، لی لا شدند و ندیدیدم لی لی شدند و باز نفهمیدیدم هرکدامشان جوری عشق را پیچاندند، تا عشق سر به دار شد آنقدر که فرهادهایمان هم تیشه روی سر می گذارند و با موهای سیخ بوس بوس می کنند.

قصه ی همه ما شبیه هم است... من دست و دلم را گم کرده ام توی این قصه... این قصه مال من نیست. شبیه خاطرات من نیست. شبیه نگاه های نجیبی که داشتم، لبخند آرام و سکوت های متفکرم ... کجا گم شدم... کی؟!


 
سکوت هم گوش شنوا می خواهد
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

 اولین بار که شنیدمش توی یک فست فود بود، وسط صحبت بودم که پرسیدم: این کیه؟ چقدر متفاوته .

بعدش هم رفتم و ته و توش را درآوردم ... صداش را دوست دارم و همینطور نگاهش را در مورد موسیقی، راستش متوجه شدم من هم از موسیقی ایرانیزه مستثناء نیستم و تحریر را دوست دارم.

شهرام شکوهی توی دنیای این همه صداها و روش های تقلیدی خواننده متفاوتی به نظرم آمد. 

 

o

 بعضی از آدمها ارکان روابط اجتماعی یک مجموعه هستند، شاید آدمهای مهمی محسوب نشوند اما حضور و منش شان باعث استحکام یا حرکت به جلو ست و البته بعضی از آدمها هم هستند که دقیقن برعکس رفتار می کنند و باعث انهدام و تخریب اند. متاسفانه تعداد آدمهای دسته ی اول زیاد نیست.

 

 

o

یادم می آید بار اولی که انجیل را خواندم  به داستان مسیح در برخورد با کسی که آدم بدکاری بود رسیدم آنجا یکی از حواریون به مسیح گفت: شما بیش از آن که به نیکان توجه داشته باشید به بدکاران توجه می کنید و مسیح پاسخ داد: آنها به توجه نیازمندترند ...

دیگر انجیل را دوباره خوانی نکردم.

حقیقت این است که گرچه من هرگز در مقابل مهربانی نایستاده ام ولی تجربه به ام ثابت کرده است که روش اسلام، روش مناسب تری است. چرا که با تفکر  خوب بودن در مقابل بدی چند بار به شکل دردناکی ناامید شده ام.

اگر چه در این سن هم مایل نیستم بدان سمت بروم و هم شخصیتم مرا دچار عذاب وجدان می کند اما دست کم می توانم ضمن گفتگوی آرام به سکوت پناه ببرم. می دانم در این روش همواره حق آدم خورده می شود اما کجای تاریخ آدمهای خوب توانسته اند تاثیر دائمی بر بدی ها بگذارند؟! مادامی که قدرتی نداریم گزینه ای جز سکوت نیز وجود ندارد.