اینجا لبه ی کابوس های من است...
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱  

اینجا لبه ی کابوس های من است... لبه ی برنده و تیز آن و می دانم که به زودی سقوط خواهم کرد... همین حالا بی کمک دیوارها و صندلی ها انگار که شکسته شده ام... روبرو شدن با این کابوس؛ هراس تمام زندگی ام بوده است، ترس بدترین خواب هایم از کودکی تاکنون.

و این تنها حقیقتی است که هیچ وقت آمادگی مواجه شدن با آن را نداشتم ...

تمام خاطراتم زیر چروک های چشمانم قدم می زنند ... و روی مردمک چشمانم جز همه ی آنچه دارد رخ می دهد نیست... و اشک که سر می خورد و براق می چکد و دندانهایم که برای سکوت زیر فشار هم له می شوند و زبانم که لوله می شود و بعض را هل می دهد ته حنجره.

حالا وقتی ست که اگر قرار باشد دعاهایم مستجاب شوند، پایان درد من نیز هست لیکن می بینم که دعاهای مادرم مستجاب نشدند... زنی که تمام عمر برای توئی که خدایش بودی بندگی کرد!!! و منی که بی اعتقاد به تو خواهم مرد، سرآخر!

این روزها برای من تازه نیستند پیشتر هم صدای قدم های مرگ را شنیده بودم اینبار اما خیلی سهمگین حرکت می کند با صدای بلند آآآآآآآآآه و در روشنی خیره کننده ی ناامیدی.

 


 
من ِ تو
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱  

سی و چهار سال هر شب حداکثر سر ساعت 11 خواب بودم و هر روز حداکثر سر ساعت 7 بیدار میشدم. هر وقت می خوابیدم به ندرت حتی برای دستشوئی رفتن هم بیدار می شدم و هر اتفاق مهمی که قرار می بود بیفتاد می بایست فردا صبح می افتاد...

سی و چهار سال هر روز برنامه ی منظمی داشتم و هرگز نگران این که چه ساعتی از روز و چه روزی از هفته و ماه باید کلاس بروم یا خرید بکنم یا مهمانی بروم نبودم.

سی و چهار سال هر چه را که دوست داشتم می خوردم و هر چه را که دوست نداشتم پیف پیف می کردم و به فواید و مضراتش کاری نداشتم.

سی و چهار سال هر جور فیلمی که می خواستم می دیدم حتی آن ترسناک ها که خودم از جیغ زدن هام خندم می گرفت و هر کانالی که دلم می خواست تماشا می کردم.

سی و چهار سال هر وقت دلم می خواست و هر کتابی که دوست داشتم می خواندم و هر قدر دلم می خواست رویا پردازی می کردم.

اما

در سه سال و سه ماه و سه روز گذشته شبها حداقل دو بار از خواب بیدار شدم و حتی اگر دستشویی داشته ام باز الویت بالاتری بوده است که به صبح موکولش کنم.

در سه سال و سه ماه و سه روز گذشته هیچ روز و ساعت و هفته و ماهی نبوده که بدون در نظر گرفتن اولویت دیگری برنامه ریزی کنم و تازه آخرش هم نامنظم میشده همه چیز و به سختی توانسته ام برای کلاس رفتن ها و خریدهام برنامه ریزی کنم.

در سه سال و سه ماه و سه روز گذشته چه به جهت آموزش و چه از روی اجبار فقط باید چیزهای سالم می خوردم و خیلی وقت های این سه سال و اندی هم واقعن نفهمیده ام چی خورده ام.

در سه سال و سه ماه و سه روز گذشته مجبور بوده ام فقط فیلم کارتون ببینم و به ندرت جز کانال کارتون های خدا خیر بده ی همیشه برنامه دار توانسته ام چیز دیگری ببینم.

در سه سال و سه ماه و سه روز گذشته نود درصد کتابهایی که خوانده ام کتاب کودک بوده و آن ده درصد را هم واقعن جز کتاب دست گرفتن و آن هم  فقط برای خارج شدن از این حس جان باختگی کامل بوده است در واقع هر کتابی که شروع کرده ام تمام نشده است.

در سه سال و سه ماه و سه روز گذشته تمام ساعات خالی من یا صرف اعمالی شبیه پختن و شستن بوده یا صرف مراقبت و بیماری تو یا اندکی صرف پدرت و باقیش کاری که حتی یک ریالش جز برای تو خرج نشده.

نه ماه کش دار و دو ماه طاقت فرسای آخرش هم بماند.

من اینها را وظیفه ی خودم نمی دانم اما به خاطرش منتی هم سرت نمی گذارم. یادت باشد هر آدمی موجود مستقلیست که تفدیر و ویژگی های منحصر به فرد خودش را دارد. من به خاطر تو ازدواج نکردم و تو را به خاطر خودم به دنیا نیاوردم... من به خاطر حقیقت سخت و شیرین عشق ازدواج کردم و تو را به خاطر آدم هایی به دنیا آوردم که نمی شده مادر و پدری مثل آنچه تو داری داشته باشند و به خاطر سپاسگزاری از خدائی که بیشتر بندگانش ناسپاسند و به خاطر خودت که بهترین ها را با روح و جان و نامت یدک میکشی.

ما قالبی داریم به نام آدم و ظرفیت هر کس اندازه ای دارد در همین بُعد یکی رقیق تر است یکی غلیظ تر. ظرفیت من همین اندازه است. فرزندم! امیدوارم ظرف آدم بودن تو بیشتر باشد.

 تنها چیزی که دوست ندارم باشی این است که اجازه ندهی ترحم دیگران بر تو چیزه بشود تو باید مغرور و سربلند باشی و بدانی که چه و که هستی تو باید بزرگ بودن را یاد بگیری و بزرگ زاده بودن را. تو باید بدون نیاز به محبت ببخشی و دوست بداری که دلیل بودنت جز این نبوده و تو باید یاد بگیری که بسازی، بکاری و بخورانی و اکتفا نکنی به تعمیر کردن .

تا آنجا که ممکن است تو می توانی از ما پل بسازی و نردبان که به پیش و به بالا بروی اما نه آنقدری که کوچک و ضعیف بمانی ما تو را قوی و بزرگ می خواهیم؛ خواه زنی خانه دار بشوی خواه مدیری خانه ساز.

 

نوشته شده در : 10-9-90