اگر گل ها و درخت ها ...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱  

کاشکی بزرگ شدن گل ها و درختا مثل افتادن تخم مرغ از ... مرغ بود!

اونوقت هیچ کس حسرت جنگل رو نمی خورد! هی تو تعطیلات سر و ته همه توی شمال نبود! اونوقت همه ی ما خونه هامون چوبی بود یا خونه ی درختی بود و مسیرهامون همه پر از درخت! اونوقت به جای سگ گل مورد علاقه امون رو هر روز تو زنبیلی،گاری ای چیزی می زاشتیم و می بردیم بیرون! اونوقت هر چقدر دلمون می خواست رو درختا قلب تیر ازش رد شده می کشیدیم با اول اسمامون! اونوقت میوه رو روی درخت می خوردیم، میوه فروشی ها جمع میشد! اونوقت آی پاییزای قشنگی داشتیم آی بهارای قشنگی داشتیم، آی تابستونای قشنگی داشتیم – زمستون رو نمی دونم راستش -... به به! اونوقت هر وقت یه تک درخت می دیدیم یه آآآآاه سرد نمی کشیدم! ای بابا! اونوقت هیچ کس نگران دور ریختن کاغذ نبود، اونوقت من هی به نیکا غر نمی زدم که مواظب باش کتابات پاره نشن! گناه دارن درختا عزیزم! - بچه ام عقده ای شد! پاره کن همشو اصن ! آخی! - اونوقت من جای اینکه الان اینجا باشم و تایپ کنم داشتن هی خط می زدم و می تراشیدم و گوله می کردم تو سلطل زباله.

و اونوقت احتمالن همه مون زیر نشیمنگاهمون یه چاه نفت می رویید :) و اونوقت هیچ آدمی به خاطر نفت کشته نمی شد با نفت کشته می شد مثلن! L

شاید الان داری فکر میکنی خوب شد من خدا نشدم ....ها؟


 
یک روز کاری
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱  

انگشتم را روی دستگاه کارت زنی نگه می دارم و خانمی شروع می کند به گفتن اعداد... سی صدو ...

صبح به خیر های واقعی ام را به درخت ها و گلها و سبزه ها می گویم و سنگفرش ها را تماشا می کنم و به خودم یادآوری می کنم که نباید بشمارمشان...

در ورودی باز می شود و یکی یکی پله ها را تا نیم طبقه ی اول بالا می ایم خودم را توی شیشه ی برد تماشا می کنم و راضی پاگرد را دور می زنم و در طبقه ی اول به سمت اتاقم حرکت می کنم ... سلام آقای ... سلام مهندس ... سلام خانم ها ... ظرف غذا را از ساک در می آورم، خوردنی های میان وعده روی میز می ماند، کیف کلیدها را در می آورم و سوئچ را درونش می گذارم و کیف ام را به دسته ی صندلی سمت راست آویزان می کنم، با همکارم خوش و بشی می کنم و چه خبری می گویم و بعد با ظرف غذا به انتهای راهرو راه می افتم، سلام آقای ... سلام خانم ... درب آبدارخانه اغلب باز است، به آبدارچی که مشغول خوردن صبحانه است سلام می کنم و او هم بفرمائی می زند، نوش جان گویان غذا را توی یخچال می گذارم و مسیر را بازمی گردم. کفشهایم را جفت می کنم و صندلهایم را می پوشم... کامپیوترهایم را روشن می کنم، میزم را مرتب می کنم لیوان ها و قاشق های شسته شده به کشو بازمی گردند، گوشی موبایلم را به کابل متصل می کنم، یادداشت های روز قبل را مرور می کنم و اینطوری شروع می شود ... تلفن، پیگیری، گزارش، تهیه راه کار و ... تقریبن وسط همه ی کارها ایمیل هایم را باز می کنم و همه شان را با هم چک می کنم، بعضی ها فورواد می شوند، بعضی ها پیگیری و بعضی ها حذف... چند نفری را صدا می کنم و گاهی هم توی اتاق چند نفری می روم.

کاغذهای کوچکی که یادداشت هایم را نوشته ام مرور می کنم و برای بعضی هایشان روی نرم افزاری زمان پیگیری می گذارم.

ساعت 12:57 دقیقه ظرف غذا و بطری آبم را می آورم و روی گرمکنی که زیر میز است می گذارم، طبقه ی بالا دستشوئی است، چهار دقیقه بعد توی اتاقم هستم و آستین هایم را بالا زده ام، مقنعه ام را بالای سرم می کشم. کیبورد را به سمت مانتیتور هل می دهم، موس را هم ، دو برگ کاغذ روی میز می گذارم، قاشق چنگال و بطری آب را نزدیک می گذارم، لیوانم را پر می کنم، بطری به مانیتور می پیوندد و کتابی که توی کشوی میزم است بیرون می آید. عینکم را جابجا می کنم، مداد اتودم را از توی جا مدادی برمیدارم و 15 دقیقه مطالعه می کنم. غذا که گرم شد آن را روی کاغذها می گذارم، دربش را باز می کنم و از توی کشوی پائینی هدفون را بیرون می آورم، اغلب آهنگ های مورد علاقه ام را گوش می دهم گاهی همراه با خواننده می خوانم و گاهی همراه با موسیقی چشمی تر میکنم.

 گاهی هم مطالبی که ضبط کرده ام به دلایلی از قبیل کلاس هایی که رفته ام و یا مذاکراتی که انجام شده است، بازشنوی می کنم.

ساعت 2 در اتاق را باز می کنم ، نیم نگاهی به کمد بایگانی ها می کنم که چیز نامرتبی نبینم دوباره پشت میز می نشینم ، کیبورد را جلو می کشم، موس را جابجا میکنم. ظروف کثیف را کنار می گذارم و دوباره کارها را بررسی و از سر می گیرم.

 

من این نظم را دوست دارم اما هراز گاهی از پایبندی بدان دست می کشم و روزم را تغییر می دهم، به کسانی سلام نمی کنم ، غذائی نمی آورم، کتابی نمی خوانم، اموری را پیگیری نمیکنم تا مبادا یادم برود که نظم بیش از حد خلاقیت را می گیرد.