بیزاری
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱  

 بیزاری

از قفلهای بد قلق بدم می آید از صندلی های بلند، از جیغ های بنفش، از آدمهای وراج، از واژه های خودبینانه، از کوچه های تاریک، از ملحفه های لکه دار، از کامیون های پردود، از سکوهای سیمانی، از درختان لاغر، از پشه های وزوزو، از شاپرک های ترسو، از نقاشی های خیلی سوررئال، از عکس های پر از سایه، از ژست های پشت سر، از بادبادک های چشم دار، از بشقاب های لب پر، از چاقوهای زنگ زده، از خواب های بی کلام، از صبح های ابری، از کفش های بی پاشنه، از ناخن های شکسته، از موس پد های بدبو، از شوق های نیمه کاره، از حادثه های زود به انجام رسیده، از شورت های گشاد، از کاغذهای دورو، از دسک تاپ های شلوغ، از جورابهای دررفته، از خودکارهای خیلی روان، از لبخندهای زوری، از زورهای آبکی، از پاکن های شکسته، از درودهای دروغ، از خداحافظی های زود هنگام...

اما با همه شان می سازم و خودم را فریب می دهم که اینها برای همه هست و آخر از خودم بدم می آید که آکولادم شده است قدرمطلق همه... 


 
در اجبار ِ یک انتخاب به تو ایمان آورده ام!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱  

زندگی را لعاب آبی می زنم که امیدم از ظرف وجود نشت نکند. آنگاه هر روز گدازه های آتشین درونم را با آرامش بلند لبخندهای مشکوک آبیاری می کنم که ناامیدی، کابوس هایم را بلندتر از دیوار حاشای امیدواری نکند و شبها هراس، مثل شعبده بازی توی ورق های گوشی موبایلم خرافات را در انواع بازیها فال می گیرد.

من این روزها خیلی ترسیده ام ... اما هرگز هیچ روزی از زندگی ام تا این اندازه محکم نبوده ام که حالا.

می دانم ریسمان این امید پوسیده است اما وقتی گزیری نباشد، دندانهایت را هم توی گوشت تقدیر فرو خواهی کرد، خدا را چه دیدی از این ستون به آن ستون فرج است...

‚

‚وقتی خوب فکر می کنم می بینم اعتقاد من به خدا از آنجایی شروع شد که دلم می خواست توی اضطرابها و ترس هام به کسی پناه ببرم که مثل من نترسیده باشد و گیج نباشد و چون کسی نبود؛ خدا بود! مثل یکی بود یکی نبود قصه هاست! نیست؟!

عجیب این است که یقین دارم در لحظه ی مرگ  دوباره به همین دلیل به او باور خواهم آورد ...  

من در اجبار ِ یک انتخاب به تو ایمان آورده ام!