هیولای درون
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱  

درونم هیولای بزرگیست که مدام نعره میزند و ناخن می کشد به دیواره های جان و روحم! و  من خودم را می فریبم که این بخش غیر واقعی ذهن من است، که هر آنچه دارد اتفاق می افتد تنها گوشه های دروغ خوابها و کابوسهاست!

نمی گذارم هیچ لحظه ای وارد این خوابها بشوم!

اما هفته ای یک بار، هیولا چشم در چشمم می ایستد! و من سر دخترک داد می زنم! شروعش هر هفته همینطوریست! و این دخترک چه پناهی دارد جز مادر! مادری که در این لحظه ها مرگ خودش را بیش از هر چیز آرزو می کند!

چند ساعت بعد... تو هنوز نگاهت را از دیوار برنداشته ای! و من ده ها بار صورتت را بوسیده ام اما هنوز بغض نگذاشته بگویم که دوستت دارم!

دخترک هم شبیه من است! اولش می گوید: خواهش می کنم بریم خونمون! من نمی خوام بیام! ... و بعدش که حال مرا می بیند می گوید: همینجا بمانیم مامان! یک جوری می گوید که دل هیچ کداممان نشکند! و شروع می کند به خاطره تعریف کردن: اونوقتا که مادرجون جوان بود یادته؟ منو نگه می داشت شما می رفتی سر کار، بهم آب میوه می داد، برام تخم مرغ درست می کرد، با هم می رفتیم تو بالکن... یادته؟

آن وقتها انگار که خیلی خیلی دور است!...

- یادمه عزیزم، بازم مادرجون خوب میشه ولی اینبار ما می بریمش خونمون، ما براش غذا می پزیم ... و مثل رویا آسمان آبی می شود ، ابرها می آیند و پف می کنند، سوار اسب بالدار می شویم و به بلندیهای دروغ می رویم!

ولی هنوز تو چشمت به دیوار است و دریغ از حتی یک کلمه!


 
قوانین
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱  

خداوند مجبور نبوده من و تو را بیافریند اما وقتی آفرید مسئول شده است. این یک قانون کلی ست ... قوانین خداوند به بشر ارث می رسد این هم یک قانون دیگر است...

او پیش از خلقت انسان می دانست که باید قوانینی خاص بشر تعیین کند و کدهایی خاص او در طبیعت بگذارد و از آنجا که بشر را در آکولادی از اختیار آفرید به او فرصت تغییر مسیر داد تا در لوپ ها و اما و اگر های متفاوتی قرار بگیرد.

آنچه مسلم است قوانین یکسان است برای تو که خوبی و برای من که بدم. باقیش بستگی به وکیل مدافع دارد که کی و کجا و چطوری دفاع کند. بعضی ها هم خودشان راه و چاه را یاد میگیرند از راه دعا یا سحر... کلیدهای درست قفلهای مربوط را باز میکند باز هم فرقی نمیکند که باشی یا چه ، شرط اول آن است که بشر باشی.

بعضی وقتها فکر میکنم چرا من که اینها را می دانم کلیدها و قوانین و کدها را پیدا نمیکنم؟ علتش شاید این باشد که دانستن حداقل شروع است و دانایی حداکثر یافتن.

هیچ کس مرا مجبور نکرده که ندانم تفحص و تفکر نکنم اما شاید هرگز انگیزه و نیازی به آن نداشته ام.