آرزوی محال
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢  

 

شاعر که شاعر باشد همه ی حرفهای تو را توی یک شعر می زند، تو را تمام می کند... هرچه می خواستم از دلتنگی و اندوهم برای مادرم بگویم در این شعر هست...

 

 

قصه ی منو غم تو ،  قصه ی گل و تگرگه

ترس بی تو، زنده بودن، ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن، باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته، ذهن خواب آلوده ی من

همیشه میون قاب، خالی درهای بسته

طرح اندام قشنگت، پاک و رویایی نشسته

کاش می شد چشام ببینن، طرح اندام تو داره

زنده می شه جون می گیره، پا توی اتاق می ذاره

کاش می شد صدای پاهات، بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده، سر افتاب گردونامون


کاش می شد دوباره باغچه، پرِ گلهای تو باشه

غنچه ی سفید مریم، با نوازش تو واشه

کاش می شد اما نمی شه ، نمی شه نمیشه بیای دوباره

نمی شه دستات تو گلدون، گل های مریم بذاره

کاش میشد اما نمیشه، این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود، دیگه برگشتن نداره

 

شاعر: ایرج جنتی عطایی