میخک
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  

مثل میخکی که توی پاشنه ی دردهایم گیر کرده است یا

میخکی که روی قبر کسی گذاشته ام یا

میخکی که روی دیوار برای نصب قاب عکس تو زده ام

درگیرم...

با ...

همه ی خودم در مقابل همه ی خودم...

:

کابوسهایم را دوست دارم چون تو در آن ها هستی اما با هق هق بیدار میشوم، اشک هایم را می خندم  و خنده هایم را ... و قصه هایم را دوباره از روی رد پاک شده می نویسم...

شده ام شبیه کسانی که دشمنانشان را دوست دارند... شده ام مثل پاره گوشتی از تنم که لای دندانم گیر کرده است...

اما به زندگی با درد هنوز عادت نکرده ام... با این همه به شدت بی تفاوتم...

زندگی را قهر کرده ام ... بی هدف، بی امید، بی برنامه...

احساس میکنم به جایی در زمان پرتاب شده ام که قبل تر ها هم آنجا بوده ام...

شاید باید چیزی را دوره کنم ...

مثل وقتی که دستمال به چشم می بستیم و برای پیدا کردن یکدیگر تاریکی را می آموختیم، شنیدن را، بو کردن را، لمس کردن را...

و سر آخر با جیغ هایی از شوق، روشنایی را دوباره می دیدیم و تاریکی را تقدیم چشمان دیگری میکردیم ... و این روایتِ تکراری، این تکرارها، همیشه سوال های زندگی من بوده اند، همانجا ها که ایستاده ام و پرسیده ام: چرا؟!