مویه...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢  


در فراغ پدر و مادرم:

 

خانه بی سقف ما را آسمانی بود و نیست

بین ما و زندگانی ریسمانی بود و نیست

 

دوستی ها محکم و دیدار ها پیوسته بود

پای دیوار جدایی نردبانی بود و نیست

 

یک پیاله صبح روشن ، یک سبد  ابر بهاری

بر سر هر سفره ای رنگین کمانی بود و نیست

 

سال باران های تند و فصل تندرهای سخت

خانه ی بی سقف ما را ناودانی بود و نیست

 

سایه بانی بر سر و دلدادگانی گرد هم

کنج یک شهر قدیمی خاندانی بود و نیست

 

خاندانی، خانمانی، دودمانی بود و نیست

خاندانی، خانمانی، دودمانی بود و ...

 

شاعر: علیرضا میبدی

 


 
آزمون!
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢  

گاهی شک میکنم که این خداست که مرا اینهمه امتحان میکند یا شیطان!

چرا آدمها امتحان می شوند؟! چه وقت از کسی آزمونی گرفته می شود؟ و اگر نتیجه ی آزمون مطلوب نبود آیا آنقدر باید تجربه های تکراری داشته باشیم تا بالاخره نمره قبولی بگیریم؟

پسِ هر امتحانی تعالیست آیا یا قهقرا؟!

چه وقت و چرا امتحانی که پیشتر به دشواری قبول شده ای دوباره تکرار میشود؟! آیا آزمونها به دلیل  نسیان انسان تکرار میشوند؟

اگر هنوز امتحان شوی آیا تو محبوبی یا منفور درگاه خداوند؟!

چرا اینهمه شباهت بین آزمون خداوند و آزمون های بشریست! چرا در ممالکی که آزمون های بشری ندارند مردم کمتر از جانب خدا آزموده میشوند؟!

شاید بخشی از این سوالها، سوالهایی بود که من در 14 سالگی از خودم می پرسیدم! در حاشیه این بحث ساده ی سطحی می شود جهان بینی کسی را نشان داد!

من خیلی زیاد به تکرارها فکر میکنم ... هر وقت با رخدادی تکراری روبرو میشوم احساس میکنم افتاده ام توی یک دنیای موازی! ... : "من که اینجا بودم تازگی ها!!" بعضی وقتها فکر میکنم من یک آدم هزار ساله ام! هر چقدر در مورد زندگی آدمهای مختلف بیشتر می دانم دنیای موازی ام بزرگتر میشود!... خیلی وقتها هم احساس گمگشدگی و تعلیق پیدا میکنم و در بیشتر حالاتم دل زده و افسرده می شوم...

نمی دانم این مسیر را کسی رفته است یا نه؟ و اگر کسی یافت شود؛ راهی می شناسد که مرا از مردابی که در آن اسیرم بیرون بکشد!؟


 
تیر ِ خرداد
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢  
  • 24 خرداد احساس کردم دلم خنک شد! راستش حس کاملن سطحی ای بود ولی همین بود و گمانم خیلی ها هم این حس را داشتند!

    28 خرداد لبخندم کش آمد ...

    به قولی دوستی : توهم زده ام نکند همه ی این شادی هایمان روی  Screen Saver باشد!!؟ خدایا لطفن موس را تکان نده! *

    8 سال گذشته و بیش از آن 4 سال آخرش هر روز ناامیدتر می شدم و بیشتر به این نتیجه می رسیدم که چقدر سیاست آغشته به دین کثیف شده است! و چقدر دین آغشته به سیاست تخریب! تقصیر هیچکدامشان نیست نه دین و نه سیاست، این قابلیت دین داران و سیاستمدارن جهان سومی ست که قادرند به شکل باورنکردنی این هر دور را در کنار هم گند بزنند...

 

  • مدت هاست حوصله حاشیه ندارم، روی سر در ذهنم نوشته ام : ورود افراد متفرقه ممنوع. دلم را هم که بعد از رفتن مادرم قفل کردم... میدانم که وضعیت خطرناکی دارم چون این رویه مرا به سمت تنهایی می کشاند و ثمره تنهایی قطعن رشد نیست چرا که مادامی که چالشی وجود نداشته باشد حرکتی صورت نمی گیرد...

 

  • بعضی وقتها آدم نمی داند باید برای بهبود اوضاع دیگری دخالت بکنند یا نه، تجربه به من ثابت کرده است که هیچ کس بیشتر از خود آدم نمی تواند به خودش کمک کند اما این را هم میدانم که گاهی آدمها اشتباهات خودشان را آنقدر درست می دانند و به این درستی آنقدر باور دارند که اگر تلنگر یا دخالتی صورت نگیرد و اگر صورتشان را به سمت دیگری نچرخانی، در همان وضعیت می مانند. با اینهمه هر دخالتی بهایی از آدم می گیرد  و این شبهه را به وجود می آورد که: بهتر بود دخالتی نمیکردم. اما این تنها یک شبه است و به نظرم باید دید نتیجه چه خواهد بود دست کم  در مورد من این ترس از دخالت نکردن، کسانی که دوستشان داشته ام را زیادی از من دور کرده است و در دراز مدت به نفع هیچ کداممان نبوده است.

 

  • دوست دارم دیگران بدانند که دلم از کسی نمی گیرد دیگر... خیلی وقت است یک پرانتز باز کرده ام برای حماقت و یا اشتباهات آدمهای اطرافم طبیعیست هر کس پرانتزهای بیشتری داشته باشد از مجموعه ی اطرافیانم حذف میشود فرقی نمیکند رابطه ام با او خونی باشد یا جانی یا مالی یا کاری ... اما راستش برای خودم دلم می سوزد چون من به مجموعه ی این آدمها علاقمندم و بیش از هر نیازی، صرفن دوستشان دارم ...

    با این همه من آدم سختگیری بوده ام همیشه. برای خودم و دیگران حدود گذاشته ام چون برای حرمتها و احساس درونی خودم ارزش قائلم و اگر وارد حریم کسی شده ام و یا کسی وارد حریم من شده است، این را درک کرده ام که با سنگ محک باورهایم تصمیم بگیریم و پرده دری و زیاده روی نکنم. با اینهمه گذر زمان مرا سخت تر کرده است، آنهایی که از حریمم خارج شده اند دیگر راه بازگشتی ندارند و آنها که درون آن هستند جایگاه خود را بایستی بشناسند. در زندگی من، نوع کارم، نوع چیدمان خانه ام، نوع پوششم، نوع آرایشم ... هر چیزی باید جای خاصی داشته باشد، من به شدت به نظم – نه لزومن به ترتیب – معتقدم و شیوه ام در منظم کردن توام با حذف کردن است. بنابراین آن کس که درون حریم من است باید در جای مناسب خود بماند وگرنه با او برخورد خواهم کرد.

    پ.ن: بخشی از این حرفها را می خواستم توی روزنگاشت بگذارم اما ترجیح دادم در دسترس تر باشد...

    * : این جمله روی استوس حسن اوجانی بود، نمیدانم سندجمله به نام خودش بوده یا او هم از جایی دیگر برداشته.