من هایی چنین!
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  

چه باد بوزد چه رود برود چه آفتاب بتابد چه گل بروید ... چه این چرخ باشد چه نباشد! زندگی بی من، بی تو، بی ما آزاد و رها می رود و می روید و می وزد و می تابد و می چرخد...

چنان خودمان را می نگرییم که گویی هستی با تمام آنچه به ما تعلق دارد تنها و تنها حول محور ماست که می گردد! تمام تعریف هایمان، تمام معیارها و باورهایمان مبنای جهان می شود و گه گاه که دچار تلاقی افکارمان با دیگران می شویم ناگهان پنجره ای رو به بیرون باز می گردد اما حیف که ذوق زدگی و برانگیختگی مان کوتاه است و خیلی زودتر از آنچه که خودمان به یاد بیاوریم این دریچه بسته می شود و ما دوباره نقطه ی پرگار جهان می شویم. ما و هر آنچه به اش تعلق داریم و داشته ایم...

 

 

این گونه است که زیستن چنان دشوار و خالی و ساکت و تاریک می شود بدون تن هایی که به  « من هایی چنین» وصل اند.

خستگی ها عمیق و شادمانی ها کوتاه و رنج ها بلند می ماند...

و به نظرم راه نجاتی نیست مادامی که در این فضای بسته باشیم نه دست کم برای « من هایی چنین»...

 

 

میان میلیاردها انسانی که شبیه  « من هایی چنین» زیسته اند اما، کسانی بوده اند که تن هایشان را دریده اند و خورشید سیارک های دیگری شده اند. چگونه می شود که چنان بود؟ من چنین بودنی را در عذابم و نیازم به بودی بهتر را به شدت احساس می کنم.


 
آدمها
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢  

بعضی وقتها به عکس آدمها خیره می شوم – عکسها همیشه مرا مجذوب می کنند- آدمهایی که اصلن نمی شناسمشان، آدمهایی که در حال گوش دادن هستند آدمهایی که در حال حرف زدن هستند – با عکس های پرسنلی هیچ ارتباطی برقرار نمی کنم - و ذهنم چیزهای عجیبی می بافد، شروع می کند تحلیل کردن، زاویه می گیرد، برش می زند، می کشاند، می چسباند... اصلن من تماشای آدمها را دوست دارم، تماشای آدمهایی که مخاطبشان من نیستم، مرا نمی بیینند، مرا نمی شناسند، از بعضی هاشان بدم می آید، از بعضی هاشان می ترسم و بیشترشان هم دوست داشتنی اند، بعضی ها هم – بیشتر بچه ها  و پیرها - چلاندنی اند، بوسیدنی اند، بوئیدنی اند.

 

 

بعد فکر میکنم شاید برای همین میلیادها انسان را خدا آفریده است. که تماشایشان کند... خیلی جالب است... برای خدایی که تنهاست باید جالب تر باشد ...

بعضی وقتها هم مثل دیوانه ها می شوم، کلن دنبال چیز دیگری بوده ام مثلن نوعی چوب یا گیاه، بعد ناگهان می بینم وسط چهره ها هستم! و یکی شان را هی دارم دنبال میکنم، گاهی هم ساعتها دارم این آدم را نگاه میکنم حتی شده گاهی که برای یافتن آدرسش هم تلاش کرده باشم، با اینکه نمی دانم اگر پیدایش کنم چی قرار است به اش بگویم... آنوقت از خودم می ترسم! و بعد یک زمانی به خودم می دهم تا خودم را مسخره کنم و موضوع را برای مغز مضحکم حل و فصل کنم.

نمی دانم چند نفر شبیه من انند، اما مطمئنم تا کسی مرض مرا نداشته باشد حرفم را نمی فهمد.


 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢  

زندگی ام سالهاست که در چمدانهای همیشه آماده و کارتن ها و چسب های پهن و اسباب و اثاثیه ای خراشیده در رفت و آمد است از این خانه به خانه ای دیگر.

و چند سال اخیر از شهری به شهر دیگر.

حالا به پایتخت می رویم! ساختمانهای بلند و بررسی هر روزه وضعیت آلودگی هوا! بیمارستانها و پلهای زیاد، رقابت مدارس و تبلیغات فیلمهای تازه و کنسرتهای بزرگ. شهری بدون ریشه های من! اکنون باید ریشه هایم را به دوش بگیرم و در چنین شهری بکارم...


رخدادهایی که از تیرماه پشت هم آمده اند و رفته اند گویی می خواهند از من چیز دیگری بسازند! همه چیز به شکل غریبی سریع و مهربان پیش می رود و از آنجا که چنین رویه معتدلی در بازه ای به این کوتاهی هرگز در زندگی ام پیش نیامده آنقدر مضطربم که نمی توانم به فال نیک بگیرمش علارغم تلاشی که می کنم و نشانه هایی که می گذارم ...

حکایت من حکایت مار گزیده است... من از هر ریسمانی می ترسم، حضور دوباره استادان محبوبم بعد از اینهمه ســـــــــــــــــــــــال آب را در دهانم جمع می کند و با تمام ذوق زدگی قورت دادنش عین قورت دادن قورباغه می ماند! حالا هضم کردنش بماند...


احساسم این است که دستی ماورائی مسیر را برایم باز کرده است و این حس ترسم را برمی انگیزد! برای منی که به ندرت خواب می دیدم اینهمه خواب دیدن پیش و در حین این وقایع نفسم را بند می آورد مخصوصا که بین آنها تصاویر و اتفاقاتی بسیار دور از ذهن طبیعی من می گذرد.

و حقیقت این است که حرف زدن با دیگران آرامم نمیکند و بیشتر ناتوانی ام را برای توصیف دقیق درون و بیرون دنیای موازیم به رخم می کشد!

هیچ نمی فهمم که چرا باید تکه های خاص گذشته دوباره در پازل امروزم شکل بگیرد ... اما یقین دارم که قرار است چیزی را بفهمم و خیلی خیلی امیدوارم که بفهمم نه به بهایی گزاف بلکه به آسانی و بی اتفاقات بد!

راستش اگر سر و کله ی دو سه نفر از دیروزهام هم پیدا شود شک نخواهم کرد که در کمایی غریب گرفتار شده ام.

امیدوارم خدا دستهایم را رها نکند...