اعتراف تلخ
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢  

آنجا که عمق وجود آدم است، جایی که شبیه ترین حس هایت به خودت وجود دارد، جایی که خیلی خیلی کم پیش می آید که احتمال دخالت عقل و شعور و منطقت در بروز آن حس عمیق وجود داشته باشد و می شود گفت جایی که وقتی با خودت خیلی رو راستی از بیان حست تنها با خودت حرف خواهی زد، آنجای وجودم دیروز خودش را بعد از مدتها به من نشان داد! بنابراین حالا که می خواهم از حس بروز یافته ی دیروزم بگویم باید بدانی که دارم اعتراف می کنم.

این شاید بر می گردد به شیوه تربیت آدمها، پس من به گونه ای تربیت شده ام که طرفدار آدمهای ضعیف هستم. وقتی خوب نگاه می کنم می بینم بعضی از انتخابهای اشتباهم به این نوع نگرشم برمیگردد. در واقع به صورت ناخودآگاه خیلی پیش آمده که حتی ضعف کسانی از دید من حسن آنها به نظرم آمده!

حالا این اشکال شخصیتیست یا تربیتی نمی دانم ولی متاثرم می کند...

دیروز پسری را دیدم که صورت جذابی داشت، حدودا 19 ساله بود، دانشجوی یکی از رشته های مهندسی بود، قد بلندی داشت ، صدای رسا و اخلاق بسیار خوب ، خیلی مهربان و دوستانه رفتار می کرد و اگر نقص اش نبود باید بگویم به تناسب 20 22 تا دانشجوی پسر دیگری که دور و برش بودند از همه سرتر بود!  ( به واژه هایم دقت کردی؟ جذاب، خوش اخلاق و مهربان و سرتر همان واژه هایست که شاید زیاده باشد اما برمیگردد به همان اعترافی که کردم )

 اما نقصش... دستها و پاهایش کاملن کج و کوله بودند و وقتی راه می رفت تکان های ناجوری می خورد! وقتی دیدمش که داشت با هم کلاسی هاش حرف می زد خیلی ناراحت شدم و پیش خودم گفتم: خدایا! چرا این بچه را اینجوری کردی آخر؟! یک جورایی دلم به درد آمد، نمی دانم اگر کس دیگری جای من بود بین آنهمه پسر جوان، اساسن این جوان را می دید یا برایش اینقدر جذاب به نظر می رسید یا نه؟ اما یقین دارم این اشکال شخصیتی یا تربیتی من در توجه ویژه ی من به او تاثیر زیادی داشت.

حالا نمی دانم لازم است خودم را به روانشناسی نشان بدهم یا نه؟! اگر به من بگوید که نگاهم را باید عوض کنم آنوقت از من چه آدمی ساخته خواهد شد؟! چه چیزهایی را به دست خواهم آورد و چه چیزهایی را از دست خواهم داد؟!


 
گوش نوازان، دلنوازان رفته اند ...
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢  

من نه آدم نسل ترانه های رپ و راک ام نه آدم نسل کلاسیک های اپرایی و سنتی ایرانی. اما بین پاپ ها هم ترانه حرف اول و موسیقی حرف دوم و صدا حرف سوم را می زند برایم... خلاصه همه حرف می زنند اما حرف باید حساب باشد، چرت نباشد، پرت نباشد...

این روزها که توی رفت و آمد طولانی بیشتر گوش می کنم، برای نسل آینده نگران می شوم، همانطور که نسل های پیشین برای ما نگران بودند و البته حق هم با ایشان بود. نمی دانم ته این واژه های سبک و بی ادبانه کجاست و تا کجا قرار است خودمان را لخت و عور کنیم ... پیشترها می گفتند هر اوجی فرودی دارد، به گمان من این فرود در موسیقی به ابتذال رسیده است و رگ و پی آن را سرطانی کرده است.

کاش دوباره بازگردد روزهایی که آدمها با صداها و نواها ؛ خاطره هایی عاشقانه و شادمانه داشتند...