این روزها خیلی دلتنگم
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢  

این روزها خیلی دلتنگم ؛

دلتنگی از سر و کولم بالا می رود، روی چشمهام برق می زند، توی موهام ژولیده و کرک می شود ، میان دستانم می لرزد بین جمله هایم آآآآآآآآه می شود و در گلویم گره می خورد... این روزها خیلی دلتنگم...

دلتنگ همه ی آنها و آنچه بوده است، همه ی آنها و آنچه رفته است، همه ی آنها و آنچه هست ... دلتنگ لحظه هایم که دارند می میرند در مسیری که آفتاب هر روز صبح و عصر بدرقه شان می کند....

دلتنگ  اشیاء ای که روزگاری با آنها گذرانده ام، مداد اتودی که با آن می نوشتم قبل از آنکه به کی بورد عادت کنم، دلتنگ روسری هایم که بوی عطرهای قدیمی ام را می دهند، دلتنگ آسمانی که هر روز به امید آبی بودن دوباره به اش نگاه می کنم، دلتنگ کوچه باغهایی که از آن می گذشتم و حالا دیگر نه پاییز دارند و نه تابستان، همیشه زمستانند، خشک و خالی با دیوارهایی بتنی... دلتنگ باغ انگوری ای که سگ ها دنبالمان می کردند، دلتنگ جاده های خاکی، دلتنگ پروانه هایی که پی اشان می دویدم، درختهایی که از آنها بالا می رفتم و گیلاس می خوردم...

دلتنگ مادرم، پدرم، عمه هایم، خواهرزاده و برادرزاده هایم، دوستان قدیمی ام، همکارانم، دوستان وبلاگی ام، دوستان مجازی ام و همه ی کسانی که می شناختم ...


و شبها دلتنگی هایم را خواب می بینم... و صبح ها با بغض بیدار می شوم... و دوباره هر روز در چمدانهای ذهنم انباشت شان می کنم تا فردا به جایی، در قابی، در واژه ای، آویزانش کنم... و فردا دوباره می آید با چمدانی دیگر...

از این روزها که منتظرم تمام شوند بیزارم، از خودم که اینهمه بی حوصله ام، از اخلاقم که این همه کدر است، از دلشوره ی ناتمام ماندن های دوباره بیزارم... این روزها از هیچ چیز نمی ترسم... مثل آواره هایی شده ام که جاده ای را می روند و می روند و می روند و به اجبار و غریزه می ایستند و می پیچند...

اگر نبودند دستهای کوچکش، اگر نبودند... مثل سیبی می گندیدم و به تخمیر طبیعت تن می دادم...


 
همدردی
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢  

بعضی ها رقت قلب ندارند، هیچ وقت خودشان را جای دیگران نمی گذارند، حساب و کتابشان بر اساس تجربیات خودشان است، این بعضی ها خیلی زیادند...

o

در مجلس ختمی گوشه ای نشسته بودم و به مردم – طبق معمول – با دقت نگاه می کردم، رفتارهایشان را و واکنشهایشان را، به آنچه می دیدند و می شنیدند، مرحوم مرد جوانی بود با دو کودک 7ماهه و 7 ساله ...

مداح – مثل همه ی مداح های دیگر – تقلای ی ویژه ای برای گریاندن می کرد و در میانه ی حرفهایشان یک بار هم اشاره کرد به آنکه اینطور می گریاند تا گریستن خانواده مرحوم آرامشان کند... بعضی ها را می دیدم که آن وسط حواسشان به خوردن خیرات بود، بعضی ها با هم پچ پچ می کردند و زیر زیرکی می خندیدند، اما دسته ای بودند که هیچ کاری نمی کردند، گوش هم می دادند اما دریغ از اندکی تغییر در صورتشان! حرف من سر این دسته ی سوم است! ...

چندین سال پیش در مجلس مشابهی با مادرم بودیم و این سوال را از مادرم پرسیدم که: « چطوری بعضی ها حتی یک قطره اشک هم از چشمشون نمی افته مامان؟! » مادرم مثل همیشه بیتی خواند: جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟ شکسته استخوان داند بهای مومیایی را ... و ادامه داد: اینها تجربه نکردن و همدردی رو هم بلد نیستن... چند سالی گذشت و من همان آدمها را بعد از وارد شدن مصیبت هایی مشابه دیدم و رسیدم به مضمون شعری که مادرم خواند، به پهنای صورت می گریستند وقتی در مراسمی حضور پیدا می کردند...!

o

اما همدردی کردن چیزی جدای تجربه کردن است، بودن است، بودنی مهربانانه، مشفقانه و امید دهنده... بیشتر کسانی که دردی دارند نیاز به درکی ندارند؛ آنها تنها همدردی می خواهند...


 
به کجای این دنیا آویخته شده ام!
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢  

من دردهایی که از گوشه های لب تا می خورند،

که از گوشه ی چشم می افتند،

که با چشمهای به زمین دوخته گره خورده اند

را می شناسم...

من جیغ های شعف انگیز،

جهیدن های ذوق آور ،

تکانه های رقصان

و خنده های از ته دل را دیده ام

اما نکشیده ام، نرقصیده ام و نخندیده ام...

گویی من اندوه را زیسته ام و خنده را تنها لمس کرده ام،

غصه را خورده ام و شادی را تنها بوییده ام،  

درد را کشیده ام و آرامش را ...

جیغ های ممنوع،

تکانه های حرام،

خنده های گناه...  

شادی هایمان را حرام کردند...

و ما در این حرام ها، دین داری کردیم و خدا را کافر شدیم،

در این گناه ها،  ریاکارانه بزرگ شدیم

و در این ممنوع ها، غر زده ایم و غر زده ایم و غر زده ایم...  

و سرآخر با ادبیات تلخ همه ی دنیا را توبیخ کرده ایم،

همه ی آنها که خندیدند،

که رقصیدند

و ذوق زده جیغ زدند! 

ما نمی دانیم که

مزه زندگی به چشیدن شادی ست

ذائقه مان تغییر کرده است... تلخ می پسندیم و تند می چشیم

و خودمان را فریفته ایم به این که

اندوه ما را عمیق تر و قوی تر خواهد کرد!

و چنین شد که بودنمان تباه شد ...

 هنوز هم انگشت اشاره ی توبیخ و هیس به سمتمان نشانه رفته است...

هنوز هم چرک می پسندیم و چرک می نویسیم و تیره می پوشیم و تیره می بینیم...

o

به کجای این دنیا آویخته شده ام!

به میخ کدام باید و نباید؟!

کسی نیست که رهایمان کند...

بیهوده امید مبند به دستان دیگری،

به دامان دیگری،

به آمدن ناجی،

بیهوده امید مبند...

اینجا کسی نیست جز خودت...