دنیای کوچک کوچک من
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  

 

 

به اشان نگاه می کنم، تمام حرفهایشان را گوش می کنم و به تاکیدهایشان روی حروف خاص یا واژه ها دقت می کنم، شاید اگر می دانستند با چه آدمی هم اتاقند کمی محتاط تر می بودند. خیلی وقت است که یاد گرفته ام آدمها را با صداقتم شوکه نکنم! اما به هیچ کدامشان اعتماد ندارم به همه شان لبخند می زنم و احترام می گذارم، دنیای اعتماد من به آدمهای اطرافم خیلی پیچیده است اما! گاهی هم با سرعت به بن بست می رسد... من همیشه دریچه ی خیلی کوچکی را باز می گذارم، دریچه ای که رو به تونلهای باریکست که جوابهای مشخصی دارد، بعد از آنکه چیزهای زیادی دانستم و آزمونهای کوچکی انجام دادم تازه به درجه ی اطمینان می رسم که شروع به کشش ها و کنش ها و پرت کردن و سرد کردن می کنم، بازتاب همه ی آنها مرا به درجه ی اعتماد می رساند و یا دوباره به عقب برمی گرداند... به همین دلیل اگر به کسی اعتماد کنم  قطعن دوستش خواهم داشت و آنوقت دنیا برایم می تواند اندازه ی همان آدم بشود... این بدترین قسمت تنهائی های من است. دنیائی که درهای محدودی به بیرون شگفت انگیز، زیبا و پر خطر دارد و اگر کلید این درها گم بشود - باید به سراغ روحانی بروم { کلید و روحانی به هم قفل شده اند J }- جائی گیر افتاده ام که می تواند به قواره مرگ کسالت بار باشد.


 
آرزو
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳  

سال 93 هم شروع شد! پس مبارک کسانی باشد که منتظرش بودند و کسانی که قرار است اتفاقاتی منتظرشان باشد...

در تمام سالهای عمرم این اولین سالیست که کمترین تبریک ها را از آدمهای غریبه شنیده ام! حتی به نظرم کمترین تبریک ها را از کسانی که می شناسمشان شنیده ام!

پیشتر که به هر دلیل یکی دو هفته قبل و یا در تعطیلات نوروز بیرون می رفتم تقریبن به ندرت بدون شنیدن این جمله ی " سال نو مبارک " آمد و شد می کردم... امسال این اتفاق اصلن نیفتاد و من هم تنها 2 بار آن را به فروشندگانی گفتم!

این مساله ذهنم را خیلی مشغول کرده است! چه اتفاقی افتاده است؟! چیزی در آنها یا در من تغییر کرده است؟!

موقع تحویل سال، کنار ساحل بودم، فانوسهای آرزوی زیادی به هوا رفت و مرتب می گفتند که شما هم آرزویی کنید و فانوسی را به آسمان بفرستید! انرژی جالبی داشت جایی که بودم و با مردمانی که همراهشان برای آن مراسم خیریه تلاش می کردند. هر کس به قدری که می توانست، من اما چه آرزویی داشتم!؟ هیچ آرزویی برای خودم نداشتم! هیچی! آرزوهایم همه اش برای دیگران بود، آرزوهایی که داشتم قبلن به سمت من آمده بودند یا از کنارم گذشته و بر باد رفته و از یاد رفنه بودند و حالا... خدایا ! اصلن نمی دانم چطوری باید شروع کنم! دوست ندارم مثل میلیونها آدمی بشوم که توی چشمهاشان هیچ برقی از خواستن نیست... اصلن تفاوت من با حیوانات در همین بوده است! در چشمانم... وقتی که می بینند وقتی که می خندند وقتی که اشک می ریزند وقتی که دنبال می کنند وقتی که می خواهند وقتی که سکوت می کنم وقتی شرمنده می شوم وقتی خشمگینم وقتی غمگینم ... همه ی حس های من در چشمانم جاری بوده است و من به بهترین شکلی از آنها استفاده کرده ام! حالا دارند به انبوه فانوسهای آرزوی بالای سرشان نگاه می کنند و می پرسند آرزوی تو برای خودت چیست؟!

آرزوهای پارسالم را مرور می کنم! من رفتم اسکیت و چند باری به سختی زمین خوردم و داشتم انگشت اشاره ام را از دست می دادم! البته توانستم به مقدار متنابهی دیگران را بخندانم اما ما به ازاء ش دردی بود که ناگزیر باید تحمل می کردم! بعدش فضایم را عوض کردم، کارم را تغییر دادم ... اما باز حسی که یک آرزو به آدم می دهد را نداشتند...

آرزو چیست اصلن!؟ داشتن؟ من همه چیز دارم! لااقل اینجوری فکر میکنم... رسیدن؟ به کجا؟ به جایی که شادم کند؟ شادی چیست؟ ... شادی گذشتن از ترس هاست؟ شادی رها کردن وهم هاست؟ شادی دویدن برای رقابت هاست؟ شادی موفقیت است؟ شادی شنیدن آفرین است؟ شادی شنیدن " چه آدم خوبی ست" ؟ شادی شریک شدن با غم دیگران است؟ شادی از دست دادن چیزی یا کسی ست برای شاد کردن دیگری؟ شادی رضایت است از آنچه داریم و برای آنچه نداریم؟

شادی همین است که بدانی که کسی که دوستش داری حتی یک جای دیگری از دنیا بدون آنکه تو را به خاطر بیاورد خوشحال است... اما برای شاد بودن هم نمی توان بی آرزو بود ... آرزوئی که مال مال خودت و فقط خودت باشد، نه عشقت نه فرزندت، نه والدینت ... من دوباره باید آرزوهایم را لیست کنم و لازم است آنها را بنویسم روی کاغذی و مثل گذشته های دور کنارشان تیک بزنم!

دلم نمی خواهد در سال 93 به ترس ها فکر کنم! من بخشی از بزرگترین ترسهای زندگی ام را گذرانده ام و آنجوری که خیال می کردم نمرده ام! نمی خواهم به ترسهای پیش رو هم فکر کنم آنها به هر حال خواهند آمد!  باید به چیزی بین اینها فکر کنم به اکنون و تنها به فردا و نه حتی پس فردا، هفته ی بعد و یا سال بعد! به همین امروز و همین فردا نه پیش و نه پس...

امیدوارم سال 93 برای من فصل تازه ای باشد از بودنی بهتر که آرزوی زیستنم است.