تو خورشید ما بودی، هستی، دختر خورشید
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥  

به بهانه ی سالگرد مادرم ❤:

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری‌ست !

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست !

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است !

فریدون مشیری


 
وب
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥  

یه روزایی که آسمان مثل امروز آبیه آبیه و تکه های ابر رو میشه توش دید، به این فکر میکنم که چقدر زیبایی یه عمر دم دستمون بوده چقدر نعمت جلو رومون بوده که برای ما سالها عادی و همیشگی به نظر میرسیدن. درست مثه همه چیزای دیگه ای که هنوزم متوجه شون نیستیم، مثل چشمهامون که هنوز می بینن، مثل پاهامون که هنوز می دون، مثل گوشامون، انگشتامون و ... حافظه مون که هنوز به یاد میارن... و مثل عقلمون که در دوران زندگیمون چه نوسانها که نداشته، باورهایی که بهمون دادن و چیزهایی و کسانی که باورشون کردیم و حرفهایی که روشون پافشاری کردیم... 

اگر نقاط تاریک نباشن ما هرگز روشنایی رو درک نمیکنیم، همه چیز ساده و عادی و همیشگیه... اگر نوری که از منبع هستی می تابه نباشه ما هرگز چیزی رو نخواهیم دید. 

و شیطان همون موانعی هستن که جلوی نور رو میگیرن، جلوی درست دیدنمون رو جلوی درست فکر کردنمون رو. همون موانعی هستن که مولانا تو قصه ی فیل و اتاقش میگه، هرکسی به فراخور تصورات و خودخواهی ها و خواهشهاش فیل رو درک میکنه. 

واسه همینه که وقتی تو تاریکی هستیم نباید همو قضاوت کنیم چون حتمن یه جای کار می لنگه. راهش اینه که به یه سرچشمه ی روشنایی دست پیدا کنیم. گرچه منابع نور ما اغلب بیشتر از یه چراغ قوه نیست و چشمای ما هم با وجود روشنایی باز چیزایی که بیرون جایی که هستیم رو نخواهد دید. 

وقتی بتونیم باور کنیم که تا چه اندازه بی مقدار و کوچک و حقیریم شاید دیگه اینهمه خودخواه نباشیم، شاید بریم بیرون و بگردیم دنبال منابع روشنایی بیشتر، شاید اینقدر خودمونو بند گذشته و آینده نکنیم، شاید بپذیریم که همینی که هست رو درست و بهتر کنیم. 

این ترسِ بودن تو تاریکیه که ما رو وادار میکنه به هر چیزی چنگ بزنیم، که هر چیزی رو به زور نگه داریم. مثه داستان کوهنوردی که در تاریکی با طنابش از بلندی پرت میشه و ترس از افتادن باعث میشه همونجا یخ بزنه و صبح وقتی فقط اندکی با زمین فاصله داشته پیداش کنن... ما خیلی وقتها در چنین وضعیتهایی هستیم. خودمون رو به طناب باورها و اموال و شغلها و آدمهایی وصل میکنیم و خیال میکنیم اینطوری در امانیم... اما امنیت واقعن تو چیه؟ گاهی تو تماشای یک کوه برفی با آسمون آبیه آّبی و چند تکه ابر، گاهی تو لبخند یه کودک و ... امنیت تو همه ی چیزایی هست که تو رو به خودشون وصل نمیکنن، چیزایی که مار رو به خودشون وصل میکنن فقط مثه یک تار عنکبوتن که خلاصه گرفتار شکارچیمون میکنن. 

باید حواسمون به این ریسمانها باشه...


 
جسارت چیزیه که خیلیها ندارن...
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥  

از وقتی به دنیا اومدی فهمیدم تو در مسیر حرکت نخواهی کرد و بیراهه های بسیاری در پیش رو داری ...

از وقتی قلم به دست گرفتی فهمیدم تو اونقدر توانا خواهی شد که هرگز به من نیاز نخواهی داشت، مگر برای کارهای کودکانه ات...

از وقتی شروع به حرف زدن کردی، فهمیدم واژه ها رو تسخیر خواهی کرد و خیلی زود منو با همه ی دانسته هام پشت سر خواهی گذاشت...

از وقتی خندیدی فهمیدم تو یک منتقد خواهی شد نه یک تابع، تو در پی حل مسائل خواهی بود نه یافتن مجهولات...

قسمت خوشایندش اینه که تو بخشی از منی، از ما، یک ترکیب ویژه از من و پدرت و قسمت ناخوشایندش اینه که تو برای من نخواهی موند و اجازه نخواهی داد کسی تو رو برای خودش نگه داره و این یعنی تو عشق رو اونجوری که باید تجربه نخواهی کرد و ماجراجویی و هیجان عشق تو خواهد شد، رقابت هایی که رنج هایی شبیه عشق خواهند داشت و از اونجایی که من همواره از رقابت پرهیز کردم واقعن نمی دونم که لذتهای بعدش چقدر شوق برانگیز خواهد بود.

از وقتی تو رو داشتم، دنیای من گاهی قد تو کوچک و گاهی اندازه ی کهکشانها بزرگ میشه، تو بزرگترین هیجان زندگی من بودی و من خوشحالم که تو داری منو تربیت میکنی تو داری به من رشد میدی، تو منو به چالش کشیدی و منو بهبود دادی ...

امیدوارم بالهاتو نچینم، نچینن... 

جسارت چیزیه که خیلیها ندارن، آدمهای باهوش، لزومن به دنبال خواسته هاشون نمیرن، گاهی اوقدر دنبال خواسته های دیگرانن که یادشون میره چقدر توانایی دارن یادشون میره لذت ببرن...

وقتی جسور نباشی اگر دو دستی هم خواسته هات رو تقدیمت کنن اونا رو نمیگیریشون، چون همش مراقب نگاه دیگرانی... و یه وقتی یه جایی تو زندگیت میبینی نشستی و از همه چیز ناامید شدی، از همه کس، یه بازنده ... یکی که منتظره همه چیز تموم بشه... البته که سرنوشت محتوم همه اینه که زنده موندن تموم میشه... ولی با چی تموم میشه؟ با درد و غم و تنهایی و نفرین یا با زندگی کردن و آرامش.

همیشه حواست به دلت باشه اما بزار زیر سایه خردت تصمیمات رو بگیری جوری که فراموش نکنی دلتم چی میخواسته.

خدا کنه تو از ما بهتر بشی ... خدا کنه تو بتونی دنیا رو برای چند نفر هم که شده قشنگتر کنی... خدا کنه تو بفهمی که کی برای خودت و کی برای دیگران بجنگی... خدا کنه ما، دنیا، خدا تو رو ناامید نکنیم... 


کلمات کلیدی: جسارت ،کلمات کلیدی: دل ،کلمات کلیدی: خرد
 
برگه ی رو دیوار
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥  

من یه برگه داشتم رو دیوار اتاقم... یه تعداد برگه داشتم... اونوقتا که هنوز کسی واسه این حرفا تره خورد نمیکرد... وقتی که 18 سالم بود... وقتی که دور و برم پر از آدمهایی بود که بزرگترین دغدغه شون راضی نگه داشتن هم و حفظ آبروشون به هر قیمتی بود... اونوقتا من یه تعداد برگه داشتم رو دیوار اتاقم ... شاید چون خیلی واسه آبرومون بد بود که دیوارم پر باشه از تصویر هر مرد یا زنی که ممکن بود واسم مهم باشه یا خارج از عرف و شرع باشه... پس من یه تعداد برگه داشتم رو دیوار ِ ... رو دیوار زندانی که واسه خودم داشتم... 

اما یکی از مهترینهاشون اونی بود که روبروی در بود... جایی که هر وقت وارد میشدم میدیدمش... باید میدیدمش. 

واسم مثه ضریح بود... گاهی روش دست می کشیدم...

اونوقتا کوچکترین چیزا هم می تونست خیلی واسم سخت باشه... می تونست... چون اون چیزایی که داشتم تمام داراییم بود...

آدما واسه داراییشون مبارزه میکنن... هر کسی به شیوه ای... 

خب من واسه داراییهام مبارزه میکردم ... هنوزم میکنم... اما بیشتر شبیه ریاضت بود... 

آره یه برگه داشتم روش نوشته بودم: سخت ترین چیزها، بهترین ترین اونهاست.

بنابراین حتی به خودم گاهی سخت هم می گرفتم... 

اندازه ی اون سختی میتونه یه آدم رو به همون نسبت قوی کنه... یا به قول اون جمله ی معروف اگر نکشدت حتمن قوی ترت میکنه.

بیشترشون حتی به نزدیکیای مرگ هم آدمو نمی رسونن ... بنابراین ما همیشه قوی تر میشیم... 

من همیشه از دیروزم قوی تر بودم.