دوست داشتنت عذابم میده ولی تو اونو ازم نگیر
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥  

قسمت خنده دار و دردناک زندگی اونجاییکه میفهمی دائم داری اشتباه میکنی و بعدترش میفهمی که اصلن نمی تونی چیزی رو جبران کنی...

بعضی وقتها فکر میکنم خدا هم همین جوری بوده یعنی هی یکی آفریده دیده اااا این که شیطان شد بعدِ چندهزار سال!!! یا بعد یه مجموعه آفریده و دیده نه بابا اینا فقط میخورن و میمیرن... و بعد و بعد و بعد ... آخ... میدونی خدا! واقعن درکت کردم در اندازه ی خودم ... اصلن نمی تونم بگم تو بی اشتباهی... حالا تو اسمشو بزار عمدن اشتباه کردن. راستش به خاطر همینه که تو یه جورایی ناچار شدی توبه رو بزاری تو قوانینت. هی ساختن و سوختنشون و مچاله کردنشون باید خیلی دردناک باشه...

چرا اینطوری میشه... یعنی الان چرا نمی تونم بهت یه ناسزای خیلی خیلی خیلی بد بدم؟!!!! چقدر این فهمیدن لعنتی لج منو ددر میاره و چقدر دررررردم گرفته.... 

فهمیدن تو هر سنی یه جور درد داره تو هر شرایطی هم یه جور دیگه... فکر کنم قرار بوده تقسیمش کنی... تو استاد تقسیم کردنی... دردای لعنتیت رو هم با ما آدمها تقسیم کردی. 

همه ش به خودم امید میدادم که .... تو این بودنهای مزخرفه پر از اشتباه یه چیز خوب باید از خودم بیرون بکشم. یه کمی تفاوت... یه کمی خوبی... یه نقش مثبت... از این بازی خوردن دردم گرفته... اینکه هر از گاهی درست توی بهترین حالم توی بهترین شرایطتم یهو حواس منو به سمتی می بری که می فهم چه گندی زدم.

 

کاش یه جور دیگه بهم بگی ازم متنفری... کاش یه جور دیگه بهم بگی دوسم داری...