دوشنبه ۲۸مرداد ۸۷

هنوز خیلی کارها هست که انجام ندادم، کارهای مهمی نیستند و شاید همشان یک روزه قابل انجام باشند اما شرایط فعلی و اغتشاش فکری و کلافگی باعث شده به نظرم مهم برسند. فعلن باید یک چمدان از لباس ها و چیزهائی که لازم دارم ببندم و آماده داشته باشم اما ترجیح می دهم این باشد برای پنج شنبه به بعد. باید یادم باشد که سه شنبه یا چهارشنبه که تهرانم آن تابلوها را بخرم و شاید همانجا هم لوسری پسندیدم. از شنبه آینده دیگر بایست وسایل را باز کنم. یک جوری هم باید گواهی پزشک و نسخه هایم را برسانم محل کارم. این سرماخوردگی دیگر دیوانه ام کرده! وای خدایا! حوصله آشپزی اصلن ندارم ! نمی دانم این حساسیت به صدا دیگر چه صیغه ایست که گرفتارش شدم! تمام سلسله اعصابم را درگیر کرده! خیلی غرغرو شدم این بدتر از همه چیز است. دلم یک کیک شکلاتی شیرین خامه دار می خواهد! L

ببین اگر غلط دیکته هام زیاد شده است علتش همه ی این موارد بالاست به اضافه ی این که انگشت هام درست تا نمی شود و با این کیبورد هنوز اخت نشده ام! ولی برای تو توجیه خوبی نیست که جای فکر کردن غلط دیکته بگیری J باز دارم غر می زنم!

به بیمارستان زنگ زدم و با مامان صحبت کردم. وقتی صدام را شنید وحشت کرد! قبل از ان که اشکش دربیاید توضیح دادم که واقعن حالم انقدر بد نیست که صدام بد است! و کمی باهاش شوخی کردم! { اما از آن جا که اشک من دم مشکم است وسطش گریه می کردم خوب شد مامان نفهمید. از اینکه دست و پام بسته است عصبی شده بودم! } پرسید چی می خورم و توضیح دادم که سوپ و شیر برنج J البته یکبار درست می کنم و 4 بار می خورم J

طفلکی رخشان که زنگ زد ... چقدر حرف زدم و همه اش هم غر بود J آخ متاسفم! باور کن خیلی بهتر شدم بعدش J

همیشه روزها تلویزیون برنامه هاش اینقدر مزخرف و خسته کننده است؟! این مدت تازه فهمیدم چرا خانمهای خانه دار ماهواره می بینند! دست کم می شود هزار و خرده ای کانال را بالا پائین کرد! دوست داشتم برنامه اپرا و دکتر فیل زیرنویس فارسی می داشت... ولی کلن تماشا کردن ادم را زود خسته می کند!

نه! فکر کنم من بزرگترین مشکلم این است که کلن خسته شده ام! دلم یک سفر می خواهد به یک جای خنک و سبز.

 

 

یکشنبه ۲۷ مرداد ۸۷

قبل از اینکه ساعت زنگ بزند بلند شدم، نماز قضای صبح و نماز آیات دیشب را خواندم آنوقت تازه صدای آلارم گوشیم بلند شد. قرص ها را خوردم و کتری را گذاشتم روی گاز. اسفند دود کردم و توی خانه گرداندم بلکه ضدعفونی بشود هوای خانه. رفتم حمام و با دقت نظافت کردم. خیلی طول کشید اما طبق معمول به چیزهای زیادی این وسط فکر کردم. به خاطر آوردم که از چند نفر پرسیده بودم که انتظار یعنی چه؟ و آنها چطوری حضور کسی را که نمی توانند ببیند و علامتی هم برای بودنش به شکل مستند وجود ندارد به عنوان امام زمان باور می کنند؟ چرا آن ها هیچ وقت توضیحی برای من نداشتند؟ بعد یاد زنی افتادم که چند سال برای گرفتن حاجتی هر سه شنبه می رفت جمکران! فکر کردم آیا حالا خوشحال است که احتمالن بخش بزرگی از حاجت خود را گرفته؟ فکر کردم هنوز هم می رود؟ فکر کردم به این که پس چرا من اعتقادی ندارم؟ یادم آمد حرف های همین هفته دکتر ازغندی را و این که می گفت انتظار، معنائی جز درست زیستن ندارد. انسان زیستن. اما همان موقع زیر نویس تلویزیون انتظار فرج را انقلاب تعبیر می کرد! دلم برای مردی که می گویند هست و در بند زمان گیر افتاده واقعن سوخت! دنیای اطرافش دنیای احمق هاست و او باید چند هزار سال دیگر صبر کند تا خلاص بشود؟ و تازه آنوقت چطوری باید خودش را اثبات کند؟ و آیا اگر من حضور داشته باشم جزو کسانی خواهم بود که باورش کنم؟! هیچ دوست ندارم جای او باشم.

چای دم کردم، یک لیوان شیر داغ کردم و خوردم و شروع کردم به تایپ کردن. حالا بهتر است بروم موهایم را خشک کنم و صبحانه را آماده. به بقیه روز هم بعدن فکر خواهم کرد.

 

 

شنبه ۲۶ مرداد ۸۷

توی این ۳ ۴ سال اخیر سرمائی تا این اندازه شدید نخورده بودم! مثل این بچه دماغوها شدم. جعبه های دستمال کاغذی یکی یکی دارد تمام می شود. صدام افتضاح گرفته. عضلاتم از کوچکترینشان که انگشتان دستم هست تا بزرگترینشان که عضلات ران است صدای قرچ و قروچشان درآمده. دیگر قدرت ندارم دستمال از جعبه بردارم. سرم گیج می رود و قیافه ی خسته و بهم ریخته ام حال خودم را بهم می زند.

باید سعی کنم خوب بشوم در حداقل زمان. امروز دیگر آنقدر بد بودم که علی سوپ درست کرد. دکتر حداکثر تجویزی را که می شد داده است اما این چند روز روند بیماریم رو بهبود نبوده. این مساله دارد نگرانم می کند ... مثلن می خواستم این دو هفته یک کمی به خودم فکر کنم! هاه! به نظر می رسد غیر این هم ممکن نیست فعلن!

 پنج شنبه ۲۴ مرداد ۸۷

چرا بعضی ها از هوششان استفاده نمی کنند؟

من از ریاضی و فلسفه و علوم پزشکی و مسائل پیچیده ی سیاسی و اقتصادی و ... حرف نمی زنم. من دارم از روابط معمول آدمها با واژه ها حرف می زنم. هیچ دو دو تا چهار تائی لازم ندارد! به نظرم نوشته های من خیلی وقت است از فاز هندسه ی تحلیلیش درآمده پس چرا جاهائی که خیلی روشن و شفاف دارم از کاراکترها یا از مخاطبین برجسته یا از نشانی های بسته بندی شده می نویسم باز یک کسانی چیزهائی می گویند که مرا وامیدارند تا همان جمله ی اولم را تکرار کنم؟!

هوم؟

خواندن هم به اندازه ی نوشتن آدم خودش را می خواهد. سالهاست که آدمها کم حوصله شده اند. شاید من هم...

ولی تو بهتر است یک کمی از آن سلولهای خاکستری استفاده کنی. فکر میکنی کجاها بهتر خرجشان کرده ای؟... باید به ات بگویم آنها هر چقدر صیقلی تر بشوند بدرد بخور تر می شوند.

چنان که گفته بودم آن بیمار بدحال زنده ماند و آرام و بدون آنکه انگار دیروز آنجوری بوده باشد داشت با خانواده اش حرف می زد. من قبلن مرگ را توی چشمان پدرم دیده ام برای همین است که آن را خوب می شناسم.

روزی یک پارچ خاک شیر می خورم. هنوز کف دستان و پاهایم داغ می شود اما کلافه ام نمی کند این داغی دیگر.

امروز فکر می کردم که خیلی کارها بوده که نیمه تمام ولشان کرده ام ... خیلی کارها... اما توی روابطی که به اش اعتقاد داشته ام ، تمام تلاشم را کرده ام بنابراین خودم را مجاز می دانم که کسانی را نبخشم.

 

چهارشنبه ۲۳ مرداد ۸۷

بعد از چند سال سوار رنو شدن برایم یادآوری روزهای تازه کاری توی رانندگی بود. از اینکه با رنو رشت 11 مان که آنقدر گران خریدیمش با سرعت 130 تا اتوبان کرج تهران را می رفتیم به وحشت افتادم و یادم افتاد که خدا چقدر به مان رحم می کرد J به هر حال من با همان ماشین راننده شدم و آن ماشین شوق و ذوقی به ما می داد که شاید توی ماشین های دیگرمان خیلی کمرنگ تر بود یا اصلن نبود.

پنج شنبه گذشته روز بدشانسی من بود، درست وقتی که دستگاه ATM کارتم را بیرون داد و شروع به آغاز شمارش کرد برق رفت. پاسخگویی شعبه ی مرکزی بانک ملت کرج خیلی بی مسئولیت رفتار کرد و جای اینکه همان موقع مرا کمک کند کارم را به 48 ساعت آتی به احتمال بازگشت به حساب انداخت. نتیجه این شد که پولی به حسابم برنگشت و بخش سرپرستی هم با چک کردن با بانک تهران اعلام کرد که تراکنش موفق بوده و البته مسئول مخزن هم گفت گه آن روز هم اضافه نیاورده اند! واقعن دور از شان خودم می دانستم که به خاطر 40 تومن قسم و آیه بیاورم که باورم کنند. اما نمی دانم چه کسی در این فرآیند ناقص مقصر است. به نظر می رسد تهیه UPS به جای برق اضطراری برای سیستم های بانک نباید آنقدر گران باشد. الحمدالله بی نظمی و بی توجهی همه جا غوغا میکند!

تلفن منزل قطع شده و وقتی تماس می گیری مدام مشغول است اما اینترنتمان کار خودش را می کند. این هم یک نمونه ی دیگر!

دیروز توی CCU یکی داشت می مرد! همه را بیرون کردند وقتی از کنارش رد می شدم مرگ را توی صورتش ندیدم مثل آدمهائی بود که امید به زندگی بالائی دارند. خدا کند که اگر مصلحت است زنده بماند.

نادر بوده وقتهائی که آرزوی مرگ کسی را بکنم جز مواردی که مرگ نعمتی بوده باشد برای او. اما این چند روز برای مرگ کسی که نبودنش نعمتیست برای دیگران، نذر هم کرده ام!

دقیقن نمی دانم آستانه ی تحملم بالا رفته یا پائین آمده اما به شدت تلاش می کنم به اتفاقات بد فکر نکنم. منتها کنترل ذهنی مثل ذهن من که یک نوع جنون بازگشت دارد آسان نیست ولی من بالاخره راهش را پیدا خواهم کرد.

دوشنبه ۲۱ مرداد ۸۷

وبلاگ ها را که مرور می کنم از داخل بلاگی به لینکهای دیگری هم می روم اغلب بلاگرهای قوی در چارچوب خودشان نیستند. آنها که خوبتر می نویسند وادی شان اتفاقن ادبیات نیست یا مهندسی و علوم پایه است یا علوم پزشکی و تجربی. حتی توی خبرنگارها و منتقدان هم اینطوریست. یا شاید بهتر است بگویم بیشتر اینطوریست! این فقط به عنوان تفریح است یا به عنوان یک سرگرمی شروع شده است؟ نه! واقعن خیلیهاشان دارند از این طریق امرار معاش می کنند. بی توازنی جامعه است؟ عدم شناخت درست استعدادهاست؟ از کی شروع شده؟ از زمان خیام؟ واقعن چرا این طوریست؟!

****

توی آزمایشگاه نشسته ام و کیوسک های پذیرش یکی یکی دارند اسم مراجعین را می خوانند. دارم به این فکر می کنم که چقدر نحوه ی تلفظ نام آدم ها می تواند روی زیبائی آن اسم تاثیر داشته باشد! چرا ما همدیگر را خوشگل صدا نمی کنیم؟ چرا وقتی می شود با یک واژه ی خانم یا آقا یا با اندکی ظرافت و ریتم دادن به موسیقی صدا، آدم ها را صدا کرد چنین کاری نمی کنیم؟! ما که توان حفظ محدوده ی صمیمیت مان را نداریم چرا دست کم به هم احترام نمی گذاریم؟

-              لیلا ... ؟ - با فریاد –

-              بله؟

-              میشه 58900.  پذیرش کنم؟

-              جوابش چقدر طول می کشه ؟

-              یک هفته.

-              بله لطفن.

3 ساعت بعد تلفن زنگ می زند و تاریخ جواب را سه روز عقب می اندازد!!!

خدایا! چه مملکت گل و بلبلیست!

 

یکشنبه ۲۰ مرداد ۸۷

سرما خوردم، گلویم می سوزد، بدنم درد می کند، مفاصلم صدا می دهند و عضلاتم انگار که قفل می شوند اما اصلن احساس بدی ندارم. نمی دانم چطوری شده که این خستگی ها را دوست دارم. این کم خوابی ها. این به سختی نفس کشیدن ها و بیش از همیشه خودم را.

پنج‌شنبه ۱۰ مرداد ۸۷

همیشه از این جور زندگی کردن حالم بهم می خورد. از اینکه صبح ها ساعت 10 بیدار بشوم و صبحانه را ساعت 11 بخوردم و ساعت 3 ناهار و کاری جز نشستن جلوی تلویزیون و رفتن به نت نداشته باشم و عصرها چرت بزنم و شب ها را تا دیر وقت بیدار بمانم... از اینجوری زندگی کردن واقعن بدم می آمد! 6 روز این جوری گذشت! نخواهم گذاشت که اینجوری ادامه پیدا کند. امروز ساعت 8 بیدار شدم. فیلم ایندیانا جونز را دیدم و یک داستان از کتاب ضد یادها را خواندم. فیلم شکننده و متد هم از ام بی سی پرشیا را دیدم. ناهار مختصری درست کردم و ساعت 1.5 صرف کردیم و یک ربع خوابیدم. به بلاگها سر زدم. برای آینده نقشه کشیدم و حالا این روزنگاشت را می نویسم و بعدش می روم سراغ قبرستان.

برای فردا و پس فردا برنامه مشخص داریم . تهران می رویم و خرید می کنیم و از روز یکشنبه من باید به کارهای نیمه کاره ی اداره برسم و دلم میخواهد زود تمامش کنم.

از نوت بوک جدیدمان راضی هستم گرچه همیشه با پی سی احساس راحتی بیشتری می کنم ولی بیشتر از یک سال است که به صفحات واید عادت کرده ام و انگار زندگی مدام از جاهائی کش می آید و بزرگ می شود و از جاهائی کوتاه می شود و جمع و جور.

امروز یاده دلستری افتادم که توی نمایشگاه کتاب سال 80 کسی برایم خرید و با اینکه طعم دار بود چقدر ازش بدم آمد!

آن روز یک روز استثنائی بود توی زندگیم! همان روز من آدم دیگری شدم... خدایا! چرا همه چیز تغییر کرد!!! ؟

سه‌شنبه ۸ مرداد ۸۷

کامنت‌ها را که می‌خوانم آدم‌های شبیه خودم را پیدا می‌کنم، آن‌ها که تجربه‌های یکسان داشته اند و راستش به نظرم کسانی که به چنین دیواری برخورد نکرده‌اند و این جور فکر کردن را آخ و تف می‌دانند، آدم‌های قابل توجه‌ای نبوده‌اند، از نظر من آن‌ها آدم های کلیشه‌ای هستند، آدم‌هائی که مثل هزاران آدم دیگر قالب گرفته شده اند و هیچ وقت آن قدر متفاوت نبوده‌اند که طیف ارتباطاتشان منحصر به یک قشر خاص نباشد. بنابراین با این‌که حرف‌هایم گستاخانه و توهین آمیز به نظر می‌رسد باید بگویم اهمیتی به نظرات مخالف نمی‌دهم. توفیری نمی‌کند که کی در مورد من چی فکر می‌کند، مساله این است که ما باید درک کنیم که هر انسانی ابعاد متفاوتی دارد. اگر از آن‌ها نمی‌نویسد دلیل بر آن نیست که به‌اشان فکر نکرده یا با آنها مواجه نشده بلکه این چارچوبیست که به مقتضی شرایط برایش ایجاد شده. این شرایط می‌تواند چارچوب های تعریف شده خودش باشد یا باورهای وهم آمیز ذهنی دیگران از یک آدم نادیده. اما دال بر آن نیست که من نویسنده ی این بلاگ به آن‌ها فکر نکرده باشم.

خب من یک عمر آدم خوبی بوده‌ام. همه جا، سعی کرده‌ام به دیگران احترام بگذارم. آن‌ها را دوست داشته باشم. به آن‌ها برای هر آزاری که به‌ام می‌رسانند فرصت بدهم. بگویم خدائی هم هست. آخرتی هم هست و ... از این اداها :) طبیعیست که آدم اگر نخواهد خودش را بیازارد این چیزها را باید باور کند وگرنه چطور یک عمر می‌تواند دوام بیاورد؟

اما یک فیلترهائی وجود دارد که من تازه کشفش کرده‌ام. فیلترهائی که شان آدمی زاد را بالا می‌برد. همیشه در حرف‌های ما استثناء وجود دارد. ما موجودات نسبی‌ای هستیم بنابراین هر آن‌چه می‌گوییم می‌تواند یک مجموعه‌ای را استثناء کند. مثلن مجموعه ی خانواده ی آدم از این دسته‌اند که به نظر من همیشه قابلیت استثناء پذیری دارد. اما چه لزومی دارد من زمان، انرژی، محبت، ثروت و تخصصم را صرف کسانی کنم که هیچ کاری برایم نمی‌کنند؟ خب عاقلانه نیست که من این‌ها را صرف کسانی کنم که سودی به من می‌رسانند - مادی یا معنوی- ؟ این حکم عقلم سلیم است. من پیشتر هم همین حرف‌ها را به زبان ادبی گفته‌ام. من مگر همان آدم نیستم؟ شما توالت ندارید؟ هیچ وقت؟ تلنگتان درنمی‌رود؟ روابط جنسی ندارید؟ هیچ وقت به چیزهای این‌چنینی فکر نکرده‌اید؟! اگر نه شما آدم نیستید ولی من هستم. بعضی وقت‌ها هم دلم می‌خواهد به ریش بعضی‌ها بشاشم. به همین سادگی... این اسمش منیت نیست و کسی حق ندارد لبش را گاز بگیرد و چشمهاش چارتا بشود اگر می بیند که لی‌لای آبی آسمانی این‌ها را نوشته! چون من بلدم این‌ها را بنویسم و البته بهتر از هر کسی می‌دانم چقدر توانائی و ضعف دارم و باور کنید بهتر از هر کسی می‌توانم توی پراکندن گند و گه مطلب بنویسم. اما ... اما اینکار را هر وقت دلم بخواهد می‌کنم و هرجا لازم نباشد نه.

به صورت عمومی من چنین آدمی نیستم ولی قابلیت خیلی کارها را دارم و گرچه من خودم را ابدن قابل مقایسه با نویسنده‌های بزرگ نمی‌دانم اما پر واضح است که پیغمبر هم نیستم و شما نویسندگان نام‌آوری را دیده‌اید که درجای مناسب به اقتضای رساندن منظورشان حرف‌های رکیک یا زیر تنبانی هم زده‌اند.

شاید فایده نداشته باشد اگر که بگویم وقتی این حرف‌ها را می‌نوشتم عصبانی و رنجیده نبودم بلکه مدام یک لبخند گوشه ی لبم ول می‌خورد اما طبیعی ست که توی خواننده هم مطابق با شعور خودت حرف‌های مرا می‌فهمی. مطابق با شکل و شمایل شخصیتی که از من ساخته‌ای. با من که زندگی نکرده‌ای! فقط مرا خوانده ای و البته خیلی وقت‌ها هم نفهمیده‌ای چی نوشته‌ام وگرنه به یادت می‌آمد که من حرف‌های گوش سرخ کن تری قبلن نوشته‌ام :) ولی خب یادت نیست :)

سر آخر باید بگویم که من هیچ وقت پستی را نمی گذارم که فقط یک منظور از آن داشته باشم. این همیشه در خاطرت بماند. این دقیقن همان دلیلیست که باعث می‌شود من روزنگاشت‌هایم را جدا کنم.

پنج‌شنبه ۳ مرداد ۸۷

مطمئنم که دلم برای تک تک این آدم‌ها، این در و دیوارها، این میز و صندلی‌ها و حتی این خودکارها و پایه تقویم‌ها و پایه چسب‌ها تنگ خواهد شد... هیچ وقت این‌همه مدت از محل کارم دور نبودم. هنوز هیچ تصوری از آینده‌ای که پیش روم قرار گرفته ندارم. شاید کمتر از زمانی بشود که تصورش را می‌کنم شاید هم دیگر بازنگردم... اما همین امروز که دارم با آن‌ها خداحافظی می‌کنم، توی چشم‌هاشان چیزی می‌بینم که برای یک عمر کفایتم می‌کند. چقدر آن‌ها دوستم دارند! چقدر به‌ام احترام می‌گذارند، چقدر من دوستشان دارم! نه! این عادت نیست... یا دست‌کم فقط عادت نیست.

رئیس بزرگ هم مخصوص من می‌آید و می‌گوید که نگران چیزی نباشم. می‌گوید که من بهترین نیروی او هستم. می‌گوید که امیدوار است سازمان قدر مرا بداند، می‌گوید که حتمن نبودنم احساس خواهد شد، می‌گوید که دلش می‌خواهد با او دردودل کنم. لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم ولی دوست ندارم که حرف‌های کلیشه‌ای بزنم، دوست ندارم احساساتی بشوم، دوست ندارم به‌اش یادآوری کنم که مرا با کسی مقایسه نکند یک وقت... فقط حرف‌هایم را حول و حوش تشکر و کار می‌گردانم. اما دلم برای او هم که گاهی خیلی بداخلاق و بی‌منطق بوده تنگ خواهد شد.

از این‌که آدم پررنگی هستم توی زندگی کاریم، خوشحالم و امیدوارم خداوند این قابلیت‌ها را از من نگیرد.

 

 

سه‌شنبه ۱ مرداد ۸۷

واقعن حس بدی ست وقتی می بینی همکاران مردت از طرح لایحه ازدواج دوم مرد بدون اجازه همسر اول با شرط تمکن مالی و داشتن عدالت، با دمشان فندق می شکانند!  - آن هم در وضعیتی که خودشان نه تمکنش را دارند نه عدالتش را! -

خودشان را به گیجی می زنند یا نمی فهمند که ممکن است چه بلائی سر خانواده ها بیاورند؟ جای این که قوانین را محکم تر کنند که برابری را بیشتر کنند کاری می کنند که بربریت را بیشتر کرده باشند آن هم قانونی. البته همین حالاش هم آن دسته از مردان که زن را گِل اضافی دست خدا می دانند و برای تک تک همین گِل اضافی ها دلشان ضعف می رود، کار خودشان را می کنند. اما قانونی کردنش چه معنائی دارد دیگر نمی دانم چه صیغه ایست.

دوستی می گفت تقصیر دین است. به اش گفتم که انگار دین هیچ کار واجب تری توی این مملکت ندارد که گیر داده به همین یک فقره! کدام دادگاهی می تواند اندازه ی عدالت یک مرد را اندازه گیری کند؟ وجبی ست مگر؟ توی این سی سال خدا پیغمبر مرده بودند یا همه ی مشکلات دینی مملکت حل شده که دست گذاشته اند روی این مساله؟ امام یک وقتی حرف خوبی زد. همان وقت که خودش بود. گفت: این جمهوری اسلامی رایحه ای از اسلام است.

حالا که نه بو دارد و نه سو.

من همیشه با برابری زن و مرد موافق بوده ام گرچه تفاوت ها را می پذیرم. معتقدم نمی شود خدا و خرما را با هم خواست. هر مردی که مایل است زن دوم اختیار کند. همسر اولش را طلاق بدهد و حق اش را هم تمام و کمال پرداخت کند بعد برود زن دیگری بگیرد. ما که سنگ کالا بودن زن غربی را به سینه می زنیم چرا با جنس زن مثل کالا برخورد می کنیم که هر کس پول بیشتر داشت برود یک عروسک دیگر بگیرد؟!

با این لایحه به شدت مخالفم و معتقدم برعکس نامش طرح تضعیف بنیان خانواده را در پی دارد.