شنبه ۳۰ شهریور ۸۷

بعد از ۱۶ ۱۷ سال این اولین ماه رمضانی ست که به برکت دخترم سحرها بیدار می شوم! هیچ وقت هیج انگیزه ای نمی توانسته خواب را از من جدا کند :)

عجب کار دشوار و پدر در بیاریست بچه داری ! از آروغش بگیر تا ... همه چیزهائی که یک وقت بدت می آمد هم مهم می شود هم ... هم راستش دوست داشتنی :)

علی می گوید این بچه را اینقدر بغل نکن بغلی می شود ها! ... راستش اگر توان داشتم یک لحظه هم زمین نمی گذاشتمش. می گویم فقط یک کم دیگر بغلم باشد؟ می گوید: نه خیر انگار تو بغلی شدی :)

ساعت ۴:۴۳ نیمه شب است. دعا می کنم عاقبت به خیر بشویم.

سه شنبه ۵ شهریور ۸۷

یک چیزی مرا عصبانی می کند وقتی توی خواب هام می بینمت که آن جوری با قدرت ظاهر می شوی و من با تمام اندوه، خشم، بی تفاوتی، مهر – در هر کدام از خوابها فرق می کند – نگاهت می کنم، همراهیت می کنم  و ... و می بخشمت! همیشه بلافاصله که بیدار می شوم عصبانی ام! از اینکه بخشیدمت ... بعد چشمهام را محکم می بندم و جلوی اشکهام را می گیرم و می گذارم که نفسم منظم بشود آن وقت با تاسف به خودم می گویم: چرا باید دوستت داشته باشم هنوز؟ و جواب همیشه یکسان است...

هر بار به خودم می گویم بالاخره تمام می شود. بالاخره روزی می رسد که دیگر به ات فکر نکنم. می رسد یعنی؟!

 

 

 

شنبه ۲ شهریور ۸۷

بالاخره رفتم آرایشگاه و بعد از دو سال موهام را کوتاه کوتاه کردم. اصولن از موی خیلی کوتاه برای خانمها خوشم نمی آید ولی هربار که نیاز به یک تغییر اساسی داشته ام اولین کاری که می کردم همین بوده. ضمن آنکه تا لحظه ی آخر که علی مرا به آرایشگاه رساند دوست نداشتم چنین کاری بکنم اما وقتی پیاده می شدم ازم سوال کرد که موهات را هم کوتاه میکنی؟ گفتم نه منتها توی چشمهاش چیزی دیدم که باعث تغییر نظرم شد.

آنجا خانمی را دیدم که همسرش را تازه از دست داده بود. با شوهرش 41 سال اختلاف سنی داشت. ده سال پیش همسر دوم مردی شده بود که 71 سال داشته و حالا دو تا فرزند پسر 9 و 6 ساله داشت. عین نی قلیان باریک بود و تعریف می کرد که سی سالش بوده که او را از دهات برای ازدواج با این مرد فرستاده بودند. می گفت که هیچ خیری از این زندگی ندیده و آرزوی مراسم عروسی و لباس آن به دلش مانده حالا تمام موهاش سفید شده بود. به اش پیشنهاد کردم دوباره ازدواج کند گفت با دو تا بچه کی با من ازدواج می کند؟ پیر شدم دیگر! گفتم حتمن مردانی هستند که در شرایط شما قرار دارند و به اش امیدواری دادم که خیلی هم پیر نشده فقط موهاش سفید شده... داشتم به علی می گفتم گاهی از تصور اینکه جای هر کدام از این آدمها باشم به خودم می لرزم. همین باعث شد که حرفمان به مرگ بکشد به علی گفتم که هیچ وقت طاقت مرگ عزیزانم را نداشته ام و همیشه دعا میکنم قبل از آنها بمیرم. علی می گفت که قبلها اینطور بوده اما حالا هر وقت به مرگ خودش فکر می کند به این هم می اندیشد که بعد از او چه اتفاقی برای مادر و پدرش و من خواهد افتاد. این فکر که زندگی ما چقدر تغییر خواهد کرد باعث می شود که به مرگ خودش سخت تر فکر کند. به اش گفتم من نبودن آدمهائی که دوستشان هم دارم برایم خیلی خیلی سخت بوده و هست، مرگشان که بماند... دلم میخواست وارد این مساله نمی شدیم. اما نشد...  حالا علی خوابیده و من ذهنم هنوز درگیر است...

بگذریم...

امروز 27 تا عکسی که توی این یکی دو شب پیدا کردم را چاپ کردیم. علی می گفت که هر کسی عکس ها را می دید خیلی خوشش می آمد و سی دی عکسها را ازش گرفته بودند. او به من پیشنهاد کرد که در این زمینه تجارتی راه بیندازیم J گفتم اشکال اینجاست که من به سلیقه ی خودم و مطابق نیازم عکس ها را انتخاب می کنم فکر نمی کنم بدون داشتن سوژه بتوانم چنین کاری بکنم... ایده این کار را از یک فروشگاه در میلاد نور گرفتم البته عکسهای آنها قابل قیاس با آنچه من انتخاب کردم نیست اما ما زمان زیادی برای اجرای آن نداشتیم و وقتی علی از تصاویر خوشش نیامد و حاضر نشد که آن تابلوها را بخریم و گفت چیزهای بهتری از اینترنت گیرمان می آید کمی دلخور شدم و عمدن اصرار کردم که آن چیزهای بهتر را پیدا کند، پیدا کرد اما همه اش پولی بود و حاضر شد برای آن طرح ها پول بپردازد ولی برآیند زمان و هزینه ای که می خواست بکند خیلی بیشتر از آن بود که آن تابلوها را می خرید. طبیعی ست که من باید شانس خودم را امتحان می کردم چون در مورد جستجوی عکس من تبحر بیشتری داشتم و بدون آنکه به او چیزی بگویم اینکار را انجام دادم....

راستش اما با اینکه می دانم در این زمینه اغلب خوب بوده ام ولی حس خوشایندی دارد وقتی طیف وسیعی را می بینم که از انتخابهایم خوششان می آید. این جور وقتها احساس می کنم توانائی انجام کارهای دیگری را خواهم داشت اگر یک روز بیکار بشوم.

  

جمعه ۱ شهریور ۸۷

دچار اضطراب می شدم وقتی بازی های المپیک را که مربوط به ایران بود می دیدم. باز هم خدا را شکر که ساعی آبروی کاروان ایران را خرید. شنیده ام در  ۵۰ سال گذشته این کم مدال ترین المپیک ایران است! البته من بعید می دانم آقایان هیچ تکانی به خودشان بدهند چون توی مملکت ما همیشه فخر به گذشته بوده و همین یک مدال هادی ساعی را کلی بزرگ می کنند و شخص او را دیگر در همه چیز بی عیب و نقص می دانند و آخر آنقدر تمجید می کنند ازش که طرف بالاخره با سر بیفتد و بپکد!

بی برنامه گی و بی نظمی تو همه چیزمان موج می زند به حمدلله! آن از جناب مشاعی که گند زده به همه چی و هیچ جوری هم کوتاه نمی آید مردک! آن هم از کردان که تازه شکایت هم کرده! آن طرف هم که وکیل وصی امام زمان با هاله نورانی اش به روی مبارکش هم نمی آورد و رهبر و علما و مجلس را مچل خودش کرده! خاک بر سر من! این چند سال همه اش خودم را لعنت کرده ام!

حالم خوب است فعلن فقط انگشت شصت دست چپم از کار افتادگی کامل گرفته و ناگزیر آتل بسته امش. جز این که هنوز برای مامان نگرانم – مثل همیشه – مشکل جدی ای که بتواند مرا از پا در بیاورد وجود ندارد.

راستش دلم می خواهد ذوق بکنم! اما  یادم رفته آدم در این وضعیت چه رفتاری بکند خوب است J خیلی عجیب است! من جز آن که لبخندم را می زنم – مثل همیشه – فقط کمی آرام گرفته ام از درون. اما هیچ بروز بیرونی دیگری ندارم! بعضی وقتها فکر میکنم دیگر شورش را در آورده ام!