شنبه بیست و هفتم مهر ۸۷

آدم گذر زمان را احساس می کند وقتی بچه اش را می بیند که در زمانی به این کوتاهی آنقدر بزرگ می شود و یاد می گیرد!

قبلن این احساس را فقط موقع سیگار کشیدن پیدا کرد بودم برای همین هرگز جذبم نکرد اما حالا نتیجه ی جذابی را می بینم که وا می داردم بیشتر وقت بگذارم و بهتر از زمان استفاده کنم. تا چند هفته ی پیش از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده می کردم مثلن بین خوردن و خوابیدن بین دستشوئی رفتن و خوابیدن حتی، خوابیدن را انتخاب می کردم. آنهائی که مرا می شناسند می دانند که خواب چقدر برای من مهم بوده همیشه. هیچ وقت هیچ انتخابی بین خواب با چیزهای دیگری نبوده بنابراین خیلی به ام سخت گذشت. اما حالا نیمه شبها هم که بیدار می شوم یا دم صبح که خواب بدجور آدم را گرفتار می کند به دخترم که در حال شیر خوردن است نگاه می کنم و لذت می برم از اینکه دارم موجودی را پرورش می دهم که دوست دارم خیلی بهتر از والدینش باشد.

 

 

دلم یک سفر خوب خانوادگی می خواهد دلم می خواهد حالا که تن به چنین تغییری داده ام جرات تغییرات دیگری هم در زندگیم پیدا کنم. امیدوارم خدا کمک بکند که چنین بشود اگر که ختم می شود به عاقبت به خیری مان.

امروز داشتم به خانمی فکر می کردم که از وقتی می شناسمش هرگز از گذشته ی خودش صحبت نکرده است. او در گذشته غیر مذهبی بوده است اما در یک زمانی از زندگیش توبه می کند. به نظرم این آدم نمونه ی واقعی از یک تواب است. آدمی که توبه می کند نبایست از گذشته اش با لذت حرف بزند.

پنج شنبه یازدهم مهر ۸۷

 

 تمام وقت مرا می گیرد دخترم. اما خیلی دلم می خواهد بنویسم از فکرها رفتارها و آدمهائی که این سالها آمدند و رفتند و توی بودن دخترم تاثیر داشتند.

حالا که توی آغوشم آرمیده و من تایپ می کنم احساس عجیبی دارم. به روزی فکر می کنم که عزا گرفته بودم 6 ماه مرخصی ام را چه کنم! حالا عزا گرفته ام که چطور بعد از شش ماه از دخترم جدا بشوم؟! مدام دنبال بخشنامه و قانونی هستم که بشود بیشتر پیشش بمانم.

به قول مادرم آدم گرگ بیابان باشد اما مادر نباشد! به دخترم  نگبه می کنم و سیر نمی شوم از تماشاش! قلبم می لرزد وقتی یک اتاق از من دور می شود! پر می گیرم وقتی می خندد! من این حسها را قبلن داشته ام اما این یکی اوج همه ی آنهاست.

 

شنبه ششم مهر ۸۷

 

 

 

 تمام وقت مرا می گیرد دخترم. اما خیلی دلم می خواهد بنویسم از فکرها رفتارها و آدمهائی که این سالها آمدند و رفتند و توی بودن دخترم تاثیر داشتند.

حالا که توی آغوشم آرمیده و من تایپ می کنم احساس عجیبی دارم. به روزی فکر می کنم که عزا گرفته بودم 6 ماه مرخصی ام را چه کنم! حالا عزا گرفته ام که چطور بعد از شش ماه از دخترم جدا بشوم؟! مدام دنبال بخشنامه و قانونی هستم که بشود بیشتر پیشش بمانم.

به قول مادرم آدم گرگ بیابان باشد اما مادر نباشد! به دخترم  نگبه می کنم و سیر نمی شوم از تماشاش! قلبم می لرزد وقتی یک اتاق از من دور می شود! پر می گیرم وقتی می خندد! من این حسها را قبلن داشته ام اما این یکی اوج همه ی آنهاست.

 

شنبه ششم مهر ۸۷

 

 

 

 تمام وقت مرا می گیرد دخترم. اما خیلی دلم می خواهد بنویسم از فکرها رفتارها و آدمهائی که این سالها آمدند و رفتند و توی بودن دخترم تاثیر داشتند.

حالا که توی آغوشم آرمیده و من تایپ می کنم احساس عجیبی دارم. به روزی فکر می کنم که عزا گرفته بودم 6 ماه مرخصی ام را چه کنم! حالا عزا گرفته ام که چطور بعد از شش ماه از دخترم جدا بشوم؟! مدام دنبال بخشنامه و قانونی هستم که بشود بیشتر پیشش بمانم.

به قول مادرم آدم گرگ بیابان باشد اما مادر نباشد! به دخترم  نگبه می کنم و سیر نمی شوم از تماشاش! قلبم می لرزد وقتی یک اتاق از من دور می شود! پر می گیرم وقتی می خندد! من این حسها را قبلن داشته ام اما این یکی اوج همه ی آنهاست.

 

شنبه ششم مهر ۸۷

 

 

 

 

 امروز برای اولین بار دخترم را خودم حمام کردم. خدا می داند چقدر لذت بخش بود :)

خیلی ناراحتم که شیری ندارم که به دخترم بدهم با این ولعی که او برای خوردن دارد هر بار که می بینم کوچولوی من ناگزیر است شیر خشک بخورد افسوس می خورم. قبلها هر وقت به این که روزی به فرزندم شیر بدهم می اندیشیدم از این کار خوشم نمی آمد اما حالا ... بهتر است آدم ها خیلی زود به آنچه روزی فرا می رسد نیندیشند و از خدا داشتن یا نداشتنش را نخواهند.