چهارشنبه 29 آبان ماه 87 – 16 دقیقه بامداد

آبان ماه برای من هیچ وقت ماه دلچسبی نبوده و یک روزهای خاصی هم در آذر ماه و یک روزهای خاصی هم در دی ماه و یک روزهای خاصی هم در خرداد ماه و همیشه روزهای دوم و سوم فروردین! چراش را نمی دانم...

سرگیجه های بدی دارم شاید علتش کم خوابی باشد علاوه بر کم خونی.

بعضی ها چقدر بچه اند! گرچه ذاتن خوبند اما خنده ام می گیرد وقتی همسفر یا همسفره شان می شوم و رنجم می دهند اگر قرار باشد دائم با آنها باشم...

گرچه ظاهر نیکا شبیه به احتمالات و تصورات خودم و دیگران نبود اما شخصیتش همانجوریست که من دوست داشتم باشد. صبور،مهربان، شاداب، آرام، باهوش، فهمیده و منظم است. خدا کند به این ویژگی خصوصیات خوب دیگری هم افزوده شود. وقتی نگاهش می کنم انگار توان چشم برداشتن ازش را ندارم خصوصن این روزها که خیلی خوب مرا می شناسد و سعی می کند حرف بزند حتی وقتهائی که شیر می خورد یک جور خاصی نگاهم می کند و اگر وسطش حواسم به چیزی پرت بشود یک " هوم" خوشگل می گوید که یعنی به من نگاه کن و با من حرف بزن J اما خیلی ازم انرژی می گیرد دوست دارد بلند بشود و راه برود. دستهای من درد می گیرد اما او خستگی ناپذیر است!

این روزها دلم خیلی می خواهد برای خودم وقت بگذارم...

 

 

سه شنبه 28 آبان 87 – 56 دقیقه بامداد

چه دوستی های عمیقی دارند بعضی ها!

به اطرافیانم نگاه می کنم به علی، که همه سنخ و صنف و سن دوستی دارد و با همه شان دوست می ماند مگر اتفاق ناخوشایندی بیفتد! به خواهرم نگاه می کنم که سالهای سال دوستی های دوران مدرسه و دانشگاه و محل های کارش را حفظ کرده! به خاله شکوه که خیلی ظریف و هوشمندانه با انتخابهایش دوست مانده! و...

و انوقت به خودم نگاه می کنم که چقدر تنهام! با هیچ کس مراوده نمی کنم! 12 سال کار کرده ام اما حتی یک دوست صمیمی ندارم! 20 سال درس خوانده ام اما هیچ ارتباط قوی ای ندارم! در عوض سالهای زیادی با بهترین و عزیزترین آدمهایی که فکر می کنم استثناهای دوستیم هستند دوستی کردم و آخرش حتی درست نمی دانم به خاطر چی ارتباطمان قطع شد!

هیچ کس نیست که کنارش بنشینم و بگویم : یادته فلان موقع چه اتفاقی افتاد؟!

هیچ کس نیست... چقدر امشب دلم برای خودم سوخت! برای اینهمه انرژی ای که صرف می کنم و آخرش تنها می مانم!

هیچ شکی نیست که خودم مقصرم، واقعن بلد نیستم دوست پیدا کنم. دوستی که برای مصلحتی بالاتر قربانی نشوند! – البته بجز آن استثناهای خیلی اندک، که به هر حال آنها مرا قربانی کردند-

شاید اصلن معنی دوستی را درست نفهمیده ام!

یکشنبه 26 آبان 87 - عصر

من آدم خوبی هستم دست کم هنوز خیلی دور نیستم از معیارهای خوب بودن یک آدم اما یک وقتهائی که می بینم تبعیت می کنم از رویه ی آدمهائی که مخالف آن رفتارشان بوده ام حالم از خودم بهم می خورد.

یادم آمد یک روز که خیلی هم دور نیست چطوری مرا چسباند به دیوار اتهام در حالی که من فقط ایمیل می نوشتم برایش که دردودل کرده باشم که خیال کرده بودم قابل اعتماد است! چقدر ازش رنجیدم هنوز چند ماه نیست که سعی کردم ببخشمش و اجازه بدهم که رفت و آمدمان از سر گرفته شود. بعد همین چند روز پیش که شنیدم چطوری زندگی می کند چطوری دوستی می کند چطوری مراوده می کند باز حالم ازش بهم خورد! یادم آمد که چقدر حرفش دلم را شکست! آن روزها براش آرزو کردم که تا لبه ی دوستیهائی شبیه به آنچه مرا متهم می کرد برود و دست خالی برگردد. به اش خیلی اعتماد داشتم ... حالا ... هیچی...  واقعن حتی وقتی دارم به اش لبخند می زنم ته دلم می بینم چقدر ازش بدم می آید!

صبح تمیز و اصلاح کرده و عطر زده آمد و نشست کنار ما و همانطور که نیکا چشمهای سبز خوش رنگش را توی نور صبح گاهی می دید و ذوق می کرد که برود بغلش منم هم می دیدم و دلم می خواست بگویم که چقدر رنگ چشمهات خوشگل شده اند! اما نگفتم... نگفتم چون او هیچ وقت در مورد خوبی های من حرف نمی زند، زیبائی که لابد ندارم- باورم شده که ندارم- از همین حالا هم وقتی نیکا را نوازش می دهد، با القاب ناخوشایند – ناخوشایند برای یک زن – صداش می کند!

حتمن وقتی اینها را بخواند ناراحت می شود... بارها برایش توضیح داده ام ازش خواسته ام و دیگر بلد نیستم جور دیگری بگویم. نمی دانم چرا اما برایم الان مهم نیست چه حسی پیدا می کند. شاید برای همین هاست که آن پاراگراف اول را نوشتم برای اینکه می توانم خیلی بد باشم جائی که احساس کنم نادیده گرفته شده ام.

یکشنبه 26 آبان 87 - ۱:۱۴ بامداد

داشتم تماشایش می کردم! حدودن 52 ساله بود، هیچیش به هیچیش نمی آمد! همینطور آدمهای دیگر را هم تماشا می کردم، به نظرم رسید انگار آدمها همینطور که پیر می شوند کمتر به ظاهرشان توجه می کنند! بعد ناگهان احساس کردم چقدر پیر شدم!

داشت می گفت: دکتر گفته بعد از حداقل 6 هفته اگر لازم باشه 2 هفته ی دیگر هم باید تو گچ باشه، بعدش هم تا 4 هفته هم باز باید با عصا راه بری  بعدش باز دو هفته هم با عصای دستی راه بری و سر آخر هم فیزیوتراپی داری.

گفتم: هیچی دیگه یهو بگو قراره با نیکا راه بیفتی! من واقعن بدون کمک تو خیلی برام نگه داریش سخته!

چقدر احساس خستگی می کنم! از بچه داری خوشم نمی آید گرچه دیوانه وار نیکا را دوست دارم اما ...

وقتی اینجوری می گویم بعضیها لبخند معنا داری می زنند، انگار از این که من هم مثل خودشان گرفتار شده ام لذت می برند! اما من اوضاع را خوشایند خواهم کرد فقط باید فکر کنم و راهش را پیدا کنم...

وقتی بچه بودم همیشه فکر می کردم یکی از یک جائی که بالاست – حالا آسمون یا سقف – من را نگاه می کند و کارهام را زیر نظر دارد حالا احساس مشابهی پیدا کرده ام با این تفاوت که اغلب احساس می کنم هم سطح با من است!

 

شنبه 25 آبان 87

مدتها بود که فیلمی ندیده بودم که تا این اندازه به نظرم قوی و تاثیر گذار باشد. کانال GEM  فیلم  Goya's ghost را گذاشته بود که به نظرم واقعن ارزش وقت گذاشتن دارد.

همیشه قشنگترین پستها را اینجا خواندم. نمی فهمم چرا تعداد کسانی که شعور درک کردنش را دارند اینقدر کمند! البته این چیز عجیبی توی بلاگستان نیست! توی دنیا کلن چنین چیزی عجیب نیست. اما من واقعن دلم برای آن همه آدمی که درک نمی کنند می سوزد!

درد افتادن توی چیزی که احساس می کنم سزاوارش نبودم آنقدر بوده که هنوز له باشم!

 

جمعه 24 آبان 87

 

 

 

حالا که زانوی علی شکسته من دست تنهاترم اما واقعن یک وقتهائی خسته می شوم از اینکه چسبیده ام به خانه. دلم می خواست نیکا بزرگ تر بود آنقدر که خودش راه می رفت و غذا می خورد مثلن 4 ساله بود و من می توانستم مثل حالا که مامان مریض است بروم پیشش و نگذارم که مریض تر بشود که غصه بخورد که تنها باشد. دوست ندارم این جوری مامان را بی انگیزه ببینم چه فایده دارد آدم برای بچه اش این همه زحمت بکشد که آخرش تنها باشد!

خیلی ناراحتم که درست سالگرد پدرم سفر بودم. چه فایده که آدم بچه بزرگ کند که سر آخر حتی سراغ قبرش را هم نگیرد! هیچ وقت دوست نداشتم بچه بدی برای خانواده ام باشم دوست نداشتم مزاحم هیچ کدامشان باشم دوست نداشتم نگرانشان کنم اما حالا ... امیدوارم مرا ببخشند...

L

کاش آنها که دوستشان دارم و داشتم – چه زنده چه مرده – بدانند که چقدر زیاد دلتنگشان می شوم و کاش بدانند که بلد نیستم که نشانش بدهم.

امشب چقدر غمگینم...

 یک شنبه ۱۹ آبان ۸۷

اکهی! با آن همه مصیبتی که سرمان آمد باز ما از رو نرفتیم و رفتیم سفر. اما خدا هم که دستش باز است توی حالگیری حسابی وقت و بی وقت کوفتی می فرستاد سراغمان! آنهائی که نزدیک ترند به زندگی شخصی من می دانند که من سالهاست دارم با این ضد حالها کنار می آیم و کمتر شده که جائی کاسه ی صبرم لبریز بشود. راستش یک جیک و بوک هائی بین من و الله کریم است که ... چه می دانم! بعضی وقتها فکر می کنم یک جائی قید همه چیز را بزنم و بگذارم هر کاری خواست بکند و من هم به اش پشت کنم! اما درست همین وقتها می بینم یک جماعتی آنقدر به ام اعتماد می کنند و احترام می گذارند که ... نه که خیال کنید نمی فهمم ها! اینها همه اش ترفند همان یدالله است و بسی مرا باز عصبانی می کند.

به هر حال ما ازرو نرفتیم و سفر رفتیم و هر چقدر که جا داشتیم و این چند ماه نتوانسته بودیم خرید کنیم جیب مبارک همسرمصدوممان را خالی کردیم و او را با دخترکمان جا گذاشتیم تو پاساژها و ...

هوای کیش واقعن عالی بود و بسیار خلوت هم بود و دریا ... وای دریای جنوب عجیب شگفت انگیز بود. تازه چند ساعت است رسیدیم شاید قابل حدس باشد چگونگی و کیفیت سفر اگر بگویم چه جماعتی بودیم! اولش قرار بود ما سه تائی باشیم بعدش یکی یکی اضافه شدیم تا به ۱۳ نفر رسیدیم خب ۱۳ که افتاد توی فالمان تا ته اش معلوم بود. اما من باز امیدوار بودم که خدا، خدائی کند و اذیت نشویم که ...

دو تا نوزاد ۵۰ و ۷۰ روزه داشتیم یک خانم مسن که باید با ویلچر جابجا می شدند، علی که پا شکسته بود وسط سفر هم بعضی از همراهان سلامت و سرپا و جوان  را هم به دلایل ناخوشایند از دست دادیم ... واقعن دیدن این جمع کنار هم خنده دار بود.

چقدر قل خواندیم توی هواپیما که کوچولوهایمان جیغ و ویغ نکنند بماند حالا خدمات ویژه و اینها هم. آنها که بچه داشتند می دانند که وسایل یک شیر خوار چندین برابر یک آدم بزرگ قرتیست :) و بدتر اینکه همه ی اینها را بایست با خودت بکشی و ببری...

حالا چه اتفاقاتی افتاد بماند اما یکیش این بود که خطوط همراه اول آنجا قطع شد و فکر کنید این جماعت چطور می توانستند توی بازارها بگردند و گم نشوند، خب ایرانسل هامان را راه انداختیم. همین سبب شد که شب آخر من هوس اینترنت رفتن بکنم و آنوقت چیزی را دیدم از دست داده ام که خیلی رنجم داد، حتمن یادم باشد که در خصوص بخشیدن و بازپس گرفتن بنویسم، { کاش اگر یادم رفت کسی یادآوری کند چون اگر ننویسم حتمن می شود یک عقده برایم } صبح هنوز بغض داشتم و بیدار شدم و سر آخر هم گوشی موبایلم را جا گذاشتم. درست موقع برگشتن هم متوجه شدم عینک آفتابی که ۸۰ هزار تومان براش سلفیده بودم مشکل دارد.

الان نیکا را با هزارتا سلام و صلوات خواباندم، خسته شده بود بچه و دل درد داشت و خوابش هم می آمد و گرسنه هم بود و خیس هم شده بود و دلش می خواست بازی هم بکند... ! خلاصه به سختی خوابید. در حال حاضر من هم سخت به استراحت نیاز دارم و البته به مادرم هم..

 

  شنبه ۱۱ آبان ۸۷

 

خوب شد دوباره من دلم چیزی خواست تا خدا هم باز فرصت پیدا کند حال مرا بگیرد! واقعن برایم قابل درک نیست! هفته ی پیش که قرارمان جور شد که برویم سفر، همه مان با هم  سرماخوردیم این بار هم همین که اسباب سفرمان جور شد علی هم با ماشین تصادف کرد هم موتوری به اش زد و زانوش را خرد کرد! من نمی دانم چرا خدا حال مرا با عزیزانم می گیرد! واقعن دارم ازش ناامید می شوم دیگر! آدم چطوری می تواند شادمانیش را به نمایش بگذارد وقتی خدای به این باحالی دارد؟! بدبختی این است که هیچ جور هم نمی شود تلافی کرد برای این الله الصمد که هم لم یلد و هم لم یولد است! انگار شش دنگ حواسش را جمع کرد تا مبادا چیزی از قلم کار و زندگی من کم بگذارد.

به نظرم عصبانی هستم!

 

چهارشنبه ۸ آبان ۸۷

امروز نوبت دومین واکسن نیکا ست! خیلی نگرانم... مادر شدن چقدر وضعیت پر استرسیست!

دخترم وقتی گریه می کند وسطش یک « مااااام» خوشگل می گوید که دلم ضعف می رود! همینش مرا سست می کند... فکر کنم زود یاد بگیرد مرا فریب بدهد!

 

دوشنبه ۶ آبان ۸۷

امروز قصد دارم به کارهای اداری ام برسم ناگزیرم نیکا را پیش کسی بگذارم عجیب است که در حالت ناگزیری هم تحمل دوری اش را ندارم! از طرفی امروز شدیدن نیاز دارم کنار مادرم باشم! خواب بدی دیدم و احتیاج دارم او را در آغوش بگیرم. دخترم فردا دو ماهه می شود مثل باد زمان می گذرد!

 

دخترم نشسته خوابش می برد خیلی وقتها!

 

جمعه سوم آبان ۸۷

از هر فرصتی استفاده می کنم که بنویسم اما حقیقت این است که متمرکز نیستم. ضمن این که بیشتر دلم می خواهد کنار دخترم باشم اما از طرفی فکر می کنم این جور ادامه دادن یک جائی خیلی خسته ام می کند. به فکر یک پرستار هستم امیدوارم بتوانم یک آدم مطمئن و مناسب برای نگهداری از او پیدا کنم.

این روزها خوابش متعادل تر شده اما نیاز به بازی کردن و حرف زدن دارد. خیلی دوست دارد راه برود و وقتی می ایستانمش ۷ ۸ تا گام به جلو برمی دارد، عروسکهای اتاقش را می شناسد و با بعضی از تابلوهای اتاقش که تصاویر دخترهای زیبای کوچک است ارتباط خاصی برقرار می کند. با عروسکهای بالای تختش حرف می زند و سعی می کند آنها را بگیرد گاهی از ته گلوش صداهائی در می آورد که نشان دهنده ی ذوق زدگی ست و خدا می داند که چقدر این صدا برای من شعف ایجاد می کند :)

چند روزیست که همه مان سرماخوردیم و متاسفانه با وجود احتیاطهای زیاد ما نیکا هم سرما خورد وقتی میبینم نمی تواند درست نفس بکشد خودم را لعنت می کنم.

چقدر حس عجیبیست این مادر شدن! حس دربندی شور آفرین تکامل دهنده ی رنج آور و نگران کننده ای که هرگز در هیچ مورد دیگری نمی شود که اینجوری با هم جمع بشود آدمیزاد.