دوشنبه  25 آذر 87

کسانی که مرا می شناسند می دانند که من پایبند تاریخها نبوده ام – گرچه اخیرن تمایل پیدا کرده ام این طرز فکر را تغییر بدهم - اما بعضی تاریخها برایم اهمیت خیلی زیادی داشته اند. بیست آذر یکی از آن روزهاست که بعضی از بهترین آدمهای زندگی ام در آن روز متولد شده اند. امیدوارم همیشه شادمان باشند و سلامت و دلم می خواهد اضافه کنم که همواره در کنارم بمانند.

واقعن بدون حضور آدمهائی که دوستشان دارم زندگی خیلی برایم سخت می گذرد! من هرگز نمی توانم فراموششان کنم.

 

اتاقش برایش جذاب ترین جائیست که تا حالا بوده، درست وقتی که در اوج گریه است وارد اتاقش که می شود و عکس آن دخترک را می بیند لبخند می زند، گاهی مدتها با او حرف می زند و البته متوجه شده ام که به ترکیب زرد و قرمز و آبی علاقه ی عجیبی دارد، دخترک موهای زرد و چشمان آبی دارد و یک عروسک سرخابی دستش است و اردک روی روروکش هم همین ترکیب را دارد، زرد است با چشمان آبی و یک فوکول قرمز!

 

برایم خیلی جالب بود وقتی دیدم پشت و روی عروسک را تشخیص می دهد و وقتی صورت عروسکی – هر چه باشد از گل تا حیوان -  را می بیند می خندد و وقتی نمی بیند فقط نگاه می کند!

از همین حالا عاشق تماشای برنامه «چیه و چرا» ست! بعضی وقتها متعجب می شوم که واقعن می فهمد و این همه ذوق می کند یا ... ؟!

 

امشب مدام با صدای بلند غر می زد بالاخره فهمیدم که حوصله اش سر رفته و دوست دارد با عروسکهایش باشد! واقعن چقدر بچه ها عوض شده اند! به موبایل، کنترل تلویزیون، گوشی تلفن، ساعت، لوسر و تابلو خیلی توجه می کند و دلش می خواهد آنها را بگیرد. بعضی وقتها فکر می کنم برای نگه داری بچه ها باید خیلی صبور بود، با اینکه نیکا دختر مهربان و آرام و باهوشیست اما انرژی خیلی زیادی از من میگیرد!

 

این چند روز هر سه نفرمان سرمای سختی خوردیم در ده سال گذشته من چنین سرما خوردگی سختی نداشته ام! به نظرم ضعیف شده ام که اینقدر مریض می شوم!

 

 

 

 

 

یکشنبه  ۱۰ آذر ۸۷

 

چه بارانی می آید! چه بارانی...

موضوعی هر روز به ذهنم می رسد اما به محض اینکه شروع به نوشتن می کنم فراموش می کنم!

خدایا شکر... شکر که به ام صبر و طاقت دادی که برای هر مرد و نامردی غرورم را نشکنم.

سه هفته است که نیکا با صدای بلند می خندد و ذوق می کند به نظرم طفلکی چشم خورد توی مطب دکتر بین آن همه بجه ی کوچک و بزرگی که جیغ و ویغ می کردند او می خندید و با همه حرف می زد! از این بابت مثل پدرش اجتماعیست. حالا دو روز است که بی قرار شده و وقتی بیدار می شود با جیغ و گریه می پرد! 

حساب و کتاب روزها را پاک از دست داده ام... خوشم نمی آید از این وضعیت.

 

پنج شنبه 7 آذر 87

نگفتم برق نگاهش مرا می گیرد؟!  J تا امروز کمرم از درد راست نمی شد! خلاصه به کمک اسپری ضد درد و متو کاربامول و ژلوفن و زفت و یک چادر بزرگ و یک روسری و صد البته عمه شهین و خاله شکوه کمی آرام گرفته امروز. اینجور وقتهاست که آدم می فهمد آسانسور و ریموت دربازکن چقدر چیزهای مفیدیست که منزل ما هیچ کدامش را ندارد!

مامان خیلی احساس تنهائی می کند! L

وقتی به کارهای نیمه کاره و بایسته ام فکر می کنم و به روزها که خیلی کوتاه است نفسم می گیرد!

خدایا مرا از شر وسوسه دور نگه دار! وسوسه ی اندیشیدن به کسانی که تنهایم گذاشته اند.

 

سه شنبه پنجم آذر 87- ۴۶ دقیقه بامداد

این هم عکس های کیش در محوطه محل استقرار و داخل هواپیما

 

دوشنبه چهارم آذر 87- 16 دقیقه بامداد

امشب اولین شبیست که نیکا توی اتاق خودش می خوابد البته با من! ولی این تور اتاق گردی آنقدر برایش جالب بود که به سختی خوابید و هنوز هم مطمئن نیستم تا صبح دوام بیاورد.

باید خیلی جالب باشد که هرروز بروی سراغ صفحه ی روزنگاشت کسی، کسی که حتمن یا مهم است یا قابل توجه است یا محبوب است یا منفور است اما چون هرروز است نمی تواند صرف کنجکاوی باشد. می خواهم بگویم ته دلم حس خوشایندی دارم وقتی برایت قابل دیدنم.

بیشتر وقتها خدا صورتش را می چسباند به صورتم! اما بعضی وقتها چشم توی چشمم می دوزد! در حالت دوم است که می بینمش و متوجه می شوم چقدر دوستم دارد! خدایا! برق چشمهایت مرا گرفته، ببین چطوری خشکم زده! ممنونم.

 

 

اول آذر 87 – 23:27

هنوز وابستگی شدیدی به آدمهای گذشته ام دارم و همین سبب می شود که گاهی گریه ام بگیرد و از خودم بیزار بشوم چرا که قادر نیستم فراموششان کنم. اینجاست که احساس خوشبختی و بدبختی توامان با هم دارم!! توضیحش واقعن دشوار است... تعداد کسانی که به اشان وابسته بوده ام و هستم خیلی کم است اما آنقدر قوی بوده و هست که بی آنها همیشه زیستنم خلاء بزرگی دارد!

قرار شد با علی بنشینیم و برای آینده نقشه ای روشن و مشخص بکشیم امیدوارم این مساله به تاخیر نیفتد چون خیلی بی انگیزه ام برای آینده!

ظرف دو ساعت 50 بار به نیکا گفت دختر خوشگلم J خوشحالم که منطقی برخورد کرد و ناراحت نشد وقتی اینجوری می شود بیشتر از همیشه دوستش دارم.