پنج شنبه 26 دی ماه 87

دلشوره هایم دارد زیاد می شود هر چقدر به زمان بازگشت به کار نزدیکتر می شوم! از طرفی یازده سال سابقه ام و محیط و آدمهائی که دوستشان دارم هستند و از طرفی یک شرایط جدید نامعلوم... هنوز نتوانسته ام برای نیکا پرستار مطمئن پیدا کنم و پرستاری را هم که آنجا پیدا کرده بودم از دست دادم!  می ترسم نتوانم مرخصی بدون حقوق بگیرم و از طرفی فکر می کنم هر چقدر مرخصی بگیرم از آن طرف وقتی که نیکا بزرگتر می شود و نیاز به مراقبتهای تحصیلی و تشکیل شخصیت با ثبات دارد من کمتر می توانم در کنارش باشم... دلم می خواهد از مشاوره ی آدمهائی که تجربه دارند استفاده کنم تا نه کارم را از دست بدهم نه خانواده ام را...

دیشب یکی از دوستان اینترنتی ام را بعد از 6 سال دیدم... چقدر ناراحتم برای هر سه نفرشان...

چهارشنبه 25 دی ماه 87

وقتی برنامه های مربوط به غزه را می بینم قادر نیستم جلوی اشکهایم را بگیرم و با اینکه هیچ وقت احساس قوی ای نسبت به یک ناجی نداشتم اما این روزها آرزو می کنم که زودتر بیاید و این بچه های بی گناه را نجات بدهد. وقتی می بنم کودک من در آغوشم آرام می خوابد اما کودکان غزه در آغوش مادرانشان می میرند دیوانه می شوم! از این که قادر نیستم کاری جز دعا کردن بکنم احساس خیلی بدی دارم...  دعا می کنم همه ی کسانی که از این موقعیت دردناک سوء استفاده می کنند و یا بی اعتنا هستند به دردهای هولناک دچار بشوند.

خدایا! تا کی باید منتظر دستهای تو بود؟

سه شنبه 24 دی ماه 87

آب دریا بالا آمده دو روز است که اینجا باران می بارد... اسکله تفریحی مرجان زیر آب رفته است. این یعنی حداقل یک متر و نیم آب بالا آمده... مردم پاچه هایشان را بالا می زنند و  می روند روی اسکله...

شنبه 21 دی ماه 87

هر روز صبح رو به دریا می نشینم و صبحانه می خورم و همینطور ناهار و تا وقتی که هوا تاریک نشده پرده ها را کنار می زنم و خیره می شوم به دریا! از دیدنش سیر  نمی شوم!

دوستی به ام امروز گفت که شادمانی هایم را به آدمها نگویم ... راستش به حرفش اعتقاد دارم...

جمعه 20 دی ماه 87

نیکا هر روز دارد برایم جذاب تر می شود و واقعن به خاطر داشتنش خوشحالم گرچه نگهداری از بچه همیشه برایم دشوار بوده و شبها به خودم لعنت می کنم که چرا بچه دار شدم اما آنقدر نگاه ها و خنده ها و حرکاتش  برای جذاب است که گاهی از این فکر احساس گناه می کنم !

علی دارد همه ی تلاشش را می کند که اینجا به ما خوش بگذرد راستش از هیچ کاری برای ما دریغ نمی کند و این مرا به ماندن امیدوارتر می کند. امروز وسایل ماهیگیری خرید و دلمان می خواهد که سه نفری با هم کنار اسکله برویم – و شاید یک روز سوار قایق خودمان بشویم – و به ماهیگیری کنیم دوست دارم من هم یاد بگیرم. اینجا وقتی گله های ماهی ها و بچه کوسه ها را می بینم که در آب بالا و پائین می روند ذوق زده می شوم! باید کم کم یاد بگیرم عکاسی کنم.

پنج شنبه 19 دی ماه 87

امروز من و نیکا برای  اولین بار با هم رفتیم به تماشای دریا... واقعن تماشای دریای جنوب به ام آرامش می دهد چیزی که دریای شمال تبدیل به اضطراب و پریشانی می کند!

اینجور وقتها کنار این آبهای آرام چقدر می شود آدم های تنها را زود شناخت!

چهارشنبه 18 دی ماه 87

آدمها در شرایط دشوار چهره ی واقعی خودشان را نشان می دهند!

من با آدمهای ناخوشایند زیادی  آشنا شدم بنابراین یاد گرفته ام دُم بعضی ها را چطور بِبُرم. دشوارترین شرایط را وقتی داشته ام که آن آدم را دوست داشته ام و فهمیده ام آنجوری که نشان می داده نبوده، با این همه توی زندگی ام همیشه طوری رفتار کرده ام که آدمها و چیزهائی را که دوست دارم در صورت لزوم قربانی اولویتهای مهم تر بکنم.  راستش هیچ وقت به خاطر کارهائی که کرده ام پشیمان نبوده ام. آنچه مسلم است من با دلم زندگی کرده ام و سعی کرده ام از عقلم کمک بگیرم بنابراین تا جائی که ممکن بوده ملاحظه ی آدمها را می کنم و سعی داشته ام علایق شخصی ام مرا بی انصاف نکند لذا به اشان فرصت می دهم اما وقتی فرصتهایشان را هم از دست داده اند و باز به رفتارشان ادامه داده اند دورشان انداخته ام. – این مورد در مورد کسانی که خیلی زیاد دوستشان دارم استثناء ست- خیلی شده بخاطر رفتارهائی که نکرده ام رنج کشیده ام اما از وقتی کشف کردم چقدر می شود آدمها ضعیف باشند دیگر خودم را عذاب نداده ام بلکه فقط وقتی کسی با آگاهی خواسته آزارم بدهد له اش کرده ام.

سه شنبه 17 دی ماه 87

دلم برای همه تنگ می شود!

دوشنبه 16 دی ماه 87

دلم میخواست در مورد عاشورا چیزی بنویسم ایده ی خوبی هم داشتم اما اینترنت قطع است!

یکشنبه 15 دی ماه 87

پرشین بلاگ اجازه ادیت روزنگاشتها را به من نمی دهد!

شنبه 14 دی ماه 87

از خانه ای که در آنیم می شود دریا را دید اما تا حالا در روز به دریا را نرفتیم! این روزها دریا رنگ عجیبی دارد!

سرما خوردگیم خوب شد خیلی سریعتر از وقتی که اینجا نبودم. هوا عالیست کاش نیکا بزرگتر بود و می شد با هم برویم بیرون!

فقط وقتی می توانم بنویسم که نیکا خوابیده بنابراین وقتی او می خوابد من کارهایم را با عجله انجام می دهم! معلوم نیست؟

خیلی خوشحالم که آشپزی نمی کنم و از این بابت خیلی از همسرم ممنونم J هیچ وقت کارهای خانه را دوست نداشتم! جز ظرف شستن که آن هم به عهده ماشین قرار گرفت.

امسال دومین سالیست که عاشورا توی خانه پدری نیستم! L اینجا صدای طبل و سنج نمی آید اما من شیفته ی نوحه های عربی شده ام! چقدر زبان عربی شیرین و جذاب است!

چهار شنبه 11 دی ماه 87

دوباره سرما خوردم این چهارماه اخیر سه بار سرمای سخت خوردم و هر بار هم نیکا از من گرفته و دارد هی ضعیف می شود! خدا کند این بار دوباره سرما نخورد L