چهارشنبه 30 بهمن 87

این چند روز رخشان کنارم بود ... گاهی از این که می بینم کسانی هنوز یافت می شوند که تا این اندازه صبورند حیرت می کنم... رخشان جزو انگشت شمار آدمهای غریبه ای بوده که با تمام وجود دلم می خواسته همیشه کنارم بماند.

راستی رخشان! وقتی رفتی ریتم شعر حسودی داریوش  و خوده شعر را به خاطر آوردم J جز شعر زمستان افشین چیز دیگری قرار بود برایت بفرستم؟ J

چهارشنبه 23 بهمن ماه 87

داریم می رویم به کیش باز... خیلی فکرها و حرفها دائم به ذهنم می رسد اما نمی دانم چطور است که تا پا می گذاریم به تهران هر سه مریض می شویم! سرماخوردگی نیکا و علی شاید آنقدر به چشم نیاید که از پا افتادن من... علی می گوید که دیگر تجمل دود و دم و ترافیک تهران را ندارد و هر چه می گذرد بیشتر مصمم به ماندن می شود و اصرار دارد در کنارش بمانیم می گوید یک سال هم نیکا هوای تمیز و آرامش داشته باشد باز غنیمت است...

نامتعادل ترین وضعیتی که داشته ام همین مادر شدن بوده است... همه ی آنچه داشتم و دارم جز مادرم یک طرف قرار می گیرد و نیکا طرف دیگر... گاهی که می بینم علی خیلی بیشتر از من لذت بچه داشتن را می برد می اندیشم آیا می شود یک روز نیکا هم مرا استثناء کند!؟

این روزها به حقوق اندک و استرس زیادی که در محل کار داشتم فکر می کنم و این که واقعن ارزشش را دارد که آن پست را حفظ کنم؟ به هیچ وجه دلم نمی خواهد و نمی توانم کار نکنم اما ترازو که می کنم می بینم چقدر احمق بودم که مدتها پیش این کار را رها نکردم و به کار دیگری که دست کم آنقدر درآمد داشته باشد که روزهای بازنشستگی ام را تهی نکند  نیندیشیده ام...  امتیاز محل کارم سبک فرهنگی و نداشتن ارباب رجوع و همکاران خوبم بوده. نمی شده همه ی اینها را به اضافه ی حقوق بیشتر می داشتم؟!

اما کیش ... همین چند روز که مریض بودم اگر همکاری خانواده ها نبود واقعن مستاصل می شدم... این امتیاز بزرگی نیست که آدم فرزندش را دست کسانی بسپارد که ازشان مطمئن است؟ که آرامش بگیرد در جوار کسانی که دوستشان دارد؟ ... هر قدر بیشتر فکر می کنم بیشتر آَشفته می شوم...

 

دوشنبه 14 بهمن ماه 87

 

 

 

با مامان برگشتیم کرج...

رفتم اداره... چقـــــــــــــــــــــــــــدر دلم برای همکارانم برای محیط کارم برای میزم برای آن تابلوهای خنده دار تقدیر برای حتی نگهبا نها تنگ شده بود { چرا نتوانستم تمام احساسم را نشانشان بدهم!}... و برای آب زلال و بی منت کرج... که هر چقدر دلم بخواد دستم را بگیرم زیر شیر و توی خنکایش لبهایم را رها کنم و گلویم را تازه... آنجا ناچار بودیم آب معدنی بخوریم و طبعن همه اش با قناعت... دلم برای هوای باران خورده شهرم تنگ شده بود و راستش... راستش یاده خواهرم افتادم که 12 سال در غربت زندگی کرده و هر وقت به شهرمان می آید می گوید: آخ هوای کرج... خیابان محله مان... درکش کردم...

دلم هم پیش همسرم است هم پیش گذشته ام!... به پرستارها در کیش نمی توانم اعتماد کنم... بومی ها اغلب بی سواد زیادی سبزه اند و خیلی تمیز نیستند... و غیر بومی ها همیشه ممکن است بروند... اما آرامش و شادمانی ای که آنجا بدست آوردم اینجا نمی بینم...

گیجم... نیاز به مشورت دارم...

این هم یک عکس داغ از دخترکم... همین امروز گرفته شده...

         

سه شنبه 8 بهمن ماه 87

جانی دپ واقعن عالی بازی کرده بود در فیلم می گسار ( The Libertine) اما حیف که ترجمه فیلم گند بود! جانی دپ از اون شخصیتها و قیافه هائی ست که هم از آنها بدم می آید هم خوشم می آید!

به نظرم به مامان خوش می گذرد و از این بابت خیلی خوشحالم... وقتی کسانی را که دوست دارم در کنارم می بینم لبخندم واقعی می شود... اما آنچه مرا به نماندن ترغیب می کند اضطرابهای علی ست! کیش را دوست دارم خصوصن طبیعتش را. پرستار هم پیدا کردیم اما نمی توانم روی چیزی که هنوز نیست ریسک کنم. دوری از خانواده، تنهائی و از دست دادن سوابق کاری آدم را می ترساند با این همه اگر علی به آنچه می خواست حتمن می رسید اینجا می ماندم...

چند روز پیش با مامان فیلم زنها فرشته اند را دیدیم... فقط دل آدم خنک می شود ... فقط... و این خوب نیست...

باز آب بالا آمده... دریا واقعن زیباست... دل کندن از این سواحل مرجانی دشوار است... راستش احساس می کنم این مدت که اینجا بودم واقعن زندگی کردم... اما نمی دانم تا کی از این گونه زندگی کردن لذت خواهم برد...

یادم رفته بود بگویم که من به کوه خیلی وابستگی روانی دارم... جائی که کوه نباشد نمی توانم زندگی کنم... اما اینجا می شود کوه را هم دید... چقدر احساس امنیت می کنم در کنار دریائی که کوه هم دارد!

گاهی فکر می کنم هنوز به روزهای جهنمی اینجا نرسیده ام... روزهائی که نفس آدم بالا نمی آید... روزهائی که توی اتاقها زندانی می شوی... و شبهائی که عرق کرده و تبدار و کلافه  در خیابان ها قدم خواهی زد...

دیروز نیکا وارد 6 ماهگی شد ... مدتیست که با اشتیاق دلش غذا می خواهد ... از چند روز پیش به پهلو می چرخد و روی شکم بر میگردد و چقدر خوشحال می شود از اینکارش J به صورت اریب و اغلب دایره ای می چرخد... چقدر بچه ها زود بزرگ می شوند... می ترسم نتوانم ازش جدا بشوم...

سه شنبه 1 بهمن 87

 

 

 

 

بالاخره موفق شدیم مامان را راضی کنیم که مدتی پیش ما بماند. خدا کند بتوانم کاری کنم که به اش خوش بگذرد. وقتی عزیزانم کنارم هستند – خصوصن آنها که توانائی انجام خیلی کارها را دیگر ندارند – احساس آرامش می کنم.

هوا اینجا خیلی بارانیست... بومی ها می گویند در 7 8 سال اخیر چنین رخدادی بی سابقه بوده... روزهائی که هوا ابریست دریا در شمال جزیره توفانی نیست اما بد رنگ است. جنوب جزیره که به سمت خلیج گسترده تر است موجهای بلند دارد.

یادم رفت بنویسم که یکی از پرنده هائی که اینجا خیلی زیاد است مرغ میناست! به گفته ی بعضی ها پس از آنکه آقای ثابت باغ پرندگان را احداث کرد زاد و ولد مینا ها آنقدر زیاد بود که تعدادی از آنها را در جزیره رها کرد آنها خودشان در محیط تکثیر شدند و مثل کلاغ که جاهای دیگر زیاد است مینا هم اینجا زیاد شده!