سه شنبه 27 اسفند ماه 87

فرصت ندارم به همه ی دوستان مجازی ام تبریک عید بگویم برای همه شان آرزوی سالی توام با سلامتی و شادمانی دارم.

تصمیم گرفته ام هر روز یه دعا بکنم و چیزی از خدا بخواهم برای دیگران و خودم.

امروز روز آخری کار ماست... ولی چون من تازه آمدم سر کار دوست ندارم بروم!

دارم Lost  میبینم...

از وقتی برگشتم به کار احساس می کنم برگشتم به زندگی! حتی احساس می کنم وقت بیشتر و انرژی بیشتری می گذارم برای نیکا... دخترم دارد یاد میگیرد بنشیند. اما هنوز همان یک دندانی که توی 6 ماهگی درآورده تک و تنها باقی مانده! نسبت به کلمه ی " می خورمتا" عکس العمل جالبی دارد تقریبن از ته دل جوری می خندد که انگار ته اش ترس هم هست ! J دل مجموع دختر خوش خلقیست مگر مشکل جدی ای داشته باشد. نیکا از آن بچه هائیست که وقتی آدم شروع می کند به بوسیدنش دیگر نمی شود که ادامه نداد! راستش من مادر واقع بینی هستم همانقدر که معایبش را میبینم – مثل این که خیلی پسرانه است - محاسنش را هم خوب تحلیل می کنم. امیدوارم بتوانم درست هدایتش کنم چون تقریبن خصلت بدی در او نمی بینم. شاید هم همه ی مادرها اینجوری می شوند اما دور و بر من همواره تعداد زیادی بچه بوده و شاید برای همین مقایسه که می کنم چنین قضاوتی دارم. از وقتی بچه دار شده‌ام نسبت به بچه ها حساس شده ام. خیلی دوست دارم نیکا مستقل بار بیاید حقیقت این است که دوست ندارم وابستگی اش به من باعث عدم پیشرفتش بشود و من هیچ آرزوی ویژه ای در مورد او ندارم جز این که دلم می خواهد هر سرنوشتی که دارد سرنوشت خوب و برجسته ای باشد اصلن دلم نمی خواهد یک آدم معمولی بشود!  تا قبل از اینکه برایش پرستار بگیرم  حتی وقتی نزدیک ترین کسانمان او را در آغوش میگرفتند دنبالشان راه می افتادم یا به هر حال چشم از آنها بر نمی داشتم! البته دو تا علت داشت یکی این که نیکا سنگین و فعال است و دوست نداشتم کسی را خسته کند و دوم این که می خواستم تحت نظارتم باشد. شاید برای همین دلیل دوم بود که لازم دیدم شروع به کار کنم. می ترسیدم که دیگر نتوانیم از هم جدا شویم.

سه شنبه 20 اسفند 87

زمان کم می آورم اما راستش حوصله انجام دادن خیلی کارها که به اشان فکر می کنم را ندارم... این روزها دیر اقدام می کنم ... نه این که زیاد فکر کنم... کُندم اصولن...

یکشنبه 18 اسفند 87

وقتی می خوابد درست مثل فرشته ها می شود دلم می خواهد ساعت ها بنشینم و تماشاش کنم... وقتی به این فکر می کنم که اگر علی کیش نمی ماند و من مجبور بودم فرشته کوچولویم را هر روز بیدار کنم و با خودم ببرم جائی که پرستاری شود به حکمت اتفاقات پی می برم. البته از روزی که می روم سر کار درست 10 دقیقه بعد از من بیدار می شود و جوری ذوق می کند از دیدنم که گریه ام می گیرد. دستانم را توی دستان خوشگل کوچکش می گیرد و کاملن احساس امنیت را در نگاهش حس می کنم. خدا مادرم را حفظ کند که اگر نبود من نمی دانم چطور ممکن بود از نیکا دل بکنم.

هنوز خیلی کندم توی کار کردن خیلی چیزها را فراموش کرده ام و نیاز به زمان دارم...

برای انجام علایقم ناگزیر تا دیروقت بیدار می مانم. دیشب فیلم میلیونر زاغه نشین را دیدم... شاید اگر می توانستم صدایش را بلند کنم و از موسیقی اش لذت ببرم بیشتر رویم اثر می گذاشت... پسره، جمال ، چشمهایش نزدیک به هم نبود؟ راستش اصلن شبیه آدمهای عاشق نبود پپه تر از آن به نظر می رسید که برای عشق چنین تقلائی کند J

سه شنبه 13 اسفند ماه 87

بیشترین چیزی که این روزها توجه ام را جلب می کند پلاکاردهای تسلیت و تبریک و تشویق است! جای جای شهر پر شده از پارچه های سیاه و رنگی ای که دیوارها را پوشانده و چقدر زشت کرده اند نمای شهر را! واقعن درک نمی کنم این چگونه تسلیت و تبریک یست؟ آیا غیر از تجمل و اسراف چیز دیگریست؟ یقین دارم که می شود گونه ای دیگر عمل کرد که هم شادمانی دنیای آدمهای دنیوی را در بر بگیرد هم آرامش ارواح پر کشیده.

اخیرن زیاد می بینم که حتی موفقیت های تحصیلی هم این گونه تجلیل می شود سر در منازل! آن وقت ها اگر کسی در المپیاد یا مسابقه ی ورزشی مقام می گرفت زبان به زبان مورد تشویق قرار می گرفت اما انگار روش پز دادن هم عوض شده!