دوشنبه 31 فروردین ماه 88

هفته ی سختی را گذراندم... اما باورم این بود که می گذرد... حالا نیکا پرستار جدیدی دارد که خیلی نگرانم بتواند دوستش داشته باشد یا نه. چند روز آینده علی از بیمارستان مرخص می شود و من ناراحتم که ساعات کمی کنارش بودم... درد دیسک مامان خیلی زیاد است و من متاسفم که حتی نمی توانم برای آرامش روانی اش او را به دکتر ببرم... مدتهاست با خواهر بزرگم حرف نزده ام و مرتب خوابش را می بینم و به شدت دلتنگش هستم اما رنج می کشم از این که او نمی خواهد با من صحبت کند... بعضی وقتها دلم می خواهد موبایلم را از شیشه ی ماشین بندازم بیرون اما عصبی می شوم که یک خط را سه خط می کنم!... برای اولین بار سر نیکا داد زدم و اشکم در آمد وقتی بغض کرد! همکارم اندوهگین است و من گیج و ناتوانم از این که هیچ کاری نمی توانم برایش انجام بدهم حتی دلداری... دلم حسی را می خواهد که می دانم وجود دارد و بلوکه شده و قادر نیستم معتدلش کنم یا از بین ببرمش... اتفاقات تلخی توی خانواده می افتد که تلاش می کنم موضع کاتالیزور داشته باشم اما می بینم که درست عمل نکردم... ساعت ده و نیم از خستگی به حال ضعف می افتم اما تا یک بامداد مشغول تماشای lost هستم و دلم می خواهد خودم را خفه کنم!

هرچه زودتر دو تا کار مهم باید انجام بدهم. این روزها وقت کافی ندارم روی خودم کار کنم باید به مشاور مناسبی برای تقویت و اصلاح شخصیتم مراجعه کنم. به لحاظ جسمی زیاد خسته می شوم احتیاج دارم عضلاتم را قوی کنم بنابراین لازم است زودتر بروم باشگاه...

شنبه 22 فروردین ماه 88

دیروز داشتم از مهرشهر بر می‌گشتم ، در مسیر جدیدی که از انتهای بلوار شهرداری به انتهای فاز 4 زده اند دشت بزرگیست که آرزو کردم ساخت و ساز نشود این دشت در گودترین نقطه ی شهر واقع شده بنابراین وقتی داری از آن مسیر عبور می کنی تقریبن تمام شهر از دید تو بالاتر است. دیروز هوا آفتابی بود. ردیف کوههائی که شهر کرج را از بالا احاطه کرده سایه روشن زیبائی از ابرها و آسمانی که بسیار تمیز بود با تکه ابرهای پشته ای – معلوم است که من عاشق این تصویر از آسمانم – و ردیف دوم کوه ها که پر برف است و یک لایه ی نرم سبز رنگ که دامنه را پوشانده بود آنقدر به ام آرامش و شادمانی داد که قابل وصف نیست. این ترکیب دشت وسیع در کنار کوه ها و آسمانی چنین بهترین تصویر من از طبیعت است.

این روزها بارانهای خوشگلی می بارد. خیلی روزهای خوبیست و دلم نمی خواهد هیچ چیزی خرابشان کند.

 

سه شنبه18 فروردین ماه 88

بعضی وقتها آدم می داند که کسانی دوستش دارند اما وقتی آن آدمها ابراز احساسات کنند حس خوشایندی به ما دست خواهد داد. واقعن خدا را برای آدمهای خوب اطرافم شکر می کنم.

دستم به کار نمی رود و از این بابت خیلی عذاب وجدان دارم!

هر وقت به نیکا می گویم : مامان جون کی موهات در میاد ، مادرم می گوید بچه اینجوری راحتتر است اینقدر نگران موهاش نباش بالاخره آنقدر زیاد می شود که ببندیش! ... می گویم فقط امیدوارم از این همه پسرانگی در بیاید. موهاش رنگ قهوه ای قشنگی گرفته اما هنوز نرم و نازک و کم پشت است. با اینکه نمی شود گفت دختر زیبائیست اما به شدت خودش را به آدمها نزدیک می کند و خیلی زود مورد علاقه و توجه قرار میگیرد. این روزها خیلی شیطان و حراف شده و با همه دالی بازی می کند. اما هنوز قادر نیست چهار دست و پا راه برود . پشتکار زیادی دارد وقتی تصمیم میگیرد کاری بکند به سختی کوتاه می آید. دوست دارد چیزهای کوچک و ریز را با دو انگشت بگیرد و نگاه کند. تقریبن هیچ چیز را بدون نگاه کردن توی دهانش نمی گذارد و بیشتر از هر چیزی مایل است انگشتان مرا گاز بگیرد! خدا را برای داشتنش خیلی شکر می کنم و امیدوارم همه ی خانواده به اش روزی افتخار کنند.

امروز تاریخ مهمی از زندگی من است... تاریخیست که مرا شبیه جناق کرده! توضیحش دشوار است. اما 8 سال پیش در چنین روزی من آدم متفاوتی شدم و به نظرم آدم متفاوتی ماندم!