یکشنبه 20 اردیبهشت ماه 88

تو نمی‌توانی بفهمی که بعضی از آدمها چقدر می توانند پلید باشند... کسانی که از روی حسادت، کم بینی، عقده یا هر مرض دیگری قادرند حلقه ی مهر آدمها را از هم ببرند و آماده اند همیشه که با کمترین دلیل گسست های بزرگ در روابط صمیمی ایجاد کنند...

چطور می توانی مادرت را 5 ماه نبینی و حالا که روی تخت بیمارستان افتاده بروی سراغش!؟ چطور می شود یکی هر روز قرآن بخواند و متوجه نباشد که نیکی به پدر و مادر الویت دینش است؟! - با فرض این که حتی مادرت هیچ محبتی به تو ندارد که اگر بعد از 60 سال نشناختیش باید از خودت خجالت بکشی- حقیقت این است که هیچ یک از ما حق نداریم به هیچ دلیلی مادر و پدرمان را تنبیه کنیم. دست کم من اطمینان دارم که دور نیست بازخورد چنین کاری... به نظرم خیلی قابل ترحمی... خیلی ... آن‌قدر که باید بخشیدت و دیگر اهمیتی به ات نداد.

 

توی خانواده ی ما همه چیز واجب کفائیست... نمی دانم چرا اینطوریست اما درست به همین دلیل اختلاف های عمده ای با هم پیدا می کنیم که فرصت توضیح را هم از یکدیگر می گیریم... می شد که بشویم یک خانواده ی مقتدر اگر مبنایمان انجام وظیفه بود نه برداشتن بار.

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه 88

دیروز را دوست داشتم... خصوصن که صدایی را شنیدم که هم منتظرش بودم هم مورد علاقه ام بود.

میان مردها صداهای بم صداهای مورد علاقه ی من است و میان خانم ها صداهای نه خیلی زیر.

همانطور که آدمهائی که با آرامش – نه آرام - ولی محکم حرف می زنند متاثرم می کنند. کسانی که تند حرف می زنند یا بیشتر با لب و دهانشان صحبت می کنند خسته ام می‌کنند.

به نظر می رسد که گوش من بعضی از فرکانس ها را نمی شنود. شاید برای همین ترجیح می دهم بیشتر SMS بگیرم تا صداها را بشنوم. اما استثناهائی هستند که به شدت مایلم بشنومشان و شاید بشود گفت که تشنه ی شنیدنشانم.

 

شنبه 13 اردیبهشت ماه 88

بعضی روزهایم اینطوری می شود:

آدمهای مختلف، همکار، خانواده، دوست، مجازی ها... زنگ می زنند و درد و دل می کنند. بعضی وقتها از این که نمی توانم کاری بکنم ناراحت می شوم اما بیشتر از همه از این رنج می کشم که کاملن متمرکز نباشم و پیشنهادهای درستی ندهم... خیلی بد است دیگران به آدم اعتماد داشته باشند و آن وقت تو راهکاری ارائه بدهی که به حداکثر جوانبی که قابل بررسی کردن است نپرداخته باشی...

راستش نمی دانم چرا یک روزهای خاص همه ی اینها با هم زنگ می زنند!

 

 

پنج شنبه 10 اردیبهشت ماه 88

 

آنقدر زود و سریع نیکا بزرگ می شود که گاهی یادم می رود دقیقن کی چهار دست و پا راه رفت و کی یاد گرفت دست بزند و کی بنشیند و کی دَدَ ماما به به  گفتن را آموخت و کی سق زدن را و کی گرفتن و ایستادن را! اما می دانم همه ی این‌ها را ظرف همین دو هفته ی اخیر آموخت... به شدت علاقه به یاد گیری دارد وقتی می گویم نه نه و سرم را تکان می دهم با دقت بارها و بارها بدون خستگی نگاهم می کند و لبهاش را تکان می دهد و سرش را به تقلا حرکتی... به اش یاد داده ام که گل‌ها را نوازش کند و آنها را نگیرد بنابراین وقتی میگویم این گل ِ با احتیاط فقط نوک انگشتانش را به آن می زند و بعد نگاهم می کند و لبخند می زند که ها ببین چه خوب نازش کردم... بعضی وقتها تعجب می کنم که علی می تواند اینقدر زیاد نبیندش! برخی روزها هم از اینکه به هر شکلی Screen Saver ام شروع به فعالیت کند و عکسهاش را نمایش بدهد می ترسم چون تمرکزم را کلن از دست می دهم !

 پدرش که این هفته آمد از دیدنش تعجب کرد گفت که چقدر دخترانه شده نیکا! البته تغییرات ظاهریش از نظر من چندان محسوس نیست خصوصن دخترانه شدنش... اما حالا که نینای نای یاد گرفته و دستهای خوشگلش را می چرخاند و شکلکهای صورت و خنده های مسخره کننده  آموخته،  شیطنت های دخترانه اش را نشان می دهد وحس دخترانه بودنش را هم منتقل می کند.

یکی از بزرگترین مشکلات من زمانی بروز می کند که آدمهائی که در حد بسیار بالائی دوستشان دارم یک جا با هم باشند! مثلن وقتی علی، مادرم و نیکا یکجا هستند کنترل رفتارم را از دست می دهم و ممکن است زود عصبانی و یا زود خسته بشوم. چون قادر نیستم همه ی آنچه دلم می خواهد را برای هر سه ی اینها انجام بدهم. به همین دلیل نیروهام تحلیل می روند!

این روزها دلم برای هومن خیلی تنگ می شود، خدا کند هر جا هست خوب باشد.

دیشب تا صبح باران بارید وقتی بیرون آمدم آنقدر هوا عالی بود که دلم نمی خواست وارد جای سر بسته بشوم... از نوک آسمان تا ته زمین تمیز و شفاف و تازه بود... بارانهای ریز و آرام و دائمی را خیلی دوست دارم...

دلم واقعن پیاده روی زیر باران می خواهد!!!

یکشنبه 6 اردیبهشت ماه 88

اتفاقاتی که در هفت سال گذشته برایم رخ داده مرا به این باور رسانده که هر آنچه رخ می دهد حتی وقتی خیلی سخت است در سمت و سوی منفعت من است چه آنها که خودم باعثش بودم و چه آنها که دیگران مسبب بودند. بنابراین با این که گاهی خیلی به‌ام فشار می آید یقین دارم که جهت محافظت و محبت به شخص من همه چیز پیش می رود.