یکشنبه 24 خردادماه 88

دپرس نباش... سیاست همین است ... فقط فکر کن که چطور بازی خوردی ... سالهای مدید...  

خط اینترنتمان خیلی خیلی کند است... راه های ارتباطی مان شده چت و ایمیل... من تو جی میلم هستم این روزها!

شنبه نهم خرداد ماه 88

دیشب خواب آدمهای مرده ای را می دیدم که دوستم داشتند!

دلواپسم... باید زودتر بعضی مسائل را به شکل درست حل و فصل کنم...

از مردهائی که زود قهر می کنند حالم بهم می خورد...

اخیرن در مورد کسی احساس گناه می کنم اما از هر وری به مسله نگاه می کنم باز می بینم درست رفتار کرده ام.

« متوجه شدی من تا جائی که بتونم اجتناب می کنم از گذاشتن عکس پسربچه ها؟ حس ناتمامی به من میده تصویر یه مرد! »

وقتی این را برای رخشان نوشتم یاده SMSهای چند شب پیشش افتادم وقتی به ش گفتم در مورد فلانی احساس گناه می کنم گفت:« این محدودیت آدماست، جسمی و حتی گاهی روحی که عده ی محدودی می تونن به لایه های درونی تر زون بندی عواطفمون راه پیدا کنن، ما می تونیم خیلی ها رو قلبن دوست داشته باشیم اما کار و سخت و گاهی ناممکنیه که به همه ی کسانی که دوستشون داریم خودمونو متعهد کنیم، محدودیتمون یه جایی ما رو شرمنده تعهدمون می کنه بالاخره و احساس شکست می کنیم اون موقع این حس گناه تو شاید از تحمل اون شکست خیلی سبکتر باشه.

دیر وقت بود ولی ... خوابم برده بود وقتی این ها را نوشته بود...

 

بعضی وقتها فکر میکنم آنهائی که دوستم دارند قادرند له ام کنند و من باز مثل یک احمق دوستشان داشته باشم! این جور وقتها احساس می کنم سگم L

توی هر مقطعی از زندگی ام وقتی علی نبوده من اشتباهاتم زیادتر بوده است!! کاش این را می فهمید...

همه اش فکر می کنم قرار است اتفاقات بزرگی رخ بدهد... دلشوره دارم!

 

تاریخ: هیچ روزی از خرداد نبود روزی از روزهای اسفند بود و این نبود امروز بود شد:

دختری حدود 22 ساله بود، باریک و کشیده، دستش را انداخته بود زیر دست مرد و شانه اش را کمی متمایل به او نگه داشته بود جوری که با حرکتشان بلندی شانه هایشان به هم سائیده می شد.

مرد حدود 53 سال داشت، متوسط ومعمولی، موهاش جوگندمی شده بود با آرامشی خسته کننده توی نگاهش، با سری بالا و زاویه ای اندک به سمت دختر، جلو را نگاه می کرد و انگار که خوب گوش می داد سرش را به نرمی گه گاه به علامت "خب" تکان میداد و دختر با لطافت و طنازی در حالی که هیجان ملایمی زیر پوسته ی صداش بود داشت اتفاقات محل کارش را تعریف می کرد.

پدر و دختر بودند، این صحنه برایم آنقدر جالب بود که دلم نمی خواست زود تمام شود. حس صادقانه و صمیمانه ی مردمانی که به شدت همدیگر را دوست دارند برایم جذاب است.