چهارشنبه 3 تیر ماه 88

سناریوی تلخ انتخاب پرستار

این روزنگاشت را با عنوان می گذارم تا شاید در روزهای سخت تر تسلائی برایم باشد...

دو ماه فرصت دادم تا نازی پرستار نیکا به شرایط عادت کند و به کارهائی که به اش واگذار کردم سامانی بدهد... از همان هفته ی اول مامان شروع به غر زدن کردند... با احترامی که برای مادرم قائلم اما نمی توانستم مجال کافی به نازی را ندهم ... بعد از گذشت چهل روز و بیمارهای پی در پی نیکا، بی قراری هاش، بی تفاوتی شدیدش نسبت به پرستارش در حالی که به شدت با آدمها ارتباط برقرار می‌کند و بد غذا شدنش در حالی که بچه ی خوش خوراکیست و بد خلیقی هاش در حالی که بسیار مهربان و با ملاحظه است و نتایج پزشکی و نگرانی دکترش از عدم رشد نیکا در این مدت و هشدارهای مداومم به نازی، بالاخره بیست و ششم  ماه گذشته جوابش کردم و دخترم با کمک ملیکا برادرزاده ام و مامان طی یک هفته جانی گرفت و دوباره شاداب شد.

با این همه نمی شد که بدون پرستار بماند. ملیکا همه اش 13 سال دارد و نیکا گرچه نیاز به بازی و ارتباط و تفریح دارد اما بسیاری از امورش نیز غیر این هاست. بنابراین آگهی غیر حرفه ای به همشهری دادم و پس از آن تقریبن هر روز با بیش از 40 نفر صحبت می‌کردم...

به قول دوستی از آنجا که پرستاری از کودک در ایران یه شغل حرفه ای نیست هر کسی تصور می کند قادر است از بچه ای نگه داری کند... زن های زیادی به دلیل ترک همسرشان، متارکه ونیازهای شدید مالی با من صحبت کردند، بین آن ها دختر 15 ساله ای بود که برای گرفتن این شغل گریه می کرد و زنی را دیدم که نان شبی هم نداشت! خانمی بود که حاضر بود بچه ی 3 ساله اش را به خانواده اش بسپارد اما دختر مرا نگه دارد فقط برای همین چندرغازی که می‌دادم! دختر جوانی در میان آن ها بود که از آن سر شهر می خواست بیاید و وقتی من مخالفت کردم با لحن اندوهگینی گفت که کار خانه هم می تواند انجام بدهد! کس دیگری حاضر بود راه پله هایمان را هم نظافت کند! و ... هفته ای که گذشت بارها برای این آدمها اشک ریختم و به همه ی کسانی که خیال می کنند عدالت را برقرار می کنند لعنت فرستادم و به خودم هم که قادر نبودم برای این آدمها کاری بکنم دشنام دادم ...

بالاخره با 7 8 نفری ملاقات کردم و از بینشان دو نفر را انتخاب کردم ... خانم اولی بعد از چند ساعت نگه داری اعلام انصراف کرد چون توان جسمی نگه داری از کودکی در این سن را نداشت و خانم دوم هنوز نیامده و مطمئن نیستم که وسطش رها نکند! روزهای خیلی سختی را می گذرانم فشارهای شخصی و اجتماعی ام زیاد شده و دستم به کار نمی رود ...

دعا می کنم همه چیز برای همه ی ما ختم به خیر شود.