30 فروردین 92

دوباره فیلم دیدن را شروع کرده ام... و به لطف بهترین دوستم رخشان کتاب خواندن را هم. رمان عقل آبی از شهرنوش پارسی پور که هنوز در آغازش هستم اما شیوه نگارشش همان شیوه ی مطلوبیست که مدتها در پی اش بودم و اگر توان نوشتنی در من بود سبک من به سبک این زن بسیار نزدیک می بود. کم کم دارم شیفته اش می شوم. نه به خاطر سوژه داستان بلکه چنان که در بالا گفتم شیوه نگارش این کتاب مرا به تحسین وا میدارد.

امروز فیلم موزیکال Les Miserables را دیدم – فیلم دیدن در وضعیتی که یک کودک کنجکاو و بی قرار بیمار در کنارت باشد باور کنید که کار سختیست – با اینکه بارها و بارها از کتاب و کارتون و فیلم در نسخ و مدلهای مختلف این فیلم را دیده و خوانده ام باز هم مثل همیشه سوژه ی خارق العاده ی این روایت را دوست داشتم و چقدر این تفکر شاهکار محترمانه را دوست می دارم که فرصت دادن به آدمهای خطاکار و جهت دهی به آنها و روشن کردن چراغ روحشان چگونه می تواند زندگی هایی را نجات بدهد. ترجمه ی شاعرانه ی فیلم هم بسیار جالب بود و البته اشارات قشنگ مترجم در جاهایی از دیالوگها. گرچه هنرپیشه های اصلی را دوست داشتم اما به قدری روایت این فیلم زیباست که هنرمندانی چنین هم در داستان ذوب میشوند و دیده نمی شوند.

زیباترین بخش داستان بعد آن اتفاق اهورایی برای نقش اول روایت، عدم اصرار و نگاه بی منت اوست به شخصیت آدمهای اطرافش، او که سالها مورد قضاوت بوده است تلاش نمیکند دیگران را قضاوت کند چنان میکند همواره، که بایسته ی روح بزرگش است.

خدا می داند که چقدر این شخصیت خواستنی را دوست دارم و آرزومند چنان بودنی هستم که سخت بودنیست حقیقتن.

لینک دائمنظر شما 

 

29 فروردین 92

اخیرا حالت عجیبی را تجربه میکنم که توصیفش سخت است...

درست در لحظه ای که از خواب بیدار میشوم انگار به دنیای مرگ می روم. شبیه وقتی که دقیقن نمی دانی کجایی. در هاله ای از گیجی و هوشیاری مرز بسیار بسیار باریک و به لحاظ زمانی کوتاه. انگار که جایی کاملن ناآشنایی هستم و همراه با این ناآگاهی، هول و وهمی مثل مار دورم می خزد... آرام اما ترسناک.

به هوشیاری کامل که می رسم، انگار که از مرگ بازگشته باشم، ناگهان فکر میکنم اصلن چرا زنده ام و مدام این سوال در ذهنم می چرخد که کدام کار را باید انجام بدهم که هنوز انجام نداده ام و به خاطرش اجبار در زیستن دارم؟

و بعد دچار ناامیدی بدی میشوم...

همه اش فکر میکنم باید زودتر به کارهایم سامان بدهم...

امروز درست در لحظه ی آغاز هوشیاری مرد زیبایی را دیدم با موهای مجعد قهوه ای روشن. پرسیدم شما کی هستید آقا؟ گفت عزرائیل هستم !

...

فعلن تا اینجا آمده ام.

لینک دائمنظر شما 

21 فروردین 92

آنقدر مجازی بوده ام که از یک پیامک کوتاه دریابم که چه حسی دارد دهان واژه ها را مزه میکند...ساعتی بعد کنارش نشسته ام ... ته چشمانش هراس نیست گونه ای حسادت است، حسادتی عاشقانه... همینجور که حرف میزند به مردمکان چشمان و وقفه هایی بین حرف زدنهایش دقت میکنم و مغزم فلوچارتی رسم میکند  تا درست منظورش را بررسی کنم و تحلیل بعدی ام برای ارائه ی شیوه برخورد مناسب به منطق نزدیک تر باشد.

توی بعضی حرفهاش انگار خوده من است که حالا دارم با فاصله ای نیم متری نگاهش میکنم و لبخند می زنم که در چنین وضعیتی من هم چقدر خشمگین بوده ام. واژه هایش شبیه کلمات من نیست اما ...

چقدرحرف زدن خوب است ... تحلیل رفتارش ساده است: بعضی حرفها را نمی شود به نزدیکترین کس ات بگویی اما می شود به یک غریبه بگویی. من اینجا برای او همان غریبه ام. بنابراین فقط گوش می دهم و توصیه به آرامش می کنمش.

 لینک دائمنظر شما

20 فروردین 92

همینطور که آماده میکنمش که برود مهد کودک دارم فکر میکنم : یعنی قادرم فرزندی تربیت کنم که دیگران دوستش بدارند و از دوستی با او، بودن در کنار او، احساس خوشایند و آرام بخش و امیدوار کننده ای به دست بیاورند؟ می توانم ردی از خودم بر جای بگذارم که دیگران به نشانه ی افتخار بر آن ببالند؟ می توانم روحی را بیارایم که تپیدن قلبش آرزوی لحظه های دیگران بشود؟ و تمام این دیگران کسانی غیر از خودم و پدرش باشند؟

فکر کردم مادرم چنین فرزندانی دارد ... به خاطر دارم که این رویای او بود... ولیکن ... خوبی به شکل بی رحمانه ای در نمودار نزولی حرکت میکند... گمان نمیکنم من چنان مادری بشوم اما آدمها به رویاهایشان نیازمندند و این رویای من است...

لینک دائمنظر شما 

19 فروردین 92

 روبروی بعضی خاطراتم که می ایستم، خودم را میان جریان تند خون و طعم تلخ بزاق و خفقان نفس گیر بغض در گلویم چنان مستاصل می یابم گویی همان زمان دارد تکرار می شود و من در همان زمان دوباره به تماشای واقعه ای ایستاده ام که با تمام وجود باور داشته ام که شیرین و زیبا و آرامبخش بوده است! دردا که همیشه زود دیر می شود...

تمام تقلایم را میکنم که بازگردم به میز بیضی کنفرانس و خودکار و دفترچه ای که توی دستانم مبهوتند... وقتی لازم باشد که حواست را شش دانگ روی مساله ای متمرکز کنی که حالا و دقیقن همین حالا ارزش بحث و دفاع و جدل و رسیدن به نتیجه دارد، درست همین وقتها ، سر می خوردی توی فکرهایی که مجال دیگری می طلبد شاید برای فریاد کشیدن و اشک ریختن هایی که با تمام وجود لازمش داری ...

بغض هایم آنقدر بزرگند که حجم دهانم را پر میکنند و مجال ساییدن دندانها را روی هم نمی دهند... مفر ام چیزی نیست جز ورود به بحث جلسه و چنین می شود که همه چیز آنقدر جدی و کاری می شود که یادم می رود چه کسانی روبرویم نشسته اند...

لینک دائمنظر شما