21 خردادماه سال 92

امروز دخترم برای اولین بار به تنهایی به حمام رفت، موهایش را شست، بدنش را لیف کشید و بعد حوله اش را پوشید و خودش را خشک کرد و لباسهایش را به تن کرد و موهایش را سشوار گرفت! در حالی که من اینجا نشسته بودم و وبلاگم را به روز می کردم... راستش خوشحال شدم، و به این شادی نیاز داشتم.

8 خردادماه سال 92

ته چهره اش را آن روز جلوی در ورودی خانه دیدم! 16 سال است که می شناسمش و بیشتر از ده سال هر روز این آدم را دیده ام اما انگار هیچ روزی اندازه ی امروز نشناخته بودمش!

ریموت را که می زنم، در آرام باز می شود، سرش را کج می کند و یکی از چشمهایش را می بندد و بالا را نگاه میکند! چرا بالا را نگاه میکند؟! شاید کسی آن بالا سرش را از پنجره بیرون آورده! اما چرا به ماشین که جلوی در منتظر باز شدن کامل است نگاه نمی کند!؟

شاید اصلن نگاه نمی کند! شاید اصلن نمی بیند! عینکش مثل همیشه روی چشمهاش نیست! ... من فرض می کنم که نمی بیند بنابراین با دقت نگاهش می کنم!

یک لحظه چیزی توی ذهنم پرتاب می شود همان چیزی که ته چهره اش می بینم! : این آدم چقدر زیاد می توانسته خوشحال باشد! و بعد دلم برایش می سوزد و بعدترش دلم برای تک تک مان می سوزد! تک تک آدمهایی که می شناختم و می شناسم! و بعدش شبیه همه ی علامتهای تعجب این متن، حیرت زده می شوم!!!!!!!!!!!!!!

چقدر ما آدمهای غمگینی هستیم! چرا غمگینیم؟! دلایل زیادی برای خوشحالی داریم! سلامتیم، زیبایی داریم، خانواده داریم، تحصیل کرده ایم، شغل داریم، فرزند سالم داریم، توانایی هایی از قبیل نوشتن، کشیدن، ساز زدن، قدرت حل مساله، تولید کار، ایجاد ارتباط اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر داریم اما غمگینیم!

ما آدمهای ناراضی ای هستیم! حقوقمان را نمی دانیم، جایی که حقی نداریم توقع زیاد داریم و جایی که محقیم مورد ظلم قرار می گیریم!

ما هیچ کاری برای خودمان نمیکنیم که از آن واقعن با تمام وجود لذت ببریم! و وقتی کاری را با این تفکر انجام میدهیم عذاب وجدان پیدا میکنیم چون در فرهنگمان مرزی مشخص برای خودخواهی و دیگرخواهی نداریم. بنابراین همیشه غمگینیم! همیشه یک چیزی هست که به واسطه ی آن خودمان را مقصر و گناهکار بدانیم! همیشه کسی یا چیزی هست که عدم موفقیتهایمان را گردنش بیندازیم! چون ما مثل شته های روی گلها در هم و روی هم سوار شده و تنیده ایم! ما مرتب می لولیم! می خزیم و همه ی ابزار تقدیر و قسمت و سرنوشت و خدا و مادر و پدر و فرزند و همسر را وسیله می کنیم که حرکت نکنیم!

بعدش نشستم فکر کردم که خب حالا تا کی می خواهم این وضع را ادامه بدهم! و آنوقت از فکر این که چندین سال و یا چند ده سال دیگر قرار است به این وضع ادامه بدهم به خودم لرزیدم!

من به همه ی چیزهایی که در دوره ای از زندگی ام – دقیقن از 12 سالگی تا 18 سالگی – می خواسته ام رسیده ام و حتی چند سالی زودتر !

حالا که می نویسم آنقدر از فکر روزمرگی ترسیده ام که گنگ و گیج و مبهوت ام...

شاید بروم کلاس آواز! این کاریست که هرگز در زندگی ام به اش فکر نکرده بودم... شاید بروم اسکیت یاد بگیرم، این هم از آن کارهاییست که همیشه از ترس شکستگی سراغش نرفته ام! ...  شاید شروع به گلکاری و سبزی کاری کنم! ... شاید بالاخره کار کردن با فر را به پخت و پز روی آتش ترجیح بدهم و بالاخره کیک بپزم!... شاید دوباره شروع به کوهنوردی کنم!... شاید سفرهای کوتاه بروم!... شاید دوباره باید گوشم را کوک کنم و همه ی صداها را بشنوم!... خیلی کارها هست که ساده اند و من هنوز یادشان نگرفته ام!... تنها چیزی که می دانم این است که راز رسیدن به خواسته هایم داشتن یک برنامه ی دقیق بوده است و اینکه مدام به آنها فکر کرده ام تا فراموششان نکنم...

پ.ن: دو روز بعد از نوشتن این پست آدمی که ازش حرف میزدم را کله پا کردند! کسی چه می داند شاید راه شادمانی را بیابد!