31 تیر ماه 92

به لطف علی و به سبب آموزش نیکا ما هم اسکیت را شروع کردیم و باید بگویم همانقدر ترسناک بود که تصور می کردم. از من انرژی بدنی زیادی نمیگیرد فعلن اما ذهنم را خیلی درگیر میکند و البته هر بار هم که برای آموزش می روم تا سرحد شکستگی استخوانهای انگشتان و کف دست می رسم و همین درد اضطراب مرا بیشتر می کند ... در واقع نگران زمین خوردن نیستم نگران شکستگی هستم و دوست ندارم منی که تا به حال دچار شکستگی نشده ام در آستانه ی 40 سالگی چپر چلاق شوم... ضمن اینکه حضور زنی با ساختارهای من در پیست اسکیت بین گروه بچه های رده ی سنی الف و جوانانی که میانگین 17 تا 21 هستند بیشتر از آنکه مرا معذب کند آنها را متعجب می کند و جالب تر آنکه بیشتر از همه دختربچه های حدود 3 تا 5 سال دور و برم می پلکند و آنقدر با من حرکت میکنند تا بالاخره چند جمله ای بینمان رد و بدل شود تا مطمئن شوند من هم احتمالن موجودی شبیه مادر یا خاله شان هستم... نیکا و پدرش به طور قطع مطمئن هستند که این ورزش را می خواهند ادامه بدهند و با همه ی مصائبی که برای آنها هم دارد ( نه از نوع مال من ) باز لذتش را می برند ولی گمانم من در نهایت با همان بدمینتون و کوهنوردی خودم خوشحالتر خواهم بود. متاسفانه سر خوردن هیچ وقت لذتی برای من نداشته است.

یکی از این شبها که شانس دیدن تلویزیون ایران را داشتم – معمولن تلویزیون ما روی کانال کارتون فیکس است و ما به زور و با اشک و ناله تنها موقع شام اجازه دیدن تلویزیون داریم که در آن ساعتها چیزی جز اخبار یا سخنرانی و میزگرد چیزی از کانال های ایران پخش نمی شود - احسان علیخانی آدمی را آورده بود که خوشبختانه اشک مرا در نیاورد و حسی را به من داد که به نظرم آدمهایی مثل من خیلی به اش نیاز دارند، آن آدم محمدرضا علیمردانی بود دوبلوری که به ژنتیکی مشکل گرفتگی عضلات حنجره داشت و خودش راه حل درمانش را پیدا کرده بود او جمله ی خوبی گفت: من به این نتیجه رسیدم که همه ی محدودیت ها در ذهن ماست.

حالا محدودیت اسکیت هم واقعن در ذهن من است ولی راه حلش را پیدا نمیکنم متاسفانه...

روزهایی که روزه گرفته ام واقعن برایم دشوار بوده است گرچه به لطف مجموعه سازمانیمان امسال به شکل حیرت آوری ساعت کاری 9 تا 14 شده است ولی حقیقت این است که تا سلام علیک می کنیم ظهر می شود و بعدش هم مثل برق می گذرد منتها نمی دانم چرا از 2 تا 8 اش یه عمر می گذرد! به شدت مایلم که مسلمان فریبکاری بشوم و باقی رمضان را سفر کنم به یاری باریتعالی... یکی حرف خوبی نوشته بود که رمضانهای حالا هم مثل آن وقتهای ما نیست، آن سالها هر کس روزه دار نبود باید خودش را قایم می کرد حالا هر کس روزه دار است باید برود گوشه ای که مزاحم خوردن دیگران نشود و الحمدلله به لطف رمضان آدم می فهمد که چقدر دور و بریهایش مشکلات گوارشی و افت قند و کم خونی و مشکل کلیه  و غیره دارند...  خدا کند همین شکسته بسته ای هم که پایبند این اعتقاد نصفه نیمه هستی مورد قبول رحمت ایزد منان قرار بگیرد وگرنه که پاک بازنده ام...

چند وقت پیش به جاذبه فکر میکردم بعدش رسیدم به جذابیت و در همین اثناء برخوردم به یک خاطره ی غبارگرفته از گذشته! الله اکبر چقدر آدم زود پیر می شود و خاطره هاش بیست و چند ساله می شوند! باور کنید به شدت حیرت میکنم...

داشتم فکر میکردم که آدمها چه جذابیتهای خارق العاده ای دارند یکی که در کمال زیبایی به نظر می رسد  هیچ وقت دوست داشتنی نیست و یکی هم در نوع نادر زشت خودش می تواند به شدت خواستنی باشد! هر دو جذابیت دارند دیگر ... بعد آمدم ریختمش توی سرند و به نظرم رسید اگر کسی روی زیباییش حساب میکند برای جذاب بودن باید حتمن برود سراغ هنر آن هم از نوع دیدنیش ... اما اگر آدمی صورت متوسط، معمولی، خوب و از این دست دارد می تواند سراغ خیلی خیلی خیلی کارها برود و این احتمال فوق العاده برایش وجود دارد که بسیار هم محبوب، جذاب، خواستنی و دوست داشتنی بشود و آنوقت جالب ترین قسمتش آن خواهد بود که به نظر خیلی ها هم اتفاقا زیبا خواهد آمد.

آدمی که یادش افتادم به نظرم حتی یه هزارم درصد مرا در خاطر ندارد اما من او را به خاطر دارم تصویرش این شکلیست: از پله های ساختمان آجر سه سانتی که هنوز نو بود بالا می رفتم پاگرد را گرد حرکت می کردم تا کمتر خسته بشوم، هر طبقه شامل راهروی درازی بود که دو طرفش با پنجره های نسبتا بلند و وسیعی زینت داده می شد  و از هر دو طرف کنار پنجره ها ردیف پلکانی به سمت طبقات بالاتر می رفت و بین این دو پنجره ی جدا از هم اتاقهای متعددی بود که درب همه شان در اکثر اوقات بسته بود و کنار در شماره ای زده شده بود. درون اتاقها بین 30 تا 45 نفر با صندلی هایی به همان تعداد و یک تخته ی سبز رنگ بزرگ درس می آموختند شاید...، توی پاگرد طبقه دوم کنار پنجره پسری ایستاده بود که حدود 150 سانت قدش بود، عینکی تقریبن گرد می زد و صورت بی موی داشت، پوستش روشن اما تقریبن زرد بود شبیه پسر بچه های 12 ساله به نظر می رسید جذابیت کودکانه ای داشت و همیشه کنار همان پنجره با همان نگاه در حالی که موهای قهوه ای روشنش را باد اندکی جابه جا کرده بود می ایستاد و به گلها و درخت ها نگاه می کرد...

همه اش همین بود.

من از این آدم فقط به همین دلیل خوشم می آمد و جذبم می کرد البته بعدها که اندک کلماتی بین مان رد و بدل شد فهمیدم حدود 20 سال دارد و دانشجوی الکترونیک است و اتفاقا پسر درس خوانی هم بود اما طبیعیست که برای همسالانش هیچ جذابیتی نداشت!

آدمهای زیادی اینجوری مرا جذب کرده اند، مثلا فقط به خاطر چشمهایشان، فقط به خاطر لبخندشان، حتی گاهی فقط به خاطر پوستشان و چیزهای ظاهرا خنده داری شبیه این ها... و دقیقا در حالت عکس همین آیتمها در مورد کسان دیگری که به نظر دیگران خیلی هم جذاب بودند مرا دفع کرده اند! یعنی من یک همچین آدم بی قاعده ای هستم !.. گرچه چنین جذابیتهایی برای من تنها در حد تماشا بوده است و نه حتی در حد آشنایی.

 

18 تیر ماه 92

بعضی وقتها دلم می خواهد مثل سوپرمن بودم! می توانستم با یک دست گلوی کسی را بگیرم و بچسبانمش به دیوار و در همین راستا به بالا بکشم اش!  یا مثل کینگ کنگ دهان کسی را آنقدر باز کنم که فک پایین و بالایش از هم جدا بشود! یا مثل لرد دراکولا ناخن هایم را توی شکم کسی فرو کنم و دل و روده اش را بریزم روی زمین! ... احساس میکنم هیچ چیز این خشم درونی ام را از حرفهایی که شنیده ایم و در مقابلش ملاحظه کردم و چشم روی هم گذاشتم آرامم نمیکند مگر تا این اندازه وحشی بودن!!! ...

بدبختانه اما مثل جیمز باند شده ام که در عین آنکه به اعماق ها می روم صدایی مثل Adele برایم  Skyfallمی خواند و یک گوشه ای به لطف دستی دوباره به زندگی برمیگردم... اما با من هنوز آن کینه هست و ذهنم به رنج آورترین شکلی پی نقشه ای شوم می گردد که نیش اش را بزند!

ببعضی وقتها فکر میکنم اگر خدا حواسش به من نباشد، شیطان قورتم می دهد!

·                از اینگونه توضیح دادن متنفرم! ... اما ناگزیرم بنویسم که:  این حرفها به هیچ یکی از افراد خانواده و یا دوستانم ربط ندارد و این که به چه کسی ربط دارد؛ به هیچ کس ربطی ندارد...

 

4 تیر ماه 92

امروز گرفتگی روشویی حمام کشف شد! نیکا یک ظرف عدس که برای بازی با عروسکها و پخت و پز برداشته بود را توی روشویی خالی کرده بود و امروز حجم انبوهی از عدسهای رشد کرده با ریشه های دست کم 20 سانتی از خرطومی روشویی بیرون کشیدیم! دختربچه های تمیز مشکلات اینجوری هم دارند!

 

3 تیر ماه 92

فیلم در مورد مسابقات هواپیماهای جنگی در سالهای آینده بود! دو برادر در این مسابقات برای کشور آمریکا حضور داشتند... من از وسطهای فیلم دیدم بنابراین نام فیلم را نمیدانم... رویای آنها رویای زیبای پرواز در کنارهم بود ... جایی از فیلم یکی از برادرها آسیب جدی دید و برادر ملتهب و نگران دیگر کودکی هایشان را مرور میکرد... در انتها مسابقه برنده ای نداشت چرا که نقش اول فیلم که یکی از برادرها بود بازگشت و به کمک رقیب خود که در دریاچه افتاده بود و دچار شکستگی پا شده بود شتافت... جمله ی آخر فیلم جالب بود: در حین مسابقه  فکر میکردم رویاهای ما برای چه چیزی بوده است؟ از گذشته تا اکنون! رویاهای ما نه برای شهرت و نه برای پول است، رویاهایمان برای زندگیست و این خودِ زندگیست که من بتوانم جان کسی را نجات بدهم.