1 بهمن 92

وقتی 16 سال کارهای پیچیده و پرتنش می کنی، شروع کردن کاری که خیلی کلیشه ای باشد خستگی آدم را در می آورد {تا مدتی} با اینهمه من در جای جدید همانقدر تند کار میکنم که 16 سال گذشته آموخته ام! اگر شاغل نبوده باشی حرفم را درک نخواهی کرد اما همانقدر که سرعت عمل و دقت در کار می تواند ویژگی خاص یک کارمند باشد همانقدر می تواند بکوبدش به زمین! علتش خیلی واضح است... به چشم می آید!  من هنوز هم نمی توانم اجازه بدهم میزم را کسی تمیز کند که هدفش تف مالیست، هنوز هم دلم می خواهد از قلم و خودکار و وسایل شخصی برای انجام امورم استفاده کنم هنوز هم از این که کاغذ هدر برود نگران درختها می شوم! مطمئنم که آدمهای زیادی هم شبیه من هستند اما یقین دارم که آدمهای بسیار زیادتری امثال من را در مجموعه ی احمق ها یا خودشیرین ها قرار می دهند.

اینجا تنها چیزی که هنوز در شوک آن هستم آدمها هستند! آدمهای چند رو! در همان دو هفته ی اول فهمیدم که قادر به اعتماد کردن به آنها نیستم! خدا کند که بتوانم کنترل روابطم را در دست بگیرم وگرنه عذابی دردناک در انتظارم خواهد بود

اینجا اولین باریست که مرا برای مراقبت و مسئولیت امتحانات می فرستند! اینکار را هیچ وقت انجام نداده بودم! در مقابل تقلب دانشجوها خیلی گیج می شوم و بیشتر وقتها خنده ام می گیرد! طبعا من فقط تقلب را می گیرم و معمولن خیلی آسان از آن می گذرم با اینکه تهدیدم کردند که اگر اعلام نکنم خودم کمیته انضباطی می شوم اما راستش من کلن در مقابل تهدید خودسرانه و بی توجه عمل می کنم. بنابراین فقط گفتم آهان! اما متذکر شدم که اگر کسی بتواند تقلب کند که من نفهمم خب نفهمیده ام. بیشتر از همه مشکلم با آنهاست که از خودم می خواهند که در تقلب همراهیشان کنم! اینجور وقتها جواب قاطع ام : نه! اصلن ! است... ولی در مجموع از چک کردن و مراقبت از آدمها احساس بدی همیشه به ام دست می داده! معتقدم شرایط را باید تغییر داد مثلن فواصل را دورتر کرد، موبایلها را باید کور کرد و از امکاناتی شبیه ایکس ری برای کنترل رکوردر و شبیه اینها استفاده کرد.

من واقعن نگرانم برای جامعه ی بسیار بی سوادی که در 15 سال آینده می خواهند کشور را اداره کنند...

پ.ن: امروز یکی از من پرسید: اعتصاب را چطوری می نویسند! نام درس حقوق اساسی بود! چند روز پیش یک دانشجوی عمران برگه ی امتحانش را به من نشان داد و گفت : ببخشید A3 اینقدریست؟!  دیروز دختری که میک آپ بسیار زیبایی داشت از من خواست که برگه ی دوستش را به او بدهم! وقتی گفتم نه! از من خیلی دلخور شد و برگه ی امتحانش را به سمتم پرت کرد!

به دانشجویی کارشناسی ارشد صنایعی گفتم: آرتورز چشم نگرفتی اینقدر چشم چرخوندی برگه ها رو ببینی؟ گفت: شما خودتون دانشجو نبودید؟! همه ی دانشجوها تقلب می کنن! ...